پارت ۲۵ — چیزی که دیگر فقط بین خودشان نبود
پارت ۲۵ — چیزی که دیگر فقط بین خودشان نبود
بعد از آن روز، حرفها بیشتر شد.
نه یکدفعه و نه آنقدر واضح که بشود گفت کسی قصد خاصی دارد؛ اما اسم یورا کمکم در جاهایی شنیده میشد که قبل از آن هیچکس حتی او را نمیشناخت.
سوآ اولین کسی بود که متوجه شد.
یک عصر، وقتی از بازار برمیگشتند، سوآ آرام گفت:
«یورا... امروز یکی از زنهای بازار ازت پرسید با ارباب مین چه نسبتی داری.»
یورا اخم کرد.
«چی گفتی؟»
«گفتم هیچ نسبتی نداری.»
یورا چند لحظه سکوت کرد.
«خوبه.»
اما خودش میدانست قضیه دیگر به این سادگی نیست.
---
در عمارت مین، یونگی هم متوجه تغییر فضا شده بود.
پدرش او را به اتاق خودش فراخواند.
«شنیدی مردم دربارهی یک دختر روستایی حرف میزنن؟»
یونگی سرد جواب داد:
«شنیدم.»
«این موضوع باید تمام بشه.»
یونگی نگاهش کرد.
«منظورتون چیه؟»
«تو میدونی.»
چند لحظه سکوت.
«اگر قرار باشه خاندان چو با ما متحد بشه، این حرفها فقط دردسر درست میکنه.»
یونگی آرام گفت:
«یورا هیچ کاری نکرده.»
«من هم نگفتم کرده.»
«پس چرا باید اسمش رو از زندگی من حذف کنم؟»
پدرش آهی کشید.
«چون دربار بهانه لازم داره. خاندان چو هم همینطور.»
یونگی چیزی نگفت.
پدرش ادامه داد:
«تو فقط مسئول خودت نیستی، یونگی.»
«میدونم.»
«پس باید قبل از اینکه دیگران برایت تصمیم بگیرن، خودت تصمیم بگیری.»
یونگی سرش را پایین انداخت.
اما جوابی نداد.
---
چند روز بعد، یونگی به روستا رفت.
این بار مستقیم به خانهی یورا نرفت.
اول با مسئول روستا دربارهی مسیرها و وضعیت امنیت صحبت کرد. بعد، وقتی کارش تمام شد، یورا را کنار رودخانه دید.
یورا گفت:
«فکر کردم دیگه نمیای.»
یونگی جواب داد:
«من هم همین فکر رو میکردم.»
یورا لبخند زد.
«پس چرا اومدی؟»
یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.
«چون نمیخواستم چیزی که بقیه میگن، باعث بشه من با تو مثل یک غریبه رفتار کنم.»
یورا ساکت شد.
این بار هیچکدام شوخی نکردند.
یونگی ادامه داد:
«اما باید یه چیزی رو بدونی. ممکنه از این به بعد شرایط سختتر بشه.»
«به خاطر خاندان چو؟»
«به خاطر خیلی چیزها.»
یورا سر تکان داد.
«باشه.»
«نمیخوام به خاطر من گرفتار چیزی بشی.»
یورا مستقیم نگاهش کرد.
«یونگی، من خودم میتونم تصمیم بگیرم از چی میترسم و از چی نه.»
برای چند لحظه، سکوت شد.
بعد یونگی آرام گفت:
«میدونم.»
و همین دو کلمه کافی بود.
اما هیچکدامشان خبر نداشتند که در همان ساعت، در پایتخت تصمیمی گرفته شده بود که دیگر به آنها فرصت نمیداد زندگیشان را مثل گذشته ادامه دهند.
بعد از آن روز، حرفها بیشتر شد.
نه یکدفعه و نه آنقدر واضح که بشود گفت کسی قصد خاصی دارد؛ اما اسم یورا کمکم در جاهایی شنیده میشد که قبل از آن هیچکس حتی او را نمیشناخت.
سوآ اولین کسی بود که متوجه شد.
یک عصر، وقتی از بازار برمیگشتند، سوآ آرام گفت:
«یورا... امروز یکی از زنهای بازار ازت پرسید با ارباب مین چه نسبتی داری.»
یورا اخم کرد.
«چی گفتی؟»
«گفتم هیچ نسبتی نداری.»
یورا چند لحظه سکوت کرد.
«خوبه.»
اما خودش میدانست قضیه دیگر به این سادگی نیست.
---
در عمارت مین، یونگی هم متوجه تغییر فضا شده بود.
پدرش او را به اتاق خودش فراخواند.
«شنیدی مردم دربارهی یک دختر روستایی حرف میزنن؟»
یونگی سرد جواب داد:
«شنیدم.»
«این موضوع باید تمام بشه.»
یونگی نگاهش کرد.
«منظورتون چیه؟»
«تو میدونی.»
چند لحظه سکوت.
«اگر قرار باشه خاندان چو با ما متحد بشه، این حرفها فقط دردسر درست میکنه.»
یونگی آرام گفت:
«یورا هیچ کاری نکرده.»
«من هم نگفتم کرده.»
«پس چرا باید اسمش رو از زندگی من حذف کنم؟»
پدرش آهی کشید.
«چون دربار بهانه لازم داره. خاندان چو هم همینطور.»
یونگی چیزی نگفت.
پدرش ادامه داد:
«تو فقط مسئول خودت نیستی، یونگی.»
«میدونم.»
«پس باید قبل از اینکه دیگران برایت تصمیم بگیرن، خودت تصمیم بگیری.»
یونگی سرش را پایین انداخت.
اما جوابی نداد.
---
چند روز بعد، یونگی به روستا رفت.
این بار مستقیم به خانهی یورا نرفت.
اول با مسئول روستا دربارهی مسیرها و وضعیت امنیت صحبت کرد. بعد، وقتی کارش تمام شد، یورا را کنار رودخانه دید.
یورا گفت:
«فکر کردم دیگه نمیای.»
یونگی جواب داد:
«من هم همین فکر رو میکردم.»
یورا لبخند زد.
«پس چرا اومدی؟»
یونگی چند لحظه به او نگاه کرد.
«چون نمیخواستم چیزی که بقیه میگن، باعث بشه من با تو مثل یک غریبه رفتار کنم.»
یورا ساکت شد.
این بار هیچکدام شوخی نکردند.
یونگی ادامه داد:
«اما باید یه چیزی رو بدونی. ممکنه از این به بعد شرایط سختتر بشه.»
«به خاطر خاندان چو؟»
«به خاطر خیلی چیزها.»
یورا سر تکان داد.
«باشه.»
«نمیخوام به خاطر من گرفتار چیزی بشی.»
یورا مستقیم نگاهش کرد.
«یونگی، من خودم میتونم تصمیم بگیرم از چی میترسم و از چی نه.»
برای چند لحظه، سکوت شد.
بعد یونگی آرام گفت:
«میدونم.»
و همین دو کلمه کافی بود.
اما هیچکدامشان خبر نداشتند که در همان ساعت، در پایتخت تصمیمی گرفته شده بود که دیگر به آنها فرصت نمیداد زندگیشان را مثل گذشته ادامه دهند.
- ۱۱۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط