{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آبروی آب را نبریم

آبروی آب را نبریم
ریشه را دق ندهیم
ریشه در عشق به آب
می تراود به زمین
ریشه از مهر به آب
می رود تا به بلندای همان پستی دور
و به دلبر گوید آبی آبی،
نیست لیاقتت زمین خاکی
من تو را می برمت تا قله ی برگ
می روی لحظه ای اما تا مرگ
می شوی خشک به اندازه ی پاهای من
اما تو دگر نیستی در بند درخت
تو دگر آزادی
می روی تا به هوا
می روی تا به افق
میرسی تا خورشید
به همانی که از میل وصالش سوختی
ناگهان از بزرگیش به خود می نالی
و به خود می گویی:
او مرا می بیند؟!
یا به چشمش خوارم؟
نکند کوچیکم؟!
سر که برگردانی
هزارن قطره ی مبهوت عاشق بینی
از زیادت رقیبان دلت می لرزد
نکند خورشید نیم نگاهی به دل لرزانت
می روی با سیلی به دل ابر سیاه
می فشارد به زمین
تو دگر نیستی قطره ی آب!
تو همان قطره ی اشکی آبی
کاش وقتی به زمین می آیی
بروی تا دریا
بروی تا به چمن
نرسی تا به درخت
من نه آنم که تو را حبس کنم در تن خود
من نه آنم که توانم غم چشمت بینم
من همانم که بخشکم بر آزادی تو🤍
دیدگاه ها (۵)

دلتنگ که می شوی دیگر انتظار معنا نداردیک نگاه کمی نامهربانیک...

ما به سراغ زخمیان شب می اییم...داغیم لیکن به شفای تب می اییم...

به دلتان چوب بزنید که ببینیداز کجایش خاک بلند میشود!واژگونش ...

خانه دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کرد.ره...

⁨خلیج فارس فقط یک نام روی نقشه نیست…یک روایت زنده است از تار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط