{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#play_back

#play_back
#پارت_۶
_ هه آقا دهن باز کرد ( تیکه و اعصبانی )
! من فکر کنم بدونم کی دزدیدتش .
_ کی ؟!
! یه پسره هست اسمش هیون شیک هست . فک کنم کار اون باشه .
_ خب تو از کجا میدونی این یارو چی کارس ؟
! من تو اداره پلیس کار میکنم و اونجا فهمیدم و الان چند وقته دنبالشیم .
_ الان میتونی ته رو پیدا کنی ؟
! شاید ...
_ شاید نه میتونی یا نه ؟
! چطور ؟ چرا میپرسی ؟
_ نمی خوام برم ایستگاه پلیس . حوصلم سر میره . اگه میتونی پیداش کن .
! هم ..... باشه ولی قبلش باید وسایلمو از تو ایستگاه بردارم .
_ ای بابا باشه .
رفتم سمت ایستگاه پلیس . وقتی وارد شدم جونگین اومد سمتم و یه سیلی محکم بهم زد . چون تازه وارد بودم بهم اهمیت نمیدادن و اذیتم میکردن .
کلی زد تو سرم .. آخه چند روز پیش به خاطر تست خوانندگی نتونستم برم یه پروژه مهم رو انجام بدم ..
اونا هم اعصبانی بودن از دستم .
- به درد نخور ... احمق ... کودن ... به هیچ دردی نمیخوری ... اگه ... اخراجت ...نکردم ... حالا ببین ... ( با زدن تو سرش )
ویو جین :
داشت پسره رو میزد ... منم وایساده بودم و نگاش میکردم ... یهو یاد اون روز افتادم ... همون روز که یونگی جلوی رئیسم و گرفت تا اذیتم نکنه .
وقتی اون پسر رو اذیت کرد یاد خودم افتادم ... نمیدونم چرا اعصبانی شدم ..
رفتم سمت پسره ..
ویو نامجون :
خواست منو بزنه که یهو جین جلوشو گرفت ..
_ دستتو بهش نزن .
+ چرا اونوقت ؟
_ چون من بهت میگم .
و دست جونگین رو پیچوند و پرت کردش زمین .
_ بدو برو دفترچه اطلاعاتتو بردار ....... بدو دیگه .. ( کلمه آخر با داد )
! ب ... باشه .
دفترچه امو برداشتم و رفتیم .
توی راه اطلاعاتمو براش خوندم ..
! پارک هیون شیک ... متولد ۱۹۹۵ . همسن تهیونگه . دوست صمیمیشه و با هم یه مدت زندگی میکردن . تهیونگ کلاس بیسبال میرفته و هیون شیک بعد از یه مدت چون خیلی قوی تر از اون بود بهش حسودی کرد .. رابطشون خراب شد و اون به تهیونگ گفت که یه روزی برمیگرده و تهیونگو از بین میبره .
! همین .
جین پشت فرمون بود و داشت رانندگی میکرد ولی مشخص بود ذهنش درگیر شده .
! میخوای نجاتش بدی ؟
_ چاره ای ندارم مجبورم . جنابعالی که خودت قضیه رو میدونی لزومی نداره بگم .
سرمو گرفتم پایین . شرمسار بودم .
! متا...
_ عذرخواهی نکن ... از عذرخواهی متنفرم ..
! چ .. چشم .
ویو جین :
پسره عجیب بود . نمیدونم چرا ما رو تعقیب میکرده ... کمی اخم کرده بودم ... برگشتم نگاش کردم و دوباره به جاده نگاه کردم .
_ اسمت چیه ؟
! م ... من .. نامجون ... کیم نامجون .
_ چند سالته ؟
! هیجده .
_ چرا ما رو تعقیب میکردی ؟
! ام .. خب .. راستش .
رنگش پرید . هل کرده بود .
! م ... من .
_ بگو . کاریت ندارم . نمیخورمت .
نگاهی بهم کرد
!  من ... خیلی دوست داشتم باهاتون دوست شم .. ولی خب نمیتونستم بیام بهتون بگم ... اکیپ بینظیری مثل شما نیازمند آدم به درد نخوری مثل من نبود .
_ کی اینو گفته ؟
! خودم میگم .
_ هه جالبه .
ویو نامجون :
یهو زد رو ترمز . به سمت من خم شد .
_ دوست داری تو اکیپ ما باشی ؟
اولین بار بود که ترسیده بودم . به ارومی نفسمو بیرون دادم .
! آ .. آره .
_ باشه . میتونی تو اکیپمون باشی .
! خ .... خب همین ؟
_ اره دیگه ... توقع داری چی بگم ؟
! هیچی ....
داشتیم میرفتیم که به یه ساختمان خیلی بلند رسیدیم ....
End part 🫟
اینم از این پارت ببخشید دیر شد 🫠🎀
دیدگاه ها (۲)

سناریو درخواستی .....سناریو درخواستی ...وقتی توت فرنگی های ت...

سناریو درخواستی ...سناریو درخواستی ...وقتی که بچمون میگه من ...

اینو یادم نیست از کی اصکی رفتم ببخشید اگر راضی نیستی تو کامن...

بگلللللل 🫂🫂🫂بچه ها ۲۰۰ تایی شیم دو تا پارت میزارم 🫠💜🎀✨️

وقتی دوستت داشت ولی … p10

#دوستی_اجباری#پارت_۱۵( نامجون ) : حق با تو عه . نظرت چیه همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط