سناریو ی درخواستی
سناریو ی درخواستی_
از مویچیرو...
پارت۱
اسم : #عشق_پنهانی
اس ۲ : ایچیگو
●●●●●●■■□□♡♡□□■■●●●●●●
ذهن شینوبو :
باید تند تر برم...
شنیدم که یه دختر ۱۳ سالهس...
فلش بک به خونه ی ایچیگو :
ایچیگو توی اتاقش بود...
که یک دفعه صدای جیغ مادرش میاد
ایچیگو میدوعه ببین چی شده
اما با جنازه برادر بزرگتر و پدرش مواجه میشه...
و میبینه که مادرش داره توسط شیطان بلعیده میشه
*شینوبو میرسه و محکم در رو باز میکنه*
*شینوبو با یه حرکت توی یه لحظه دست شیطان رو قطع میکنه...و به خاطر سم روی شمشیر شیطان میمیره*
ایچیگو با ترس : تو .... تو کی هستی ؟!
شینوبو : من کوچو شینوبو...هاشیرای حشره ی سپاه شیطان کش هستم🥰
ایچیگو : هاشیرا ؟! سپاه شیطان کش؟!
شینوبو : نگران نباش...بهم اعتماد کن و بیا باهم بریم...من تو راه برات تعریف میکنم
ایچیگو : پس...پس خانواده م چی میشه ؟!
شینوبو : متاسفم...درکت میکنم... همین اتفاق برای خانواده ی منم افتاد...
ایچیگو با خشم و گریه : من انتقام خانوادهم رو میگیرم
شینوبو : اول باید آموزش ببینی...
*بعد از کلی بحث میرن عمارت پروانه_*
*فردا صبح*
*ایچیگو از خواب بر می خیزد*
شینوبو : اوهایو(صبحبخیر)
*ایچیگو لبخند میزنه *
شینوبو : آماده شو قراره بریم مقعر فرماندهی
ایچیگو : برای چی ؟
شینوبو : ارباب کاگایا میخوان تو رو ببینن
*میرن مقعر فرماندهی*
*هاشیرا ها هم اونجا بودن...*
چشمای ایچیگو جذب پسری آروم با موهای بلند شده بود...(چهکسمانتیک)
مویچیرو هم نگاهش به اون دختر تازه وارد بود...
(انقدر ضایع بودن که میتسوری فهمیدش_)
میتسوری با خنده : توکیتو_سان شما تا حالا عاشق شدی ؟!
مویچیرو : نه...
*اوبانای در حال حسودی*
*سانمی در حال آروم کردن اوبانای_*
ایچیگو : پس این اربابتون چرا نمیاد ؟! اسکل کرده مارو ؟!
*سانمی میاد یکی بخوابونه تو گوش ایچیگو*
که یک دفعهههههه
مویچیرو ی جنتلمن میاد دست سانمی رو میگیره (عرررررر)
سانمی : چته توکیتو ؟! انقدر بی غیرتی که اجازه میدی به ارباب کاگایا توهینی بشه ؟!؟!
مویچیرو با عصبانیت: تو انقدر بی حیایی که روی یه دختر کوچیک دست بلند میکنی ؟!
رنگوکو : مگه مویچیرو هم عصبانی میشد ؟!
تومیوکا : خفه شید... ارباب اومدن...
*ارباب کاگایا وارد میشود*
*همه به جز ایچیگو زانو میزنن*
مویچیرو خیلی آروم : زانو بزن
ایچیگو : ها؟!چشم!
*ایچیگو هم زانو زد*
●●●●●●■■□□♡♡□□■■●●●●●●
بریم پارت دوم_
از مویچیرو...
پارت۱
اسم : #عشق_پنهانی
اس ۲ : ایچیگو
●●●●●●■■□□♡♡□□■■●●●●●●
ذهن شینوبو :
باید تند تر برم...
شنیدم که یه دختر ۱۳ سالهس...
فلش بک به خونه ی ایچیگو :
ایچیگو توی اتاقش بود...
که یک دفعه صدای جیغ مادرش میاد
ایچیگو میدوعه ببین چی شده
اما با جنازه برادر بزرگتر و پدرش مواجه میشه...
و میبینه که مادرش داره توسط شیطان بلعیده میشه
*شینوبو میرسه و محکم در رو باز میکنه*
*شینوبو با یه حرکت توی یه لحظه دست شیطان رو قطع میکنه...و به خاطر سم روی شمشیر شیطان میمیره*
ایچیگو با ترس : تو .... تو کی هستی ؟!
شینوبو : من کوچو شینوبو...هاشیرای حشره ی سپاه شیطان کش هستم🥰
ایچیگو : هاشیرا ؟! سپاه شیطان کش؟!
شینوبو : نگران نباش...بهم اعتماد کن و بیا باهم بریم...من تو راه برات تعریف میکنم
ایچیگو : پس...پس خانواده م چی میشه ؟!
شینوبو : متاسفم...درکت میکنم... همین اتفاق برای خانواده ی منم افتاد...
ایچیگو با خشم و گریه : من انتقام خانوادهم رو میگیرم
شینوبو : اول باید آموزش ببینی...
*بعد از کلی بحث میرن عمارت پروانه_*
*فردا صبح*
*ایچیگو از خواب بر می خیزد*
شینوبو : اوهایو(صبحبخیر)
*ایچیگو لبخند میزنه *
شینوبو : آماده شو قراره بریم مقعر فرماندهی
ایچیگو : برای چی ؟
شینوبو : ارباب کاگایا میخوان تو رو ببینن
*میرن مقعر فرماندهی*
*هاشیرا ها هم اونجا بودن...*
چشمای ایچیگو جذب پسری آروم با موهای بلند شده بود...(چهکسمانتیک)
مویچیرو هم نگاهش به اون دختر تازه وارد بود...
(انقدر ضایع بودن که میتسوری فهمیدش_)
میتسوری با خنده : توکیتو_سان شما تا حالا عاشق شدی ؟!
مویچیرو : نه...
*اوبانای در حال حسودی*
*سانمی در حال آروم کردن اوبانای_*
ایچیگو : پس این اربابتون چرا نمیاد ؟! اسکل کرده مارو ؟!
*سانمی میاد یکی بخوابونه تو گوش ایچیگو*
که یک دفعهههههه
مویچیرو ی جنتلمن میاد دست سانمی رو میگیره (عرررررر)
سانمی : چته توکیتو ؟! انقدر بی غیرتی که اجازه میدی به ارباب کاگایا توهینی بشه ؟!؟!
مویچیرو با عصبانیت: تو انقدر بی حیایی که روی یه دختر کوچیک دست بلند میکنی ؟!
رنگوکو : مگه مویچیرو هم عصبانی میشد ؟!
تومیوکا : خفه شید... ارباب اومدن...
*ارباب کاگایا وارد میشود*
*همه به جز ایچیگو زانو میزنن*
مویچیرو خیلی آروم : زانو بزن
ایچیگو : ها؟!چشم!
*ایچیگو هم زانو زد*
●●●●●●■■□□♡♡□□■■●●●●●●
بریم پارت دوم_
- ۳.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط