پارت 41: بوسه های پشت سر هم روی لبام میزد در حالی که اشک
پارت 41: بوسه های پشت سر هم روی لبام میزد در حالی که اشک میریخت. ازش جدا شدم.اشکاشو پاک کردم.
من: کی فکرشو میکرد یه روزی تو مال من باشی.
کوکی: و تو مال من .خوب دیگه بسه گریه قهوتو نمیخوری؟
من: چرا که نه؟؟جونم تو دلت نمیخواد اون کتتو در بیاری؟
کوکی: چرا اتفاقا خیلی گرممه. کتشو در اورد بعدم بلوزشو اونوخ دیگه فقط یه زیر پوش پوشیده بود. دیدم داره اونو هم در میاره. من: یا جونگ کوک چیکار میکنی؟ کوکی: هیچی چرا تظاهر میکنی تالا منو اینجوری ندیدی؟؟؟
من: اخه یه لحظه احساس خطر کردم. بهم خندید اومد بغلم نشست. قهوه شو خورد. کوکی: چقد اینجا به هم ریختس.
من: او او ببین کی داره اینو میگه شلخته ترین عضو .
کوکی: یه بارم که حس تمیز بودنم گل کرد نمیزاری.
بلند شدو کت و بلوزشو برد توی اتاق وقتی از اتاق اومد بیرون یه نگاه خبیثی بهم کرد. کوکی: میگم گائول چرا حوله روی تختت بود؟؟ من: میخواستم برم حموم ولی تو که اومدی دیگه نمیرم . کوکی: خوب چطوره که با هم بریم.
من: وای جونگ کوک خیلی بامزه شدی تازگیاا.
کوکی: هعی این یه شوخی نبود کاملا جدی گفتم.
من: هه هه مسخره خودتی منو دس ننداز به عنوان یه شوخی اصلا با نمک نبود. کوکی: هی با تو ام دارم میگم که شوخی نمیکنم. زدم زیر خنده. من: وای منم باور کردم بسه دیگه بیا جدی باشیم. رفتم نشستم روی کاناپه دوباره.
کوکی: نه پس واقعا باید ثابت کنم که شوخی نمیکنم.
دسشو طرف کمربند شلوارش برد.کمربندشو باز کرد.
من: یاا جونگ کوک داری چیکار میکنی ؟ دوباره حرف نمیزد فقط بهم لبخند میزد. دکمه های شلوارشم باز کرد دستمو جلوی چشمام گرفتم.من: یاااا جونگ کوک تو اون کارو نمیکنی. نه ...نهه. هر چی میگفتم بهم توجه نمیکرد و کار خودشو میکرد. از زیر دستم دیدم که شلوارش کامل اومد پایین . داشتم سکته میکردم. من: یاا جونگ کوک خواهش میکنم بکشش بالا دارم میگم بکشش بالااا. همینطوری صدای خندش بلند تر میشد. نمیفهمیدم چرا داره تو این شرایط میخنده. من: جونگ کوک نخند فقط بکشش بالا.
از حرص خوردن من میخندید. کوکی: گائول دستتو بردار .
من: عمراااا به هیج وجه محاااله دستمو بردارم.
کوکی: بهم اعتماد کن بردار دستو. منم با هزار ترسو لرز دستمو از جلوی چشمام برداشتم. دیدم شلوارک پوشیده.
ازش عصبی شدم. من: خیلی دیوونه ای مسخرهههه حالا که فهمیدم با مزه ای بکش بالا شلوارتو . بهم اخم کرد . کوکی: نخیر قرار نیس بکشمش بالا گفتم بریم حموم.
من: نه دیگه این دیگه قابل قبول نیس . کوکی: خوب من که کاری نمیکنم فقط با هم بریم حموم چیزی که نیس.
من: دارم بهت میگم نهه واا نمیریم حموم. کوکی: گائول خوب کاری که نمیکنیم فقط بریم میخوام موهاتو بشورم.
از گوشه چشام بهش نگاهی کردم. من: هیچ کاری نمیکنی دیگه قول میدی؟ کوکی: هوم قول میدم. خوب پس پاشو بریم . داشتم میرفتم سمت حموم. کوکی: صبر کن. ببینم نکنه میخوای با این لباس بیای . من : اره خوب مگه چشه یه نگا به خودم کردم. یه لباس سفید استین بلند دکمه ای پوشیده بودم. جونگ کوک چشاشو بستو گفت: گائول دربیار. چشامو تا سقف باز کردمو با تعجب گفتم: چ..چ..چییی؟؟؟چیو دربیاااارم؟؟؟؟؟ کوکی: خوب معلومه بلوزتو. من: چییی؟؟دیگه مسخرشو در اوردی هه هرگز هرگز هرگز. کوکی: گائول من نمیخوام کاری کنم که خودت نمیخوای و نمیخوام. پس خودت انجامش بده.
من: جونگ کوک من نمیتونم این کارو بکنم. نزیکم شد .
کوکی: پس خودت خواستی گائول. منو انداخت روی کاناپه افتاد روم . با یه دست لباسمو جر داد دکمه هام پوکید. از روم بلند شد. منم بلند شدم. از پشت بغلم کرد سرشو روی شونم گذاشت دساشو روی شکمم گذاشت. لباسمو گرفتو به عقب کشید. بلوزمو دراورد. سوتین مشکی که پوشیدم تضاد خیلی زیادیو به وجود اورده بود. بعد لباسمو پرت کرد. موهامو از روی کمرم کنار زد. دساشو دور کمرم حلقه کرد .
بوسه ای رو کمرم زد. استرس داشتم خیلی زیاد. دساشو از دور کمرم رها کرد. شونمو گرفتو منو چرخوند فقط به صورتم نگا میکرد ولی من داشتم از خجالت آب میشدم.
موهام بلند بود. موهامو مینداختم روی سینم که چیزی پیدا نباشه. بهم خندید. نزدیکم شد. دستمو گرفت. دسمو بالا اورد.لباشو به دستام چسبوند و دستمو بوسید. چشام پر از تعجب بود. که یهو بلندم کرد. دستمو دور گردنش حلقه کردم. به سمت حموم میرفت. هر چی نزدیک میشدیم بیش تر میترسیدم. در حموم رو باز کرد. همونجا منو گذاشت زمین. ازش فاصله گرفتم دوشو باز کردمو رفتم زیرش. موهام خیس شد. موهامو جمع کردمو روی شونم ریختم.
سرمو به طرف شونم چرخوندمو از گوشه چشم نگاهی به جونگ کوک انداختم. حس کردم داره نزدیکم میشه .یهو از پشت شونمو گرفتو منو چرخوندو به دیوار چسبوندم. دساشو به دیوار چسبوند. توی محاصره ی دساش بودم.
بهم خندید. کوکی: هنوزم میترسی؟ هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم. خیلی ترسیده بود
من: کی فکرشو میکرد یه روزی تو مال من باشی.
کوکی: و تو مال من .خوب دیگه بسه گریه قهوتو نمیخوری؟
من: چرا که نه؟؟جونم تو دلت نمیخواد اون کتتو در بیاری؟
کوکی: چرا اتفاقا خیلی گرممه. کتشو در اورد بعدم بلوزشو اونوخ دیگه فقط یه زیر پوش پوشیده بود. دیدم داره اونو هم در میاره. من: یا جونگ کوک چیکار میکنی؟ کوکی: هیچی چرا تظاهر میکنی تالا منو اینجوری ندیدی؟؟؟
من: اخه یه لحظه احساس خطر کردم. بهم خندید اومد بغلم نشست. قهوه شو خورد. کوکی: چقد اینجا به هم ریختس.
من: او او ببین کی داره اینو میگه شلخته ترین عضو .
کوکی: یه بارم که حس تمیز بودنم گل کرد نمیزاری.
بلند شدو کت و بلوزشو برد توی اتاق وقتی از اتاق اومد بیرون یه نگاه خبیثی بهم کرد. کوکی: میگم گائول چرا حوله روی تختت بود؟؟ من: میخواستم برم حموم ولی تو که اومدی دیگه نمیرم . کوکی: خوب چطوره که با هم بریم.
من: وای جونگ کوک خیلی بامزه شدی تازگیاا.
کوکی: هعی این یه شوخی نبود کاملا جدی گفتم.
من: هه هه مسخره خودتی منو دس ننداز به عنوان یه شوخی اصلا با نمک نبود. کوکی: هی با تو ام دارم میگم که شوخی نمیکنم. زدم زیر خنده. من: وای منم باور کردم بسه دیگه بیا جدی باشیم. رفتم نشستم روی کاناپه دوباره.
کوکی: نه پس واقعا باید ثابت کنم که شوخی نمیکنم.
دسشو طرف کمربند شلوارش برد.کمربندشو باز کرد.
من: یاا جونگ کوک داری چیکار میکنی ؟ دوباره حرف نمیزد فقط بهم لبخند میزد. دکمه های شلوارشم باز کرد دستمو جلوی چشمام گرفتم.من: یاااا جونگ کوک تو اون کارو نمیکنی. نه ...نهه. هر چی میگفتم بهم توجه نمیکرد و کار خودشو میکرد. از زیر دستم دیدم که شلوارش کامل اومد پایین . داشتم سکته میکردم. من: یاا جونگ کوک خواهش میکنم بکشش بالا دارم میگم بکشش بالااا. همینطوری صدای خندش بلند تر میشد. نمیفهمیدم چرا داره تو این شرایط میخنده. من: جونگ کوک نخند فقط بکشش بالا.
از حرص خوردن من میخندید. کوکی: گائول دستتو بردار .
من: عمراااا به هیج وجه محاااله دستمو بردارم.
کوکی: بهم اعتماد کن بردار دستو. منم با هزار ترسو لرز دستمو از جلوی چشمام برداشتم. دیدم شلوارک پوشیده.
ازش عصبی شدم. من: خیلی دیوونه ای مسخرهههه حالا که فهمیدم با مزه ای بکش بالا شلوارتو . بهم اخم کرد . کوکی: نخیر قرار نیس بکشمش بالا گفتم بریم حموم.
من: نه دیگه این دیگه قابل قبول نیس . کوکی: خوب من که کاری نمیکنم فقط با هم بریم حموم چیزی که نیس.
من: دارم بهت میگم نهه واا نمیریم حموم. کوکی: گائول خوب کاری که نمیکنیم فقط بریم میخوام موهاتو بشورم.
از گوشه چشام بهش نگاهی کردم. من: هیچ کاری نمیکنی دیگه قول میدی؟ کوکی: هوم قول میدم. خوب پس پاشو بریم . داشتم میرفتم سمت حموم. کوکی: صبر کن. ببینم نکنه میخوای با این لباس بیای . من : اره خوب مگه چشه یه نگا به خودم کردم. یه لباس سفید استین بلند دکمه ای پوشیده بودم. جونگ کوک چشاشو بستو گفت: گائول دربیار. چشامو تا سقف باز کردمو با تعجب گفتم: چ..چ..چییی؟؟؟چیو دربیاااارم؟؟؟؟؟ کوکی: خوب معلومه بلوزتو. من: چییی؟؟دیگه مسخرشو در اوردی هه هرگز هرگز هرگز. کوکی: گائول من نمیخوام کاری کنم که خودت نمیخوای و نمیخوام. پس خودت انجامش بده.
من: جونگ کوک من نمیتونم این کارو بکنم. نزیکم شد .
کوکی: پس خودت خواستی گائول. منو انداخت روی کاناپه افتاد روم . با یه دست لباسمو جر داد دکمه هام پوکید. از روم بلند شد. منم بلند شدم. از پشت بغلم کرد سرشو روی شونم گذاشت دساشو روی شکمم گذاشت. لباسمو گرفتو به عقب کشید. بلوزمو دراورد. سوتین مشکی که پوشیدم تضاد خیلی زیادیو به وجود اورده بود. بعد لباسمو پرت کرد. موهامو از روی کمرم کنار زد. دساشو دور کمرم حلقه کرد .
بوسه ای رو کمرم زد. استرس داشتم خیلی زیاد. دساشو از دور کمرم رها کرد. شونمو گرفتو منو چرخوند فقط به صورتم نگا میکرد ولی من داشتم از خجالت آب میشدم.
موهام بلند بود. موهامو مینداختم روی سینم که چیزی پیدا نباشه. بهم خندید. نزدیکم شد. دستمو گرفت. دسمو بالا اورد.لباشو به دستام چسبوند و دستمو بوسید. چشام پر از تعجب بود. که یهو بلندم کرد. دستمو دور گردنش حلقه کردم. به سمت حموم میرفت. هر چی نزدیک میشدیم بیش تر میترسیدم. در حموم رو باز کرد. همونجا منو گذاشت زمین. ازش فاصله گرفتم دوشو باز کردمو رفتم زیرش. موهام خیس شد. موهامو جمع کردمو روی شونم ریختم.
سرمو به طرف شونم چرخوندمو از گوشه چشم نگاهی به جونگ کوک انداختم. حس کردم داره نزدیکم میشه .یهو از پشت شونمو گرفتو منو چرخوندو به دیوار چسبوندم. دساشو به دیوار چسبوند. توی محاصره ی دساش بودم.
بهم خندید. کوکی: هنوزم میترسی؟ هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم. خیلی ترسیده بود
- ۱۴۷.۶k
- ۰۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط