چشمانم را بستم ، لحظه اى خود را
چشمانم را بستم ، لحظه اى خود را
در دنياى موازى فرض كردم !..
همه آن حرف هايى كه از او شنيدم را
در اين دنيا به خودش بازگرداندم كه ؛
ببيند حرف هايش چه خنجرهايى بودند !
ناگه چشمانم را باز كردم و ديدم از اولش
هم در دنياى موازى نبودم ؛
فقط كارما وارد عمل شده و همه ى خنجر هايش
را رو به خودش گرفتم تا درد هايى كه كشيدم را بكشد ...!
و گويا الان آدم بد داستان من شده ام 😃
اين است قانون دنيا ..
_جئون آنجلا
در دنياى موازى فرض كردم !..
همه آن حرف هايى كه از او شنيدم را
در اين دنيا به خودش بازگرداندم كه ؛
ببيند حرف هايش چه خنجرهايى بودند !
ناگه چشمانم را باز كردم و ديدم از اولش
هم در دنياى موازى نبودم ؛
فقط كارما وارد عمل شده و همه ى خنجر هايش
را رو به خودش گرفتم تا درد هايى كه كشيدم را بكشد ...!
و گويا الان آدم بد داستان من شده ام 😃
اين است قانون دنيا ..
_جئون آنجلا
- ۱۳۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط