تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن
تو شدی نبضِ قلم ، خونِ رگم جوهر آن
جوهری هست ولی نیست تپش در ضربان
قلم این حسِّ تغزّل ز وجودِ تو گرفت ...
نیست این رازِ قلم دور ز چشمی به نهان
من و اشعارِ پُر از حرفِ دلم را تو ببین
که چنین فاش شود ، رازِ دلم بر همگان
پَرپَر از دست تو این غنچۀ دل شد که دگر
نشود داد دلی دستِ رفو گر ......نتوان!!
نَشد آن روز به عشق تو ، زنم دستِ جفا
به جفای تو دلم خون شده از دستِ جهان
قسمت این بود تو را دستِ کسی کرد جدا
او سزاوارِ تو هست و تو سزاوار همان
جوهری هست ولی نیست تپش در ضربان
قلم این حسِّ تغزّل ز وجودِ تو گرفت ...
نیست این رازِ قلم دور ز چشمی به نهان
من و اشعارِ پُر از حرفِ دلم را تو ببین
که چنین فاش شود ، رازِ دلم بر همگان
پَرپَر از دست تو این غنچۀ دل شد که دگر
نشود داد دلی دستِ رفو گر ......نتوان!!
نَشد آن روز به عشق تو ، زنم دستِ جفا
به جفای تو دلم خون شده از دستِ جهان
قسمت این بود تو را دستِ کسی کرد جدا
او سزاوارِ تو هست و تو سزاوار همان
- ۷۰۸
- ۰۸ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط