بعد سالها که بی من بود
بعد سالها که بی من بود
روزی دگر از قضا
نگاه بیمارم دلش را ربود
بار دیگر در کوچه ای به سوال لبی گشود
پرسید در چه هوایی ؟
گفتم : فرسنگها آنطرفتر از آنجا که پیش از با تو بودن ، می زیستم
در آنسوی بیابان تاریک تنهایی
یک کوچه مانده به تختخواب ابدی
پرسید اجازه دارم در تخت تنهایی تو باهم نشینیم ؟
گفتم : وقتی تازه در بیابان تاریکش پا نهاده بودم ،
مرا تحمل نتوانستی
تامل کرد ،
غوغای وحشتناکی در درونم بپاشد
چند لحظه دیدن رخش برایم عمری بیش بود
عمری پر از لذت و آرامش
اما این بار سخنی که از زبانم پریده بود
مرا به عکس قضایا برد
چند لحظه دیگر برگشت
و با سکوتی پر از فحش مرا تنها گذاشت
نمیدانم شاید جمله ای که بر لب راندم
دل شکسته او را نیز در منجلاب زجر آویخت
که اینگونه برای چندمین بار مرا تنهای تنها گذاشت
گم شده بودم
نا گاه به خود آمدم
خود را در تختخواب سنگی ابد یافتم
در حالیکه دور دستها و گردنم را
با زنجیرهای خون آلودی که از دلم چکیده بود ، بسته بودند
دخترکی زیبا و شیطون صفت
بر پشتم شلاق می تازید
با هر ضربه صدایی بر می خواست
که هر دم حیرانتر و حیرانترم می کرد
دلنوشته های / سعید
روزی دگر از قضا
نگاه بیمارم دلش را ربود
بار دیگر در کوچه ای به سوال لبی گشود
پرسید در چه هوایی ؟
گفتم : فرسنگها آنطرفتر از آنجا که پیش از با تو بودن ، می زیستم
در آنسوی بیابان تاریک تنهایی
یک کوچه مانده به تختخواب ابدی
پرسید اجازه دارم در تخت تنهایی تو باهم نشینیم ؟
گفتم : وقتی تازه در بیابان تاریکش پا نهاده بودم ،
مرا تحمل نتوانستی
تامل کرد ،
غوغای وحشتناکی در درونم بپاشد
چند لحظه دیدن رخش برایم عمری بیش بود
عمری پر از لذت و آرامش
اما این بار سخنی که از زبانم پریده بود
مرا به عکس قضایا برد
چند لحظه دیگر برگشت
و با سکوتی پر از فحش مرا تنها گذاشت
نمیدانم شاید جمله ای که بر لب راندم
دل شکسته او را نیز در منجلاب زجر آویخت
که اینگونه برای چندمین بار مرا تنهای تنها گذاشت
گم شده بودم
نا گاه به خود آمدم
خود را در تختخواب سنگی ابد یافتم
در حالیکه دور دستها و گردنم را
با زنجیرهای خون آلودی که از دلم چکیده بود ، بسته بودند
دخترکی زیبا و شیطون صفت
بر پشتم شلاق می تازید
با هر ضربه صدایی بر می خواست
که هر دم حیرانتر و حیرانترم می کرد
دلنوشته های / سعید
- ۴۴۲
- ۱۷ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط