یک هفته دیگه هم گذشته بودالان شش هفته بود که او زندگیش بود
𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 9
یک هفته دیگه هم گذشته بود...الان شش هفته بود که او زندگیش بود...
خونه همیشه بی رنگ و رو و سرد تهیونگ حالا پر از اسباب بازی های امگا کوچولوش شده بود. خونش پر از رایحه وانیل شیرین جونگکوک کوچولوش بود.
لباس خواب ابریشمی سفیدش که شامل یک شورتک تا ران هاش و یک تیشرت بود پوشیده بود و گوشه خونه مثل بچه ها نشسته بود و خاله بازی میکرد. عروسک هاش رو چیده بود و داشت براشون کیک و چایی درست میکرد. ادا هاش دل تهیونگ رو برده بود... کی میتونست عاشق این امگای بامزه نشه؟
اجوما هم تمام حواسش پیش اون امگا کوچولو و تهیونگی که با لبخند محوی بهش خیره شده بود بود و از غذاش غافل شده بود.
-ا-ا-ا-اجوما؟ ب-ب-بو م-م-میاد!
اجوما هینی کشید سریع زیر گاز رو خاموش کرد و به غذایی که سیاه شده بود خیره شد و اهی کشید.
خنده های شیرین امگا تو خونه پیچید که باعث شد تهیونگ که دیگه طاقتش تموم شده بود سمتش هجوم ببره و محکم اون رو به خودش بچسبونه و صورتش رو بوسه بارون کنه و باعث خنده بیشتر امگا بشه.
-ا-ا-الفا ن-نتن!!( الفا نکن!! )
میون خنده هاش گفت ولی فقط باعث شد تهیونگ بیشتر و بیشتر ببوستش و ریه اش رو با رایحه وانیل پر کنه.
-خیلی خوردنی ای شیرینم... مگه میشه قورتت نداد؟
-ته ته...
اولین بار بود که این رو از زبون جونگکوک میشنید و اون خیلی کیوت گفتش!
-جون دل ته ته؟؟
-ن-نتن... گ-گلگلی میاد ( نکن... قلقلکم میاد )
-چقد تو شیرین زبونی اخههه
و بوسه محکم و صدا داری به گونه لاغر شده امگا زد.
-باید انقدر خوب بخوری که تپلی مپلی بشی
-ژ-ژش م-میشم( زشت میشم )
-گوه خورده اونی که اینو گفته!!!
-د-دوه؟( گوه؟ )
تهیونگ دوباره خندید. تعداد خنده هاش تو روز از صفر به بیشمار رسیده بود.
-هیچی... بیا بریم برات غذا سفارش بدم... غذای اجوما که سوخت. چی دوست داری بخوری؟
-د-دوشت ک-کرچ کر-چی! ( گوشت کرچ کرچی )
-چی؟
-د-دوشت ن-نلم و ا-ابدال ت-ته ک-رچ ک-کرچیه! ( گوشت نرم و ابدار که کرچ کرچیه )
-منظورت مرغ سوخاریه؟
اجوما گفت و جونگکوک با گیجی پلک زد.
-م-مرگ س-سوکاری؟ ( مرغ سوخاری؟ )
...
براش مرغ سوخاری سفارش داده بود و بعد از خوردنشون اروم به خواب رفته بود. تهیونگ اروم بغلش کرد و اون رو توی تخت کینگ سایزش گذاشت و پتو رو روش کشید و بی صدا توی بالکن رفت و سیگاری روشن کرد و تماسش رو وصل کرد.
-پیداش کردین یا نه؟
-جایی که قایم شده بود رو اره ولی خودش رو نه
-لعنتی...
-اب شده رفته تو زمین!
-باید زودتر پیداش کنید و وقتی پیداش کنین... کاری کنم که تو هفت اسمون براش عر بزنن...
-ته ته ت-تجایی؟
با شنیدن صدای امگای معصومش که روی تخت نشسته بود و با کیوت ترین حالت با دستای کوچولوش چشمش رو میمالید و صداش میزد قطع کرد و سراغش رفت.
-جون دلم عزیزم؟ چیزی نیاز داری؟ جاییت درد میکنه؟
-ت-تلسیدم... ت-ته ته ن-نبود ( ترسیدم... ته ته نبود )
هقی زد.
-بیا اینجا فرشته من
و اروم امگاش رو بغل کرد.
-خواب بد دیدی؟
امگا اروم سر تکون داد.
-الهی تهیونگ بمیره برات...
موها و چشم های جونگکوک رو بوسه بارون کرد. اروم تو چشم هاش نگاه کرد...
-نترس بیبی... الفا هیچوقت نمیزاره اتفاق بدی بیفته باشه؟
-ب-باجه ( باشه )
چند دقیقه همینطور نوازشش کرد، قربون صدقش رفت و همه صورت و موهاش رو بوسه بارون کرد.
-ت-ته ته؟
-جون دلم؟
-م-مارت ش-شیه؟ ( مارک چیه؟ )
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
سیلام
امیدوارم که حال همتون خوب باشه
واقعا ممنون از کسایی که حمایت میکنن ولی حمایت ها واقعا کمه... اگر میشه بیشترش کنین تا من هم با انگیزه بیشتری پارت جدید بنویسم و اپ کنم
ممنون...
یک هفته دیگه هم گذشته بود...الان شش هفته بود که او زندگیش بود...
خونه همیشه بی رنگ و رو و سرد تهیونگ حالا پر از اسباب بازی های امگا کوچولوش شده بود. خونش پر از رایحه وانیل شیرین جونگکوک کوچولوش بود.
لباس خواب ابریشمی سفیدش که شامل یک شورتک تا ران هاش و یک تیشرت بود پوشیده بود و گوشه خونه مثل بچه ها نشسته بود و خاله بازی میکرد. عروسک هاش رو چیده بود و داشت براشون کیک و چایی درست میکرد. ادا هاش دل تهیونگ رو برده بود... کی میتونست عاشق این امگای بامزه نشه؟
اجوما هم تمام حواسش پیش اون امگا کوچولو و تهیونگی که با لبخند محوی بهش خیره شده بود بود و از غذاش غافل شده بود.
-ا-ا-ا-اجوما؟ ب-ب-بو م-م-میاد!
اجوما هینی کشید سریع زیر گاز رو خاموش کرد و به غذایی که سیاه شده بود خیره شد و اهی کشید.
خنده های شیرین امگا تو خونه پیچید که باعث شد تهیونگ که دیگه طاقتش تموم شده بود سمتش هجوم ببره و محکم اون رو به خودش بچسبونه و صورتش رو بوسه بارون کنه و باعث خنده بیشتر امگا بشه.
-ا-ا-الفا ن-نتن!!( الفا نکن!! )
میون خنده هاش گفت ولی فقط باعث شد تهیونگ بیشتر و بیشتر ببوستش و ریه اش رو با رایحه وانیل پر کنه.
-خیلی خوردنی ای شیرینم... مگه میشه قورتت نداد؟
-ته ته...
اولین بار بود که این رو از زبون جونگکوک میشنید و اون خیلی کیوت گفتش!
-جون دل ته ته؟؟
-ن-نتن... گ-گلگلی میاد ( نکن... قلقلکم میاد )
-چقد تو شیرین زبونی اخههه
و بوسه محکم و صدا داری به گونه لاغر شده امگا زد.
-باید انقدر خوب بخوری که تپلی مپلی بشی
-ژ-ژش م-میشم( زشت میشم )
-گوه خورده اونی که اینو گفته!!!
-د-دوه؟( گوه؟ )
تهیونگ دوباره خندید. تعداد خنده هاش تو روز از صفر به بیشمار رسیده بود.
-هیچی... بیا بریم برات غذا سفارش بدم... غذای اجوما که سوخت. چی دوست داری بخوری؟
-د-دوشت ک-کرچ کر-چی! ( گوشت کرچ کرچی )
-چی؟
-د-دوشت ن-نلم و ا-ابدال ت-ته ک-رچ ک-کرچیه! ( گوشت نرم و ابدار که کرچ کرچیه )
-منظورت مرغ سوخاریه؟
اجوما گفت و جونگکوک با گیجی پلک زد.
-م-مرگ س-سوکاری؟ ( مرغ سوخاری؟ )
...
براش مرغ سوخاری سفارش داده بود و بعد از خوردنشون اروم به خواب رفته بود. تهیونگ اروم بغلش کرد و اون رو توی تخت کینگ سایزش گذاشت و پتو رو روش کشید و بی صدا توی بالکن رفت و سیگاری روشن کرد و تماسش رو وصل کرد.
-پیداش کردین یا نه؟
-جایی که قایم شده بود رو اره ولی خودش رو نه
-لعنتی...
-اب شده رفته تو زمین!
-باید زودتر پیداش کنید و وقتی پیداش کنین... کاری کنم که تو هفت اسمون براش عر بزنن...
-ته ته ت-تجایی؟
با شنیدن صدای امگای معصومش که روی تخت نشسته بود و با کیوت ترین حالت با دستای کوچولوش چشمش رو میمالید و صداش میزد قطع کرد و سراغش رفت.
-جون دلم عزیزم؟ چیزی نیاز داری؟ جاییت درد میکنه؟
-ت-تلسیدم... ت-ته ته ن-نبود ( ترسیدم... ته ته نبود )
هقی زد.
-بیا اینجا فرشته من
و اروم امگاش رو بغل کرد.
-خواب بد دیدی؟
امگا اروم سر تکون داد.
-الهی تهیونگ بمیره برات...
موها و چشم های جونگکوک رو بوسه بارون کرد. اروم تو چشم هاش نگاه کرد...
-نترس بیبی... الفا هیچوقت نمیزاره اتفاق بدی بیفته باشه؟
-ب-باجه ( باشه )
چند دقیقه همینطور نوازشش کرد، قربون صدقش رفت و همه صورت و موهاش رو بوسه بارون کرد.
-ت-ته ته؟
-جون دلم؟
-م-مارت ش-شیه؟ ( مارک چیه؟ )
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
نویسنده صحبت میکنه...
سیلام
امیدوارم که حال همتون خوب باشه
واقعا ممنون از کسایی که حمایت میکنن ولی حمایت ها واقعا کمه... اگر میشه بیشترش کنین تا من هم با انگیزه بیشتری پارت جدید بنویسم و اپ کنم
ممنون...
- ۱۵.۹k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط