p3
p3
تهیونگ: بلند شو بیبی، گفتم یه سورپرایز برات دارم.
ا.ت: نمیخوام 😒
تهیونگ: حتی اگه بدونی کجاست؟
ا.ت: هرجا که باشه، من قهرم.
تهیونگ با خنده دست ا.ت رو گرفت و آروم از تخت بلندش کرد.
تهیونگ: باشه خانوم قهر قرو! فقط بیا.
ا.ت: من هنوز ازت ناراحتم.
تهیونگ: میدونم، واسه همین میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
تهیونگ ا.ت رو سوار ماشین کرد و بعد از حدود نیم ساعت به یه رستوران کوچیک و دنج رسیدن.
ا.ت: اینجا کجاست؟
تهیونگ: یه رستوران کوچیک که قبلاً با لونا اومده بودم...
ا.ت یهویی اخماش رفت تو هم.
ا.ت: خب! پس چرا منو آوردی اینجا؟ 😑
تهیونگ: وایسا بذار حرفمو تموم کنم 😂
ا.ت: نمیخوام چیزی بشنوم!
تهیونگ: اون موقع که با لونا اینجا اومدم، فقط یه قرار کاری بود. ولی امروز میخواستم اولین قرارمون بعد از برگشتن تو از قهرت اینجا باشه.
ا.ت چند ثانیه ساکت موند.
تهیونگ: تازه یه چیز دیگه هم هست.
تهیونگ یه جعبه کوچیک از جیبش درآورد.
ا.ت: این چیه؟
تهیونگ: بازش کن.
ا.ت جعبه رو باز کرد و یه دستبند ظریف داخلش دید.
ا.ت: وااای... قشنگه.
تهیونگ: میدونی چرا اینو انتخاب کردم؟
ا.ت: چرا؟
تهیونگ: چون میخواستم هر بار که نگاهش میکنی یادت بیاد که جای تو کنار منه، نه کنار هیچکس دیگه.
ا.ت با بغض کوچیکی بهش نگاه کرد.
ا.ت: ولی من هنوز از لونا خوشم نمیاد.
تهیونگ: میدونم 😂
ا.ت: مخصوصاً وقتی اینجوری بهت میچسبه!
تهیونگ: خب... این قسمت رو خودم باید حل کنم.
ا.ت: یعنی چی؟
تهیونگ: یعنی فردا باهاش حرف میزنم. اون مدیر برنامهی منه و به عنوان همکار بهش احترام میذارم، ولی قرار نیست اجازه بدم رفتار کاریش باعث ناراحتی تو بشه.
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
ا.ت: پس هنوز قهرم.
تهیونگ: چی؟! 😭
ا.ت: یکم دیگه باید نازمو رو بکشی تا ببخشمت.
تهیونگ: یعنی امیدی هست؟ 😂
ا.ت: شاید...
تهیونگ: پس همین «شاید» رو قبول میکنم.
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و هر دو وارد رستوران شدن.
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
ببخشید دیر گذاشتم
تهیونگ: بلند شو بیبی، گفتم یه سورپرایز برات دارم.
ا.ت: نمیخوام 😒
تهیونگ: حتی اگه بدونی کجاست؟
ا.ت: هرجا که باشه، من قهرم.
تهیونگ با خنده دست ا.ت رو گرفت و آروم از تخت بلندش کرد.
تهیونگ: باشه خانوم قهر قرو! فقط بیا.
ا.ت: من هنوز ازت ناراحتم.
تهیونگ: میدونم، واسه همین میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
تهیونگ ا.ت رو سوار ماشین کرد و بعد از حدود نیم ساعت به یه رستوران کوچیک و دنج رسیدن.
ا.ت: اینجا کجاست؟
تهیونگ: یه رستوران کوچیک که قبلاً با لونا اومده بودم...
ا.ت یهویی اخماش رفت تو هم.
ا.ت: خب! پس چرا منو آوردی اینجا؟ 😑
تهیونگ: وایسا بذار حرفمو تموم کنم 😂
ا.ت: نمیخوام چیزی بشنوم!
تهیونگ: اون موقع که با لونا اینجا اومدم، فقط یه قرار کاری بود. ولی امروز میخواستم اولین قرارمون بعد از برگشتن تو از قهرت اینجا باشه.
ا.ت چند ثانیه ساکت موند.
تهیونگ: تازه یه چیز دیگه هم هست.
تهیونگ یه جعبه کوچیک از جیبش درآورد.
ا.ت: این چیه؟
تهیونگ: بازش کن.
ا.ت جعبه رو باز کرد و یه دستبند ظریف داخلش دید.
ا.ت: وااای... قشنگه.
تهیونگ: میدونی چرا اینو انتخاب کردم؟
ا.ت: چرا؟
تهیونگ: چون میخواستم هر بار که نگاهش میکنی یادت بیاد که جای تو کنار منه، نه کنار هیچکس دیگه.
ا.ت با بغض کوچیکی بهش نگاه کرد.
ا.ت: ولی من هنوز از لونا خوشم نمیاد.
تهیونگ: میدونم 😂
ا.ت: مخصوصاً وقتی اینجوری بهت میچسبه!
تهیونگ: خب... این قسمت رو خودم باید حل کنم.
ا.ت: یعنی چی؟
تهیونگ: یعنی فردا باهاش حرف میزنم. اون مدیر برنامهی منه و به عنوان همکار بهش احترام میذارم، ولی قرار نیست اجازه بدم رفتار کاریش باعث ناراحتی تو بشه.
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
ا.ت: پس هنوز قهرم.
تهیونگ: چی؟! 😭
ا.ت: یکم دیگه باید نازمو رو بکشی تا ببخشمت.
تهیونگ: یعنی امیدی هست؟ 😂
ا.ت: شاید...
تهیونگ: پس همین «شاید» رو قبول میکنم.
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت و هر دو وارد رستوران شدن.
شرایط پارت بعد:
2تا لایک
2تا کامنت
ببخشید دیر گذاشتم
- ۶۴۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط