در خونه شیر خواره اباعبدالله، باب الحوائج، گرفتارها، مریض
بچه رو دیدی، شیرخواره رو می گن، بوس نکنید، اگه احیاناً کسی بوسش کنه، اینقدر صورت لطیفه، جای لب و دهان این بوسه کننده، رو صورت این بچه می مونه.
,,رُخت از بوسه ای بی گاه می سوخت
نه تنها بوسه از یک آه می سوخت
علی لای لای، علی لای لای، لالایی لالایی.
چه کرده آفتاب گرم وقتی
رُخت در زیر نور ماه می سوخت
پریده رنگ و چسبیده زبانت,,
اکثر شیر خواره ها رو که ببینی گریه می کنند، اما این شیر خواره فرق می کنه، یه نگاه کرد،گفت:
,مخند این گونه شیرینم به بابا
هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده علی اصغر داره می خنده، چرا ابی عبدالله می گه نخند!
,,مخند اینگونه شیرینم به بابا
که خون می ریزد از چاک لبانت(حـــــــسین..💔 ),,
بچه رو روی دست گرفته ابی عبدالله، ان لم ترحمونی، فارحموا هذا الطفل،إما تَروُنَهُ کیفَ یَتَلَظّی عَطَشاً، باید معنی کنم، معنی کنم؟!
ابی عبدالله نشون داد بچه رو، سر رو شونه می افتاد، فرمود: ببینید داره تلظی می کنه، یعنی اگه آبم بهش برسونید شاید جون بده، بعضی از پیرمردهای سپاه، گفتند:حسین راست می گه،ما که با بچه جنگ نداریم.
ابی عبدالله، علی اصغر رو آورد تو دل میدون، لباس پیغمبر رو پوشید، برا چی آقا اومد، اولاً منت نون کشیدن بده، منت آب کشیدن بد نیست، دوماً ابی عبدالله تا لحظه آخر، داره اینها رو هدایت می کنه، منت هدایت داره می کشه، لذا بین لشکر، خیلی ها از پیرمردها بلند شدن گفتند: راست می گه حسین، بچه رو بگیرید سیراب کنید، ابن سعد ملعون، دید وضع سپاه داره به هم می ریزه، یه نگاه به حرمله نانجیب کرد، امتحانش رو پس داده، گفت: چرا جوابش رو نمی دی؟ نانجیب گفت: امیر بابارو نشونه بگیرم یا بچه رو؟ گفت: مگه سفیدی زیر گلوی علی رو نمی بینی؟ هنوز حرف های حسین تموم نشده، یه وقت دید علی داره بال بال می زنه..
"سنگ دل ترین رو آورد بیرون مختار، گفت: جایی شد دل تو هم بسوزه به حال حسین؟ گفت:همه جا هلهله می کردم، کف می زدم، خوشحال بودم. یه جا دل من سوخت، دیدم حسین بچه رو زیر عبا گرفت، بین میدون متحیر بود، نمی دونست کجا بره، یه قدم می رفت سمت خیمه ها باز برمی گشت، گفت: خلاصه چیکار کرد ابی عبدالله رفت سمت خیمه ها؟ گفت: نه، دیدم اومد پشت خیمه ها نشست روی خاک ها، با غلاف شمشیر یه قبر کوچیک کند..........."
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.