I love you...
I love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:29(117)
(ویو:جونگکوک)
در رو که باز کردیم…
قامت هامون،نمایان شد.
و همونجا شروع کردیم،به نظاره کردن صحنه ای که،دیدم پدر…
پدر؟
نه اون پدر نیست.
اون عوضی هست که،به یاقوت جلوی چشمام شلیک کرد.
و روحم رو،همراه یاقوت کشت...
داشت سره بادیگارد ها،داد میزد.
از شدت خشم،رگ گردنش زده بود بیرون،و شقیقه های نبض میزد…
مادرم هم با چهرهی کمی رنگ پریده،و چشمایی هراسان،بازوی اون مردک رو گرفته،و سعی در آروم کردنش داشت.
کاشکی،تا حواسشون نبود…
کلتم رو از توی غلاف،میکشیدم بیرون،و یه تیر حرومش میکردم.
تا انتقام یاقوتم رو بگیرم.
و شاید دل بدون دلبرم،با این کار،کمی آروم میگرفت.
و داغش رو،کمی کم کرد…
تهیونگ هم کناره من،نظاره گر بود،و حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیومد.
انگاری که اصلا نفس نمیکشه.
بادیگارد ها هم،با صورت های عرق کرده،و سرهای پایین،شرمنده وترسیده بودن دربرابر داد های اون حرومی.
صدای کریهش،تا بالای سقف های نورانی عمارت که،از لوستر های کریستالی منشأ میگرفت،بالا میرفت…
و دیوار ها هم با هر صدای بلند،همراه مادرم،به لرزه در میاومدن.
اما…
وایسا!
چرا اون ها بادیگارد های بخش اطلاعات هستن!؟
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
که با حرف بادیگارد،از افکارم اومدم بیرون…
بادیگارد:…
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#جیهوپ#شوگا#جیمین#تهیونگ#سناریو بیتیاس#رمان#مافیا
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)
Part:29(117)
(ویو:جونگکوک)
در رو که باز کردیم…
قامت هامون،نمایان شد.
و همونجا شروع کردیم،به نظاره کردن صحنه ای که،دیدم پدر…
پدر؟
نه اون پدر نیست.
اون عوضی هست که،به یاقوت جلوی چشمام شلیک کرد.
و روحم رو،همراه یاقوت کشت...
داشت سره بادیگارد ها،داد میزد.
از شدت خشم،رگ گردنش زده بود بیرون،و شقیقه های نبض میزد…
مادرم هم با چهرهی کمی رنگ پریده،و چشمایی هراسان،بازوی اون مردک رو گرفته،و سعی در آروم کردنش داشت.
کاشکی،تا حواسشون نبود…
کلتم رو از توی غلاف،میکشیدم بیرون،و یه تیر حرومش میکردم.
تا انتقام یاقوتم رو بگیرم.
و شاید دل بدون دلبرم،با این کار،کمی آروم میگرفت.
و داغش رو،کمی کم کرد…
تهیونگ هم کناره من،نظاره گر بود،و حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیومد.
انگاری که اصلا نفس نمیکشه.
بادیگارد ها هم،با صورت های عرق کرده،و سرهای پایین،شرمنده وترسیده بودن دربرابر داد های اون حرومی.
صدای کریهش،تا بالای سقف های نورانی عمارت که،از لوستر های کریستالی منشأ میگرفت،بالا میرفت…
و دیوار ها هم با هر صدای بلند،همراه مادرم،به لرزه در میاومدن.
اما…
وایسا!
چرا اون ها بادیگارد های بخش اطلاعات هستن!؟
یعنی چه اتفاقی افتاده؟
که با حرف بادیگارد،از افکارم اومدم بیرون…
بادیگارد:…
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#نامجون#جین#جیهوپ#شوگا#جیمین#تهیونگ#سناریو بیتیاس#رمان#مافیا
- ۲.۱k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط