{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My Vampire P26

ویو: جیا
من فرار کردم.هیچ‌کاری نمی‌تونستم بکنم جز اینکه با تمام وجود ازش دور بشم.نه چون ازش بدم می‌اومد…نه.چون اون چیزی که توی چشمش دیدم…عشق نبودجنون بود.از راهرو دویدم بیرون.نفسم می‌سوخت.قلبم داشت از سینه‌م می‌زد بیرون.ولی چی؟در عرض سه ثانیه فهمیدم که خیلی خوب‌ندویدم.چون قبل از اینکه برسم به پله‌ها…یک سایه جلوی راهم ظاهر شد.
نه یونگی.یکی دیگه.
سایهٔ بلندتر.آرام‌تر.و عجیــــــــب‌تر.
پسر جذابی با موهای تیره، چشم‌های کاملاً سیاه…
چشم‌هایی که انگار عمداً توی روح آدم فرو می‌رفت.
پسر:«گم شدی؟»
من خشکم زد.پسر لبخند آرامی زد…اما اون لبخند
اصلاً انسانی نبود.حسی که بهم داد؟انگار… منو بو کرد.انگار… می‌خواست منو بخوره.
پسر یک قدم اومد جلو.خیلی نزدیک.نفسش یخ بود.
پسر:«چقدر بوی… جالبی داری.»
پوستم مورمور شد.ترسیدم عقب برم.
اما اون قبل از اینکه من حتی تکون بخورم،
سرشو به سمت گردنم خم کرد—نه برای گاز گرفتن
برای بو کردن.مثل این بود که دنبال چیزی می‌گشت.و توی همون لحظه… فهمیدم.این یکی هم خوناشامه.
صداش آروم اما خطرناک بود:
پسر:«تو از کجا این بوی… شیرین اما… ناآشنا رو داری؟»

ویو: یونگی
وقتی جیا دوید،قدرت نداشتم.قدرت نداشتم که صداش کنم‌که نگهش دارم‌که بگم نترسه.
تنها چیزی که داشتم‌سکوت بود.و سکوت من یعنی سرعت.سه ثانیه.فقط سه ثانیه طول کشید تا ردش رو پیدا کنم.
ولی—وقتی رسیدم؟وقتی اون پیچ رو رد کردم؟
دیدم که یه نفر جلوی جیا ایستاده.
خیلی نزدیک.خیلی راحت.جوری که انگار…حق داره نزدیکش باشه.اینکه کسی نزدیک جیا باشه‌کاری می‌کنه من‌هیچ‌چیزی رو نبینم‌جز خون.
من گفتم:«هــوســوک.»
برادرم—بله، هوسوک—سرشو سمت من چرخوند.
لبخند زد.اون لبخند کوفتی همیشگی که ازش متنفرم.
هوسوک:«آه. بالاخره اومدی، یونگی.»
چشم‌هاش نیم‌ثانیه روی جیا موندو همون‌جا…من دیدم.دیدم که نگاهش چطور به جیا چسبید.دیدم که مردمک‌هاش گشاد شد.دیدم که چطور هوا رو بو کردو عاشق شد.عشقِ خون‌آشامی.عشقی که توی یک نگاه می‌زنه زیر همه‌چی.
و این‌برای من‌غیر قابل تحمل بود.

ویو: هوسوک
همین یک نگاه‌کافی بود.یه دختر با بوی خوشمزه
با قلبی که خیلی سریع می‌زدبا ترسی که بوی شیرین داشت…من تو دام افتادم.فقط با یک نگاه.
هوسوک (لبخند،):«اسمت… چیه؟»
یونگی بینمون قرار گرفت.جوری که انگار جیا
چیزیه که باید پنهانش کنه.
یونگی (خشک):«اسم نداره.مالِ منه.»
چشم‌هام گرد شد.لبخندم رفت.
هوسوک:
«مالِ تو؟از کی؟»
یونگی:«از همیشه.»
و این…اولین جرقهٔ جنگ بود.
دیدگاه ها (۰)

My Vampire P26 (2)

My Vampire P25

My Vampire P24

My vampire P8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط