بخون فالو هم یادت نره
👇 👇 بخون فالو هم یادت نره
@Amir_gOoOoOol
مدتی قبل، ماجرای "پسر جوانی" را شنیدم که در ماشینی پر از دود، "خودکشی" میکند.
پسری که عاشق دختری بوده، 18 ساله، به نام میشل، که در تمام آن لحظات مهیبِ مرگ و زندگی، باهاش تلفنی حرف میزده. دو تماس چهل و پنج دقیقهای و پر از واژههای مبهم و رازآلود.
پروندهی مرگ پسر، در حد یک خودکشی معمولی بایگانی میشود. اما مدتی بعد، با افشای رابطه آن دو، معلوم میشود که دختر از همه چیز خبر داشته. پلیسها می فهمند که میشل، خسخس نفسهای آخر پسر را شنیده، اما هیچ تلاشی نکرده تا منصرفش کند. میگویند حتی تحریکش کرده که زودتر قال قضیه را بکند. شاید چون در آن لحظه فکر میکرده، همه اینها یک بازی بچهگانه و مسخره است.
کمی بعد، "دختر" را به جرم "قتل غیرعمد"، به دادگاه میکشند. دادستان، سوالی میپرسد که عمیق، هراسناک و حیرتآور است
«آیا کسی میتواند از راه دور، دیگری را با کلمه بکشد؟» من حقوقدان نیستم، اما یقین دارم که بسیاری از ما، دور یا نزدیک، کشته کلماتیم.
کلماتی که نباید میشنیدیم از دهان محبوب که «دوستت ندارم دیگر» ، که «متنفرم ازتو»
یا اینکه نامهاش را بخوانیم که «همه چیز تمام شد، خدانگهدار»
و خدا میداند آن لحظه به چه چیزهایی فکر کردهایم؛ به اولین لمس انگشتهای باریک و بلندش؛ به تنماهی و خیارشوری که با نان محلی خورده بودیم ظل آفتاب جادهای پر از ماهورهای سرخ یا به تاب بازی جاده عباس آباد که طناب میرفت میانِ جنگل و با جیغهای بلندش، برمیگشت و مگر نمیگویند آدم در لحظه مرگ، همه چیز را به خاطر میآورد؟ پس اگر ما با آن کلمات، کشته نشدهایم، چه بر سرمان آمده؛ که دیگر مثل قبل نمیخندیم و نه آنطور، زندهایم و هیچ دوستت دارمی بر جانمان نمینشیند؟
بله. همه ما پیش از این، به قتل رسیدهایم. بعضیهامان را کلماتی کشته اند، که گفته شده و دیگرانمان مقتولِ حرفهای نزدهایم. حرفهایی که همیشه ریختهایم توی خودمان.
حیا کردهایم، ترسیدهایم، خجالت کشیدهایم، کوچکتر بودهایم و نباید جواب بزرگتر را میدادیم، یا بزرگتر بودهایم و نباید با کوچکتر بحث میکردیم...😔
@Amir_gOoOoOol
مدتی قبل، ماجرای "پسر جوانی" را شنیدم که در ماشینی پر از دود، "خودکشی" میکند.
پسری که عاشق دختری بوده، 18 ساله، به نام میشل، که در تمام آن لحظات مهیبِ مرگ و زندگی، باهاش تلفنی حرف میزده. دو تماس چهل و پنج دقیقهای و پر از واژههای مبهم و رازآلود.
پروندهی مرگ پسر، در حد یک خودکشی معمولی بایگانی میشود. اما مدتی بعد، با افشای رابطه آن دو، معلوم میشود که دختر از همه چیز خبر داشته. پلیسها می فهمند که میشل، خسخس نفسهای آخر پسر را شنیده، اما هیچ تلاشی نکرده تا منصرفش کند. میگویند حتی تحریکش کرده که زودتر قال قضیه را بکند. شاید چون در آن لحظه فکر میکرده، همه اینها یک بازی بچهگانه و مسخره است.
کمی بعد، "دختر" را به جرم "قتل غیرعمد"، به دادگاه میکشند. دادستان، سوالی میپرسد که عمیق، هراسناک و حیرتآور است
«آیا کسی میتواند از راه دور، دیگری را با کلمه بکشد؟» من حقوقدان نیستم، اما یقین دارم که بسیاری از ما، دور یا نزدیک، کشته کلماتیم.
کلماتی که نباید میشنیدیم از دهان محبوب که «دوستت ندارم دیگر» ، که «متنفرم ازتو»
یا اینکه نامهاش را بخوانیم که «همه چیز تمام شد، خدانگهدار»
و خدا میداند آن لحظه به چه چیزهایی فکر کردهایم؛ به اولین لمس انگشتهای باریک و بلندش؛ به تنماهی و خیارشوری که با نان محلی خورده بودیم ظل آفتاب جادهای پر از ماهورهای سرخ یا به تاب بازی جاده عباس آباد که طناب میرفت میانِ جنگل و با جیغهای بلندش، برمیگشت و مگر نمیگویند آدم در لحظه مرگ، همه چیز را به خاطر میآورد؟ پس اگر ما با آن کلمات، کشته نشدهایم، چه بر سرمان آمده؛ که دیگر مثل قبل نمیخندیم و نه آنطور، زندهایم و هیچ دوستت دارمی بر جانمان نمینشیند؟
بله. همه ما پیش از این، به قتل رسیدهایم. بعضیهامان را کلماتی کشته اند، که گفته شده و دیگرانمان مقتولِ حرفهای نزدهایم. حرفهایی که همیشه ریختهایم توی خودمان.
حیا کردهایم، ترسیدهایم، خجالت کشیدهایم، کوچکتر بودهایم و نباید جواب بزرگتر را میدادیم، یا بزرگتر بودهایم و نباید با کوچکتر بحث میکردیم...😔
- ۶۸۶
- ۰۸ خرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط