{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از هر طرف که بدوی، آخر شب میشود.

از هر طرف که بدوی، آخر شب میشود.
آخر به غروب یک روز طولانی میرسی
آخر ولی تمام نمیشود.
شب در میان غلتهای توی تخت خواب
شب در میان غلتهای چکه های أشک روی گونه های فرورفته در بالشت
و شب در میان هجوم خاطرات مزاحم
گم میشود. حل میشود. صبح میشود
و روز خودش انگار چند شب متوالی است. و زمین کند میچرخد. ماه سال میشود و سال سده.
و تا نگاه میکنی
سی سالگی،
ابتدای کهولت است.
ابتدای صد سالگی ست..
دیدگاه ها (۱)

آفتاب عصر رودخانه سکوت و ناگهان به یاد کسی می افتم که در اعم...

‌ دورمنه فقط از تو..دوری دوستی نمی‌آورددوستی را هم نمی‌برددو...

امشب و خیلی شبها را نمی دانی چگونه به صبح رساندم روزهایم بدت...

دقیقا

𝑲𝑨𝒀𝑶𝑵⛧𝑱𝑰𝑯𝑶𝑶𝑵 𝑰𝑵𝑻𝑬𝑹 𝑲𝑨𝑵𝑰𝒁 <☁>...

تیغ ، روی دستم گذاشتم و کشیدم .دستم سوخت و خون تراوش کرد .با...

پارت هفتم:داستان از دیدگاه یونگی: بعد اینکه پرونده رو به بخش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط