فیک : بین راندها
پارت ۲۷
سه روز بعد...
تمرین صبح زود تازه تمام شده بود.
همه خسته روی نیمکتها نشسته بودند.
آنا حوله را روی شانهاش انداخت و نفس عمیقی کشید.
ـ «امروز دیگه واقعاً مُردم...»
کوک که مشغول نوشتن برنامهی تمرین فردا بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ «نه، هنوز زندهای.»
آنا اخم کرد.
ـ «مگه از کجا فهمیدی؟»
ـ «چون هنوز داری غر میزنی.»
تهیونگ زد زیر خنده.
ـ «منطقش قوی بود!»
...
همان موقع...
مینجائه با دو بطری آبمیوه به سمت آنا آمد.
ـ «خسته نباشی.»
یکی از بطریها را به سمت آنا گرفت.
ـ «این برای تو.»
آنا لبخند زد.
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد مینجائه کمی مردد گفت:
ـ «راستی...»
ـ «جان؟»
ـ «اگه بعد از تمرین وقت داشتی... دوست داری بریم یه کافه نزدیک باشگاه؟»
آنا جا خورد.
ـ «من؟»
ـ «آره... فقط یه قهوه یا آبمیوه.»
آنا هنوز جواب نداده بود که...
صدای کوک از آن طرف سالن آمد.
ـ «آنا.»
ـ «جان، نردبون؟»
ـ «بیا یه لحظه.»
آنا رو به مینجائه گفت:
ـ «ببخشید، الان برمیگردم.»
...
آنا کنار کوک ایستاد.
ـ «چیزی شده؟»
کوک برگهای را به دستش داد.
ـ «برنامهی تمرینت.»
آنا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «فقط برای این صدام کردی؟»
ـ «آره.»
ـ «خودت میتونستی بعداً هم بدی...»
ـ «الان آماده بود.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «باشه.»
تهیونگ که از دور صحنه را میدید، زیر لب خندید.
ـ «عجب بهونهای...»
...
آنا دوباره پیش مینجائه برگشت.
ـ «ببخشید.»
مینجائه لبخند زد.
ـ «اشکالی نداره.»
بعد دوباره پرسید:
ـ «خب... میای؟»
آنا چند لحظه فکر کرد.
ـ «امروز نمیتونم.»
ـ «مشکلی نیست.»
ـ «قول دادم بعد از باشگاه مستقیم برم خونه. زنعمو و مامانم با هم قرار گذاشتن خرید برن و منم باید برم کمکشون.»
ـ «پس یه روز دیگه.»
ـ «حتماً.»
مینجائه با لبخند خداحافظی کرد.
...
چند دقیقه بعد...
همه از باشگاه بیرون آمدند.
آرین که مکالمهی مینجائه و آنا را دیده بود، آهسته به نائومی گفت:
ـ «فکر کنم مینجائه از آنا خوشش اومده.»
نائومی لبش را گاز گرفت.
ـ «جدی؟»
ـ «معلومه...»
هر دو نگاه کوتاهی به کوک انداختند.
کوک مشغول صحبت با استاد کانگ بود و انگار چیزی نشنیده بود.
...
ظهر...
مرکز خرید.
دو خانواده طبق قرار برای خرید وسایل مسابقه آمده بودند.
تهیونگ هم همراهشان بود.
آنا با دیدن یک فروشگاه لوازم ورزشی، ذوقزده گفت:
ـ «بریم اونجا!»
کوک خندید.
ـ «پنج دقیقه.»
ـ «ده دقیقه!»
ـ «پنج.»
ـ «هفت؟»
ـ «پنج.»
آنا با حرص ساختگی گفت:
ـ «اصلاً تو بلد نیستی مذاکره کنی.»
تهیونگ با خنده گفت:
ـ «با این یکی مذاکره فایده نداره.»
...
داخل فروشگاه...
آنا محو تماشای دستکشهای جدید شده بود.
ـ «وای... اینا رو ببین!»
همان لحظه فروشنده گفت:
ـ «میتونین امتحانش کنین.»
آنا یکی از دستکشها را پوشید.
ـ «چطوره؟»
قبل از اینکه کسی جواب بدهد...
کوک جلو آمد.
بند دستکش را کمی سفتتر کرد.
ـ «این سایز برات بهتره.»
آنا لبخند زد.
ـ «تو از کجا فهمیدی؟»
ـ «از اندازهی دستت.»
تهیونگ که کنار قفسه ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ «ترسناک شدی داداش...»
کوک اخمی ساختگی کرد.
ـ «چی گفتی؟»
ـ «هیچی!»
...
همان موقع...
صدای آشنایی از پشت سرشان آمد.
ـ «کوک!»
همه برگشتند.
لیانا بود.
ـ «چه اتفاقی! شما هم اینجایین؟»
تهیونگ خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ «این دیگه اتفاقی نبود...»
آنا آرنجش را آرام به پهلوی او زد تا ساکت شود.
لیانا با لبخند کنار کوک ایستاد.
ـ «اتفاقاً منم اومده بودم برای مسابقهت یه هدیه بخرم.»
کوک مؤدبانه گفت:
ـ «زحمت نکشیدی؟»
ـ «نه.»
اما قبل از اینکه گفتوگو ادامه پیدا کند، پدرهای خانوادهها صدایشان زدند.
ـ «بچهها، وقت رفتنه!»
کوک بدون معطلی به سمت خانواده رفت.
لیانا هم مجبور شد دنبالش برود.
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی به آنا نگاه کرد.
ـ «حس میکنم روزهای شلوغی در پیش داریم.»
آنا بیخبر از همهجا خندید.
ـ «تا وقتی نردبون هست، همیشه شلوغه!»
کوک از چند قدم جلوتر برگشت و گفت:
ـ «شنیدم.»
آنا با خنده جواب داد:
ـ «میخواستم بشنوی!»
صدای خندهی هر سه نفر، راهروی فروشگاه را پر کرد...
اما هیچکدام هنوز نمیدانستند که از این به بعد، احساسات پنهان، آرامآرام قرار است همهچیز را تغییر بدهد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
سه روز بعد...
تمرین صبح زود تازه تمام شده بود.
همه خسته روی نیمکتها نشسته بودند.
آنا حوله را روی شانهاش انداخت و نفس عمیقی کشید.
ـ «امروز دیگه واقعاً مُردم...»
کوک که مشغول نوشتن برنامهی تمرین فردا بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ «نه، هنوز زندهای.»
آنا اخم کرد.
ـ «مگه از کجا فهمیدی؟»
ـ «چون هنوز داری غر میزنی.»
تهیونگ زد زیر خنده.
ـ «منطقش قوی بود!»
...
همان موقع...
مینجائه با دو بطری آبمیوه به سمت آنا آمد.
ـ «خسته نباشی.»
یکی از بطریها را به سمت آنا گرفت.
ـ «این برای تو.»
آنا لبخند زد.
ـ «ممنون.»
ـ «خواهش میکنم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
بعد مینجائه کمی مردد گفت:
ـ «راستی...»
ـ «جان؟»
ـ «اگه بعد از تمرین وقت داشتی... دوست داری بریم یه کافه نزدیک باشگاه؟»
آنا جا خورد.
ـ «من؟»
ـ «آره... فقط یه قهوه یا آبمیوه.»
آنا هنوز جواب نداده بود که...
صدای کوک از آن طرف سالن آمد.
ـ «آنا.»
ـ «جان، نردبون؟»
ـ «بیا یه لحظه.»
آنا رو به مینجائه گفت:
ـ «ببخشید، الان برمیگردم.»
...
آنا کنار کوک ایستاد.
ـ «چیزی شده؟»
کوک برگهای را به دستش داد.
ـ «برنامهی تمرینت.»
آنا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «فقط برای این صدام کردی؟»
ـ «آره.»
ـ «خودت میتونستی بعداً هم بدی...»
ـ «الان آماده بود.»
آنا شانه بالا انداخت.
ـ «باشه.»
تهیونگ که از دور صحنه را میدید، زیر لب خندید.
ـ «عجب بهونهای...»
...
آنا دوباره پیش مینجائه برگشت.
ـ «ببخشید.»
مینجائه لبخند زد.
ـ «اشکالی نداره.»
بعد دوباره پرسید:
ـ «خب... میای؟»
آنا چند لحظه فکر کرد.
ـ «امروز نمیتونم.»
ـ «مشکلی نیست.»
ـ «قول دادم بعد از باشگاه مستقیم برم خونه. زنعمو و مامانم با هم قرار گذاشتن خرید برن و منم باید برم کمکشون.»
ـ «پس یه روز دیگه.»
ـ «حتماً.»
مینجائه با لبخند خداحافظی کرد.
...
چند دقیقه بعد...
همه از باشگاه بیرون آمدند.
آرین که مکالمهی مینجائه و آنا را دیده بود، آهسته به نائومی گفت:
ـ «فکر کنم مینجائه از آنا خوشش اومده.»
نائومی لبش را گاز گرفت.
ـ «جدی؟»
ـ «معلومه...»
هر دو نگاه کوتاهی به کوک انداختند.
کوک مشغول صحبت با استاد کانگ بود و انگار چیزی نشنیده بود.
...
ظهر...
مرکز خرید.
دو خانواده طبق قرار برای خرید وسایل مسابقه آمده بودند.
تهیونگ هم همراهشان بود.
آنا با دیدن یک فروشگاه لوازم ورزشی، ذوقزده گفت:
ـ «بریم اونجا!»
کوک خندید.
ـ «پنج دقیقه.»
ـ «ده دقیقه!»
ـ «پنج.»
ـ «هفت؟»
ـ «پنج.»
آنا با حرص ساختگی گفت:
ـ «اصلاً تو بلد نیستی مذاکره کنی.»
تهیونگ با خنده گفت:
ـ «با این یکی مذاکره فایده نداره.»
...
داخل فروشگاه...
آنا محو تماشای دستکشهای جدید شده بود.
ـ «وای... اینا رو ببین!»
همان لحظه فروشنده گفت:
ـ «میتونین امتحانش کنین.»
آنا یکی از دستکشها را پوشید.
ـ «چطوره؟»
قبل از اینکه کسی جواب بدهد...
کوک جلو آمد.
بند دستکش را کمی سفتتر کرد.
ـ «این سایز برات بهتره.»
آنا لبخند زد.
ـ «تو از کجا فهمیدی؟»
ـ «از اندازهی دستت.»
تهیونگ که کنار قفسه ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ «ترسناک شدی داداش...»
کوک اخمی ساختگی کرد.
ـ «چی گفتی؟»
ـ «هیچی!»
...
همان موقع...
صدای آشنایی از پشت سرشان آمد.
ـ «کوک!»
همه برگشتند.
لیانا بود.
ـ «چه اتفاقی! شما هم اینجایین؟»
تهیونگ خیلی آرام زیر لب گفت:
ـ «این دیگه اتفاقی نبود...»
آنا آرنجش را آرام به پهلوی او زد تا ساکت شود.
لیانا با لبخند کنار کوک ایستاد.
ـ «اتفاقاً منم اومده بودم برای مسابقهت یه هدیه بخرم.»
کوک مؤدبانه گفت:
ـ «زحمت نکشیدی؟»
ـ «نه.»
اما قبل از اینکه گفتوگو ادامه پیدا کند، پدرهای خانوادهها صدایشان زدند.
ـ «بچهها، وقت رفتنه!»
کوک بدون معطلی به سمت خانواده رفت.
لیانا هم مجبور شد دنبالش برود.
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی به آنا نگاه کرد.
ـ «حس میکنم روزهای شلوغی در پیش داریم.»
آنا بیخبر از همهجا خندید.
ـ «تا وقتی نردبون هست، همیشه شلوغه!»
کوک از چند قدم جلوتر برگشت و گفت:
ـ «شنیدم.»
آنا با خنده جواب داد:
ـ «میخواستم بشنوی!»
صدای خندهی هر سه نفر، راهروی فروشگاه را پر کرد...
اما هیچکدام هنوز نمیدانستند که از این به بعد، احساسات پنهان، آرامآرام قرار است همهچیز را تغییر بدهد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۹.۷k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط