{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《پرنسس خونین در آتش سرنوشت : در میان ساختمان های بلند》

《پرنسس خونین در آتش سرنوشت : در میان ساختمان های بلند》
قسمت اول:
《نقطه شروع 》
ویو کیمیا
خب حتما دارید با خودتون میگی این دختره احمق کیه که داره انقدر ور ور میکنه و گوشمون رو به درد میاره.
خب...
من خودم هم نمیدونم کیم!
فقط میدونم یه دختر به اسم کیمیام که فامیلیم یانگه.
من همیشه یه آرزو داشتم یه آدم با یه زندگی خفن و متفاوت داشتم باشم.
ولی خب اگه میفهمیدم عاقبت اینجوری میشم هیچ وقت همچین آرزویی نمیکردم.
حالا فهمیدم که خانوادم ترکم کردن و این خانوادم منو پیدا کردن و بزرگ کردن حالا من موندم با کلی سوال.
فعلا با سه خواهر که دوتا بزرگتر و یکی کوچیکترن زندگی میکنم.
لیندا (اس ۲)
لونا (اس ۳)
و لینا ( اس ۴)
که از وقتی واقعیت رو فهمیدم بینشون موذبم ولی نشون نمیدم.
حالا من موندم کلی بدبختی روزگار.
امروز داشتم از مدرسه تنهایی بر می گشتم که یهو تو یه کوچه یه سیاه چاله دیدم.
من: این دیگه چیه؟
نزدیکش شدم.
کنجکاویم داشت بهم غلبه میکرد دستم رو سمتش دراز کردم که واردش شدم و پرت شدم داخلش و محکم به زمین خوردم.
نگاهم به اطراف افتاد.
من: جنگل؟
آره تو یه جنگل بودم.
ولی خب نمیتونستم هیجان زده نشم
من: پشمام واقعا افتادم تو یه جنگل!
و راه افتادم.
انقدر رفتم تا رسیدم به یه قصری.
در رو هل دادم و باز شد.
من: ایمنی عالیه!
و رفتم تو جای خاک گرفته ای بود اما خوشگل بود.
یهو حس کردم یچی داره رو دستم راه میره.
نگاهی به دستم انداختم.
یهو دیدم یه عنکبوت منو داره نیش میزنه.
و...
زدم تو کلش مرد.
داشتم از پله ها بالا میرفتم که سرم گیج رفت و چشمام داشت سیاه میشد.
من:، من چم شده؟
و بیهوش شدم.
_______________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

امروز تولد باچیراعهههههه تولدش مبارککک#باچیرا #بلولاک .....#...

دوستان خواهشا زیر همه‌ی پست هام رو بخونید شاید یه کوفتی برات...

《پرنسس خونین در آتش سرنوشت 》《گر زمان ها برات تیره و تار بود....

واقعا ممنون که باعث شدین متوجه شم انقدر بدرد نخورم. من خر رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط