{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شب‌هایی هم هست

یک شب‌هایی هم هست
دستت به قلم نمی‌رود!
اسم این شب‌ها را گذاشته‌ام
شبی که واژه سرگردان است

باید #تو باشی
بنشینی روبه‌رویم
خیره شوی به من
تا بنویسم طرز نگاه کردنت را
تا این واژه‌های سرگردان
کمی آرام بگیرند

می‌شود کمی هم لبخند بزنی
گناه دارند کلمات بیچاره
بس که از نبودنت نوشتمشان
رنگ باخته‌اند!

می‌خواهم با قلم و کاغذ مست کنم
با واژه‌ها سماع کنم
فقط مانده‌ام با چشمانت چه کنم
می‌شود چشمانت
انتشارات نوشته‌هایم باشند
و در صفحه‌ی اول بنویسم
تقدیم به عطر تنت
می‌شود...؟! می‌خواهم از آمدن بنویسم
از ماندن، از بودن
می‌شود بیایی و بمانی و نروی!؟
دیدگاه ها (۳)

تورا همچون دلگرمی ناب درون تمام نوشتارم حس میکنم،کنارم" بودن...

چشمهایت را که دیدم ناگهان لرزم گرفت.... حال بید کوچه تان...

گرچه این شهر شلوغ است ولی آنچنان جای تو خالیست صدا میپیچد.ــ...

گرچه این شهر شلوغ است ولی باور کن آنچنان جای تو خالیست صدا م...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط