پارت ۶

پارت ۶
ویو چویا
دازای مو هایم را آرام می‌کشد
- هی چیبی می‌دونی با نادیده گرفتنم کوتاه نمیام دیگه نه؟
با تکه نخی که در جیبم پیدا کردم ور می‌روم.
دازای ناگهان وزنش را روی شانه ام می‌اندازد و باعث می‌شود کمی خم شوم و کلاهم کج شود. غر می‌زند
- چیبی حوصلم سر رفتههه
او را پس می‌زنم و کلاهم را درست می‌کنم
+هیچ ربطی به من نداره
- ممکنه به خاطر سر رفتن حوصلم بمیرم
+ چه بهتر
- بی‌رحم...
ناگهان نگاهش را به عمق جنگل گره می‌زند.
+ چته؟
نگاهش را دنبال می‌کنم.
...
نارومی دختری را کول کرده و می‌آورد.
=بشین پشت فرمون چویا
لحنش عجیب آرام و قاطع است. تا وقتی ماشین را روشن کنم دازای به نارومی کمک می‌کند دخترک را سوار ماشین کنند. واضح است دخترک خون ریزی شدیدی دارد با این وضع حتما او را به موری برسانیم تا او را درمان کند.
= برو خونه من
+ اما...
می‌پرد وسط حرفم.
=برو خونه من
مجالی برای مخالفت باقی نمی‌گذارد
+ آدرستو بگو
ویو دازای
از آینه نگاهی به نارومی می‌اندازم. جز ته رنگ اضطراب
چیزی در چهره اش نمی بینم. چویا جلوی برجی می‌ایستد.
+اینجا؟
تا نارومی‌درحال پیاده شدن از ماشین است. کمکش می‌کنم دخترک را از ماشین بیرون بیاورد هر چند نیازی به کمک من ندارد.
ویو نارومی
در خانه ام را باز می‌کنم و شوکو را روی مبل میخوابانم. قبل از اینکه شروع به درآوردن لباس هایش برای پانسمان زخمش کنم چشم غره‌ای به دازای و چویا می‌روم.
+خب ما فردا بهت سر می‌زنیم.
دازای در را پشت سرشان می‌بندد. فورا شروع به پاره کردن لباس شوکو می‌کنم. لرزش دستانم را سرکوب می‌کنم و گلوله را از شانه‌اش بیرون می‌کشم و زخمش را پانسمان می‌کنم. نبضش کم‌کم به حالت عادی برمی‌گردد. وقتی مطمعن می‌شوم زخم دیگری در کار نیست به خودم اجازه می‌دهم بنشینم. مدتی طولانی به او خیره می‌شوم تا اینکه با صدای نوتیفیکیشن گوشی ام به خود می‌آیم.

پیام از طرف شماره ای ناشناس است:( زخمش راحت درمان شد؟ این تازه شروع کاره. آماده باش مدیر اجرایی عزیز)
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت هجدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل اتاق ...

شکوفه های گیلاس🌸پارت۵🌸اودن :و...دازای :و؟اودن:دومی اینکه بچه...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

دریاچه خونین:فصل اول _ پارت ۲۳ویو دازای:چند ساعت بود که دازا...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش پنجم_جولیت_جایی می‌رویم که نمی‌شناسم و اتف...

به محض اینکه پسر از در کافه بیرون رفت و سایه‌اش ناپدید شد، د...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش دوم_چوبدستی ها دست ری است...

🥀 قانون ممنوعهپارت اول: دردسر از نوع دازای𓆩 🖤 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 ...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط