خون آشام من
خون آشام من
My vampire 🦇
part22
جیمین: تو حق نداری
ات : چی
جیمین اوفففففف هیچی
..
ویو ات
یهو جیمین رفت بیرون سریع جونگ کوک رو بغل کردم تو چشاش زل زدم
ات : داداش
جونگ کوک: جونم
ات : این لارا رو میگیری
جونگ کوک: اممممم خب
ات : دوسش داری هوم
جونگ کوک: م.من
ات : بگو دیگه
جونگ کوک: آره یجورایی
ات : پس اون چی
جونگ کوک: نمیدونم
ات : میخوایی من باهاش حرف بزنم
جونگ کوک: میشه
ات : آره حتما
بعد از رفتن جونگ کوک رفتم پایین نگاهی به لوری انداختم روی مبل جیمین رو بغل کرده بودن داشتن فیلم میدیدن رفتم آشپزخانه آب برداشتم خوردم رفتم بالا
ات : لارا
لارا: جانم
ات : بیا اینجا ببینم
لارا: بگو
ات: تو عاشق کوک شدی
لارا: ن.نه بابا
ات : لارا
لارا: نه دیگه
ات : دروغ نگو
لارا: آره
ات : واقعاً
لارا: آره
ات : ایول زن داداش ( با جیغ)
لارا: ات آروم باش
با جیغ رفتم اتاق کوک پریدم رو شکمش خندیدم
ات : عاشقته
جونگ کوک: چی
ات : لارا رو میگم دیگه عاشقته یکم بعد ببرش بیرون بهش اعتراف کن
جونگ کوک: واقعا
ات : آره
بغلش کردم بهش توضیح دادم چیکار کنه همینجوری که توضیح میدادم یهو صدای رعد و برق اومد محکم بغلش کردم
جونگ کوک: ترسیدی
ات : یکم
جونگ کوک: نترس بچه
ات : بچه عمته
جونگ کوک: تویی
ات: اذیتم نکن دیگه
خمیازه کشیدم چشامو مالیدم چشامو بستم تو بغلش خوابیدم
..
پرش زمانی به دو ساعت بعد
چشامو باز کردم دیدم هیچکس کنارم نیست بلند شدم رفتم پرده رو زدم کنار چقدر خاک گرفته بود اینجا رو آستینمو دادم بالا اتاق کوک رو تمیز کردم یکم طول کشید ولی عین ماه میدرخشید نور خورشید به داخل اتاق افتاد پنجره رو باز کردم به داخل جنگل نگاهی انداختم دو نفر رو کنار درخت دیدم داشتن همو میبوسیدن جیغ زدم خندیدم
ات : هو هو هو لی لی لی
لارا: بسم الله ترسیدم
جونگ کوک: همیشه مزاحم کار میشه
ات : ان شاالله تو عروسیتون
رفتم پایین آشپزخانه سیب برداشتم همینطوری که به سیب گاز میزدم از جلوی اتاق جیمین رد شدم نگاهی به داخل انداختم لوری رو بغل کرده بود خوابیده بودن رفتم بیرون
ات : به به زن داداش جونم
لارا : ات
ات: خجالت نکش خوشگلم
همینطوری که میخندیدم یهو جیمین هم اومد دیگه نخندیدم کنار کوک وایسادم
جیمین: صبح صبح اینجا چه خبره
جونگ کوک: هیچی
جیمین: صدای ات خانم نذاشت که بخوابم
جونگ کوک : خوب کرده
ات : من برم داخل
رفتم داخل درو بستم رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم اصلا دیگه نمیزارم نزدیکم شه بره با همون دوست دخترش صحبت کنه حتما من وقتی اینطوری نزدیک جیمین میشدم اون دختره فکر میکرد من میخوام جیمین رو از دستش بگیرم نفس عمیق کشیدم یهو صدای لارا اومد
ادامه در کامنت
My vampire 🦇
part22
جیمین: تو حق نداری
ات : چی
جیمین اوفففففف هیچی
..
ویو ات
یهو جیمین رفت بیرون سریع جونگ کوک رو بغل کردم تو چشاش زل زدم
ات : داداش
جونگ کوک: جونم
ات : این لارا رو میگیری
جونگ کوک: اممممم خب
ات : دوسش داری هوم
جونگ کوک: م.من
ات : بگو دیگه
جونگ کوک: آره یجورایی
ات : پس اون چی
جونگ کوک: نمیدونم
ات : میخوایی من باهاش حرف بزنم
جونگ کوک: میشه
ات : آره حتما
بعد از رفتن جونگ کوک رفتم پایین نگاهی به لوری انداختم روی مبل جیمین رو بغل کرده بودن داشتن فیلم میدیدن رفتم آشپزخانه آب برداشتم خوردم رفتم بالا
ات : لارا
لارا: جانم
ات : بیا اینجا ببینم
لارا: بگو
ات: تو عاشق کوک شدی
لارا: ن.نه بابا
ات : لارا
لارا: نه دیگه
ات : دروغ نگو
لارا: آره
ات : واقعاً
لارا: آره
ات : ایول زن داداش ( با جیغ)
لارا: ات آروم باش
با جیغ رفتم اتاق کوک پریدم رو شکمش خندیدم
ات : عاشقته
جونگ کوک: چی
ات : لارا رو میگم دیگه عاشقته یکم بعد ببرش بیرون بهش اعتراف کن
جونگ کوک: واقعا
ات : آره
بغلش کردم بهش توضیح دادم چیکار کنه همینجوری که توضیح میدادم یهو صدای رعد و برق اومد محکم بغلش کردم
جونگ کوک: ترسیدی
ات : یکم
جونگ کوک: نترس بچه
ات : بچه عمته
جونگ کوک: تویی
ات: اذیتم نکن دیگه
خمیازه کشیدم چشامو مالیدم چشامو بستم تو بغلش خوابیدم
..
پرش زمانی به دو ساعت بعد
چشامو باز کردم دیدم هیچکس کنارم نیست بلند شدم رفتم پرده رو زدم کنار چقدر خاک گرفته بود اینجا رو آستینمو دادم بالا اتاق کوک رو تمیز کردم یکم طول کشید ولی عین ماه میدرخشید نور خورشید به داخل اتاق افتاد پنجره رو باز کردم به داخل جنگل نگاهی انداختم دو نفر رو کنار درخت دیدم داشتن همو میبوسیدن جیغ زدم خندیدم
ات : هو هو هو لی لی لی
لارا: بسم الله ترسیدم
جونگ کوک: همیشه مزاحم کار میشه
ات : ان شاالله تو عروسیتون
رفتم پایین آشپزخانه سیب برداشتم همینطوری که به سیب گاز میزدم از جلوی اتاق جیمین رد شدم نگاهی به داخل انداختم لوری رو بغل کرده بود خوابیده بودن رفتم بیرون
ات : به به زن داداش جونم
لارا : ات
ات: خجالت نکش خوشگلم
همینطوری که میخندیدم یهو جیمین هم اومد دیگه نخندیدم کنار کوک وایسادم
جیمین: صبح صبح اینجا چه خبره
جونگ کوک: هیچی
جیمین: صدای ات خانم نذاشت که بخوابم
جونگ کوک : خوب کرده
ات : من برم داخل
رفتم داخل درو بستم رفتم اتاق روی تخت دراز کشیدم اصلا دیگه نمیزارم نزدیکم شه بره با همون دوست دخترش صحبت کنه حتما من وقتی اینطوری نزدیک جیمین میشدم اون دختره فکر میکرد من میخوام جیمین رو از دستش بگیرم نفس عمیق کشیدم یهو صدای لارا اومد
ادامه در کامنت
- ۶۲۵
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط