blond hair=p1
blond hair=p1
مامانی میشه بگی چطوری با بابا اشنا شدی؟
سلنا:حتما خبــ
*۴سال قبل*
مامان سلنا=م.س
بابا سلنا=ب.س
م.س «میفهمی من نمیتونم کنار بیام سو بسه خیانت کردی هیچی نگفتم اما اون واسه موقعی بود که بچه نداشتیم که گذشتم الان بچه داریم یکیشون ۳۰ سالشه بسه» *داد*
ب.س«خفه شو چون دوستت دیگه ندارم____»
درسته بازم دعوا من کنار تهیونگ نشسته بودم و فقط نگاه میکردم عادت کرده بودیم تهیونگ هم به یجا خیره شده بود
سلنا«بسه» *اروم*
اهمیت نمیدادن همینطور ادامه میدادن
سلنا«گفتم بسههههه» *جیغ و داد*
ب.س«خفه شو همش تخصیر توعه» *داد*
تهیونگ« بابا دفعه اخرت باشه وقتی رفتی با یه دختر خوابیدی رو میندازی گردن سلنا،گند زدی تو همه چیز» *عربده*
اون شب همه باهم دعوا کردن اما کسی به کسی گوش نمیدادهمه دادو بیداد میکردن که زنگ خونه به صدا در اومد
*لینگ لینگ*
ب.س «بله!»
شوهر خاله سلنا=ش.س
خاله سلنا=خ.س
جونگ کوک=کوک
جونگوو
ش.خ«باجناق دیگه منو نمیشناسی؟» *خنده*
ب.س«الان میام....حرفی از دهنتون در بیاد میکشمتون»
تهیونگ«سیکتی___اوففف»
تو این معرکه گیری خالم اینا اومدن
بابام تهدیدمون کرد تهیونگ اومد فوش بده مامان با ارنج زد تو پهلوش اروم که یعنی نگو.
بابا رفت درو باز کرد انقدر که حواسمون به دعوا بود متوجه نشدیم که خالم اینا رو دعوت کردیم
خ.س«سلام دامادمون،سلام خواهرم،سلاممم خواهر زادهاممم» *ذوق*
سلنا=
بعد از احوال پرسی با همه رسیدیم به اخری جونگ کوک بعد از ۵ سال دارم میبینمش چه بدنی ساخته اوفففف
کوک«اگر دید زدنت تموم شد حرف بزنم» *خنده*
سلنا«کوکییییی جونمممم» *خر
ذوق*
کوک«هرچی ابهت مردانگی داشتیم از بین رفت» *خنده*
فعلا همین قدر مینویسم اگر خوشتون اومد کنار تو مال منی بنویسمش اگر نگید و حمایت نکنید فوری آف❤️🩹🖐
مامانی میشه بگی چطوری با بابا اشنا شدی؟
سلنا:حتما خبــ
*۴سال قبل*
مامان سلنا=م.س
بابا سلنا=ب.س
م.س «میفهمی من نمیتونم کنار بیام سو بسه خیانت کردی هیچی نگفتم اما اون واسه موقعی بود که بچه نداشتیم که گذشتم الان بچه داریم یکیشون ۳۰ سالشه بسه» *داد*
ب.س«خفه شو چون دوستت دیگه ندارم____»
درسته بازم دعوا من کنار تهیونگ نشسته بودم و فقط نگاه میکردم عادت کرده بودیم تهیونگ هم به یجا خیره شده بود
سلنا«بسه» *اروم*
اهمیت نمیدادن همینطور ادامه میدادن
سلنا«گفتم بسههههه» *جیغ و داد*
ب.س«خفه شو همش تخصیر توعه» *داد*
تهیونگ« بابا دفعه اخرت باشه وقتی رفتی با یه دختر خوابیدی رو میندازی گردن سلنا،گند زدی تو همه چیز» *عربده*
اون شب همه باهم دعوا کردن اما کسی به کسی گوش نمیدادهمه دادو بیداد میکردن که زنگ خونه به صدا در اومد
*لینگ لینگ*
ب.س «بله!»
شوهر خاله سلنا=ش.س
خاله سلنا=خ.س
جونگ کوک=کوک
جونگوو
ش.خ«باجناق دیگه منو نمیشناسی؟» *خنده*
ب.س«الان میام....حرفی از دهنتون در بیاد میکشمتون»
تهیونگ«سیکتی___اوففف»
تو این معرکه گیری خالم اینا اومدن
بابام تهدیدمون کرد تهیونگ اومد فوش بده مامان با ارنج زد تو پهلوش اروم که یعنی نگو.
بابا رفت درو باز کرد انقدر که حواسمون به دعوا بود متوجه نشدیم که خالم اینا رو دعوت کردیم
خ.س«سلام دامادمون،سلام خواهرم،سلاممم خواهر زادهاممم» *ذوق*
سلنا=
بعد از احوال پرسی با همه رسیدیم به اخری جونگ کوک بعد از ۵ سال دارم میبینمش چه بدنی ساخته اوفففف
کوک«اگر دید زدنت تموم شد حرف بزنم» *خنده*
سلنا«کوکییییی جونمممم» *خر
ذوق*
کوک«هرچی ابهت مردانگی داشتیم از بین رفت» *خنده*
فعلا همین قدر مینویسم اگر خوشتون اومد کنار تو مال منی بنویسمش اگر نگید و حمایت نکنید فوری آف❤️🩹🖐
- ۲۸۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط