{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹


Part : ¹




ویو اِلا___



تو کافه نشسته بودم و آروم قهوه‌مو می‌خوردم. کافه شلوغ نبود، موسیقی ملایمی پخش می‌شد و نور زرد لامپ‌ها فضا رو گرم کرده بود. روبه‌روم یِجی نشسته بود و کنار اون لوسیا، که طبق معمول اعصابش روی لبه تیغ بود...

لوسیا با صدای بلند غر زد:


لوسیا: یِجی قهوه‌ی منو نخورررررر!


یجی بدون اینکه حتی بهش نگاه کنه، لیوان رو بالا گرفت و یه جرعه دیگه خورد.


یِجی: عرررر ول کنننن، برا من خیلی شیرینه، برا تو خوشمزه‌ستتتت!


لوسیا از کوره در رفت و پرید سمتش. هر دو شروع کردن به گیس و گیس‌کشی وسط کافه. چند نفر با تعجب نگاهمون می‌کردن، اما من حتی پلک هم نزدم. با ملایمت قهوه‌مو می‌خوردم؛ انگار نه انگار جنگ جهانی سوم کنارم در جریانه...


همون موقع گوشیم زنگ خورد.
قهوه‌مو آروم روی میز گذاشتم، گوشی رو برداشتم و یه نگاه سرد به یجی و لوسیا انداختم...
درجا ساکت شدن.
خوب منو می‌شناختن...
روی صفحه فقط یه اسم بود:


«رئیس بار»


تماس رو جواب دادم.


الا: الو.

رئیس بار: سلام الا خانم، خسته نباشی.


الا: ممنونم… راستی… میز رو کی چیده می‌شه؟


چند ثانیه مکث کرد، صدای ورق خوردن کاغذ و همهمه پس‌زمینه می‌اومد.


رئیس بار: عااا… الان… می‌گم… خب الا، ساعت ۱۱:۳۰ اینجا باش، اوکی؟


الا: باشه، خداحافظ.

داشت چیزی می‌گفت که تماس رو قطع کردم.
حوصله توضیح اضافه نداشتم.
قهوه‌مو ته کشیدم و از جام بلند شدم.
یجی با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد.


یِجی: دوباره قمار؟

الا: اهوم.

یجی: الا آخر این قمار تو رو به گا میده از من گفتن بود.

لوسیا با التماس گفت:


لوسیا: یه بار می‌شه ما با هستی نری قمااااررر؟


لبخند کجی زدم.

الا: نوچچچ.


هر دو با هم گفتن:


لوسیا و یجی: نوچچچ؟!؟!


خندیدم، سویچ رو از روی میز برداشتم.


الا: خب سیسی‌ها، من رفتم. بای.






_________________________________________






چند دقیقه بعد کنار بوگاتی مشکی ماتم بودم. سوار شدم، استارت زدم و با صدای غرش موتور، خیابون رو پشت سر گذاشتم....

سرعت… آدرنالین… اینا تنها چیزایی بودن که حالمو خوب می‌کردن.
بعد از چند دقیقه رسیدم به بار همیشگی.
پیاده شدم، سویچ رو دادم به یکی از بادیگاردها....
سرش رو خم کرد و گفت:

«پارک می‌کنم خانم.»


در رو برام باز کرد و وارد شدم.
بوی قلیون، سیگار، ویسکی و شراب یک‌جا خورد توی صورتم. نور کم، دود غلیظ، صدای موسیقی سنگین و خنده‌های مست. یکی از گارسون‌ها جلو اومد و پالتومو گرفت...
صدای پاشنه‌بلندم روی کف بار پیچید.
همه ساکت شدن...
یکی‌یکی از جاشون بلند شدن.
سرها خم شد.

لبخند پولداری زدم؛ از اون لبخندا که هم قشنگه، هم خطرناک.
رئیس بار جلو اومد.

سِئوجون.

مردی نسبتاً مسن، با موهای جوگندمی و صورتی که خط‌های شکست روش کاملاً معلوم بود.

دستش رو جلو آورد تا دست بده.
من فقط به دستش نگاه کردم…
بعد به چشماش.
دستش همون‌جا تو هوا موند.


الا: سلام آقای سئوجون. همون‌طور که گفتید، فیکس ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم.


همه‌چیز رو فهمید. دستش رو عقب کشید و لبخند کم‌رنگی زد.


سئوجون: سلام خانم قمارباز. خیلی ممنونم که تشریف آوردین. میز بازی—


حرفشو بریدم.


الا: همون میز همیشگی. می‌دونم.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، راه افتادم سمت میز بزرگ انتهای بار.

صدای برخورد لیوان‌ها، خنده‌های خفه، موسیقی بلند و دود سیگار فضا رو پر کرده بود. دور میز، مردهایی نشسته بودن که هر کدومشون با یه نگاه می‌تونستن آدم بکشن.
نشستم.

دست‌هامو روی میز گذاشتم و به تک‌تکشون نگاه کردم.
لبخندم آروم، اما ترسناک بود.

الا: خب....شروع کنیم.



ادامه دارد......

نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددددد
دیدگاه ها (۱)

#دختر_قمار_باز# معرفی_رماندر دنیایی که قدرت با ترس سنجیده می...

#جونکوک #ارمی #بی_تی_اس

سلام سلام......... میخواهم یه رومان از ران و ا.ت بنویسم ــــ...

مافیای من.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط