{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"حتما بخونید "

"حتما بخونید "


بلعم باعورا از علمای بنی‎اسرائیل بود، و کارش به قدری بالا گرفت که اسم اعظم می‎دانست و دعایش به استجابت می‎رسید از بسیارى از روایات و کلمات مفسران استفاده مى شود که این شخص در عصر موسى (ع) زندگى مى کرد و از دانشمندان و علماى مشهور بنى اسرائیل محسوب مى شد، و حتى موسى (ع) از وجود او به عنوان یک مبلغ نیرومند استفاده مى کرد، و کارش در این راه آن قدر بالا گرفت که دعایش در پیشگاه خدا به اجابت مى رسید، ولى بر اثر تمایل به فرعون و وعد و وعیدهاى او از راه حق منحرف شد و همه مقامات خود را از دست داد، تا آنجا که در صف مخالفان موسى (ع) قرار گرفت.


داستان بلعم و باعورا در روایات
در روایت آمده: موسی ـ علیه السلام ـ با جمعیتی از بنی‎اسرائیل به فرماندهی یوشع بن نون و کالب بن یوفنا از بیابان تیه بیرون آمده و به سوی شهر (بیت‎المقدس و شام) حرکت کردند، تا آن را فتح کنند و از زیر یوغ حاکمان ستمگر عمالقه خارج سازند. وقتی که به نزدیک شهر رسیدند، حاکمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنی‎اسرائیل) رفته و گفتند از موقعیت خود استفاده کن و چون اسم اعظم الهی را می‎دانی، در مورد موسی و بنی‎اسرائیل نفرین کن. بلعم باعورا گفت: «من چگونه در مورد مؤمنانی که پیامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرین کنم؟ چنین کاری نخواهم کرد.آنها بار دیگر نزد بلعم باعورا آمدند و تقاضا کردند نفرین کند، او نپذیرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نیرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه کرد، که سرانجام بلعم حاضر شد بالای کوهی که مشرف بر بنی‎اسرائیل است برود و آنها را نفرین کند. بلعم سوار بر الاغ خود شد تا بالای کوه رود، الاغ پس از اندکی حرکت سینه‎اش را بر زمین می‎نهاد و برنمی‎خاست و حرکت نمی‎کرد، بلعم پیاده می‎شد و آنقدر به الاغ می‎زد تا اندکی حرکت می‎نمود.
بار سوم همان الاغ به اذن الهی به سخن آمد و به بلعم گفت: «وای بر تو ای بلعم کجا می‎روی؟ آیا نمی‎دانی فرشتگان از حرکت من جلوگیری می‎کنند.» بلعم در عین حال از تصمیم خود منصرف نشد، الاغ را رها کرد و پیاده به بالای کوه رفت، و در آنجا همین که خواست اسم اعظم را به زبان بیاورد و بنی‎اسرائیل را نفرین کند اسم اعظم را فراموش کرد و زبانش وارونه می‎شد به طوری که قوم خود را نفرین می‎کرد و برای بنی‎اسرائیل دعا می‎نمود. به او گفتند: چرا چنین می‎کنی؟ گفت: «خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زیر و رو می‎کند. در این هنگام بلعم باعورا به حاکمان ظالم گفت: اکنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حیله و نیرنگ باقی نمانده است. آنگاه چنین دستور داد: «زنان را آراسته و آرایش کنید و کالاهای مختلف به دست آنها بدهید تا به میان بنی‎اسرائیل برای خرید و فروش ببرند، و به زنان سفارش کنید که اگر افراد لشکر موسی ـ علیه السلام ـ خواستند از آنها کامجویی کنند و عمل منافی عفت انجام دهند، خود را در اختیار آنها بگذارند، اگر یک نفر از لشکر موسی ـ علیه السلام ـ زنا کند، ما بر آنها پیروز خواهیم شد.آنها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرایش کرده به عنوان خرید و فروش وارد لشکر بنی‎اسرائیل شدند، کار به جایی رسید که «زمری بن شلوم» رئیس قبیله شمعون دست یکی از آن زنان را گرفت و نزد موسی ـ علیه السلام ـ آورد و گفت: «گمان می‎کنم که می‎گویی این زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمی‎کنم. آنگاه آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا کرد، و این چنین بود که بیماری واگیر طاعون به سراغ بنی‎اسرائیل آمد و همه آنها در خطر مرگ قرار گرفتند. در این هنگام «فنحاص بن عیزار» نوه برادر موسی ـ علیه السلام ـ که رادمردی قوی پنجه از امرای لشکر موسی ـ علیه السلام ـ بود از سفر سررسید، به میان قوم آمد و از ماجرای طاعون و علت آن باخبر شد، به سراغ زمری بن شلوم رفت. هنگامی که او را با زن ناپاک دید، به آنها حمله نموده هر دو را کشت، در این هنگام بیماری طاعون برطرف گردید. در عین حال همین بیماری طاعون بیست هزار نفر از لشکر موسی ـ علیه السلام ـ را کشت. موسی ـ علیه السلام ـ بقیه لشکر را به فرماندهی یوشع بازسازی کرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را یکی پس از دیگری فتح کردند
دیدگاه ها (۱۷)

قسمت اول زندگی نامه شهید عیسی اکبری پیشتر از این وقتی از دنی...

قسمت دوم زندگی نامه شهید عیسی اکبریوضعیت تحصیلی عیسی از براد...

دكتر مرتضي آقا تهراني تعريف مي كند كه: وقتي در «مؤسسه اسلامي...

دل نوشته ای برای آقا مصطفی بنام الله پاسدار حرمت خون ...

تو در جانب غربی نبودی هنگامی که ما فرمان نبوّت را به موسی دا...

تو در جانب غربی نبودی هنگامی که ما فرمان نبوّت را به موسی دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط