من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم. من اشتباه کردم و جلو نشستم
من و خدا سوار یک دوچرخه شدیم. من اشتباه کردم و جلو نشستم و خدا عقب. فرمان دست من بود و سر دوراهی ها دلهره مرا می گرفت. تا این که جایمان را عوض کردیم. حالا آرام شدم و هر وقت از او می پرسم که کجا می رویم؟ برمیگردد و با لبخند می گوید:
"تو فقط رکاب بزن"
? لبخندبزن: وقتی با خانواده ات دور. هم جمع شده ا?
خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...!
? لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی..?
خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند.
"تو فقط رکاب بزن"
? لبخندبزن: وقتی با خانواده ات دور. هم جمع شده ا?
خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند...!
? لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی..?
خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند.
- ۶۷۳
- ۰۷ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط