رمان مافیا( لطفا گذارش نکنید)

بخش دهم – از زبان الیاس وارنیف

آب گرم بود.
بدنم سبک شده بود، نوید مثل پر، به سینه‌م چسبیده بود و نفس‌هاش آروم‌تر از همیشه.

اونقدر بی‌صدا بود که حس می‌کردم اگه حتی یک کلمه بگم، طلسم می‌شکنه.
که ناگهان…

در استخر با صدای بدی باز شد.

ـ وای وای وای، این چه صحنه‌ایه؟!
ـ آقای رییس با یه فرشته‌ی کوچولو تو آب؟!

صداش رو بدون نگاه کردن می‌شناختم.
رُدمیر.

همیشه یه‌جوری وارد می‌شد که یا بخندی یا بکشی‌ش.
برگشتم نگاهش کردم.
با همون لبخند نصفه و چشم‌های زبل، ایستاده بود لب استخر، دست به سینه، موهاش آشفته، یه شلوار چرمی، و پیرهنی که دکمه‌ی دومشم بسته نبود.

ـ داری مزاحم می‌شی، ردمیر.
لبخند زد.
ـ وای نه! داری لوس می‌شی؟
ـ کی فکرشو می‌کرد الیاس وارنیف یه روزی از اینکه کسی بیاد پیشش تو استخر، ناراحت شه!

پوفی کشیدم.
ـ برو گم شو.

ـ باشه، فقط اجازه بده لباس عوض کنم، بیام تو آب.
ـ خب آخه... حسودیم شد، رفیق.
ـ چرا همیشه فقط تویی که فرشته‌ها رو نجات می‌دی؟

یه لحظه نگاه کردم به نوید.
سرش روی شونه‌م بود، ولی معلوم بود گوش می‌داد.
پلک‌هاش نیمه‌باز بودن، و شاید لبخند رُدمیر براش عجیب ولی بی‌خطر بود.

با دستم به سمت رختکن اشاره کردم.
ـ زود باش.
ـ اگه با اون شلوار خیس بخوای بیای تو استخر، خفه‌ت می‌کنم.

رُدمیر با لبخند مسخره‌ای تعظیم کرد.
ـ چشم قربان، امر دیگه‌ای نیست؟

ـ آره.
ـ یه کلمه دیگه در مورد "فرشته"‌ بگی، غرق می‌شی.

ـ باشه باشه، ببخشید آقای جهنمیِ عاشق.

و دوید سمت رختکن.

سری تکون دادم.
نوید هنوز بی‌صدا بود.
ولی دستاش رو دور گردنم محکم‌تر کرد.

ـ اون دیوونه‌ست. کاری بهت نداره.

نوید یه نفس کشید. آروم گفت:

ـ خنده‌دار بود.

اولین جمله‌ای که ازش شنیدم بدون اشک.
لبخندم شکست.
نه از طنز… از امید.

ـ آره... خنده‌دار.
ـ یه‌ذره دیوونه بودن خوبه، مخصوصاً وقتی زندگی‌مون زیادی جدیه.
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی جیمین پارت هشتم

چندپارتی جونگ کوک

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

چند پارتی

╭─────────────── 🌊 ───────────────╮✦ پارت ۵۲ ویو آت ✦╰─────...

پارت ۱۹۵

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

پارت ۴۸

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط