part:48
((زخم های رقم خورده))
ویو رزا
کتاب داستانو کنار تخت گذاشتم ساعت از ۲ نصفه شب هم گذشته بود.....
((عکس جهیون اسلاید بعد))
تهیونگ خیلی اصرار داشت که باهم بریم خونه...
اما من ترجیح دادم وقتمو با پسرم بگذرونم...
تهیونگ نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
((باید بریم دیر وقته خانمم))
پوفی از دست این مرد کشیدم.
((ناز کشیدن رو دوست داری))
تهیونگ گَلوشو صاف کرد.
((آره))
خنده ای سر گیج بودنش کردم.
((من خیلی ناز دارم مثل قبلنا ساده نیستما))
تهیونگ که دید جهیون خوابش برده کم کم به من نزدیک شد فاصلمون اونقدر کم بود که بجز صدای تپش قلبم چیزه دیگه ای رو نمیشنیدم......
___________________
با ویبره رفتن موبایلم هردو از هم فاصله گرفتیم ....
((این دیگه کدوم خ*ر*ی*ه))
تهیونگ با عصبانیت زمزمه کرد.
((نمیدونم بذار نگاه کنم متوجه میشیم))
گوشیمو از تویه کیفم برداشتم همون شماره ناشناس...
اینبار نه خبری از پیامی با بوی مالکیت بود نه خبری از جنس تهدید فقط یه ویس ۳۵ ثانیه ای...
تهیونگ از سر کنجکاوی چندقدم بهم نزدیک شد .
((چیزی شده رزا))
من هول زده موبایل رو دوباره داخل کیفم گذاشتم از صورتم عرق میریخت عرقمو با دستمال پاک کردم.
((نه چیزی نشده))
تهیونگ که حرفمو باور نکرده بود گفت.
((پیام چی بود))
من بهش زُل زدم.
((پیام بازرگانی جدیدا خیلی مزاحمت ایجاد میکنن))
تهیونگ دیگه بحث و کش نداد سوییچ ماشین رو برداشت و بهم اشاره کرد که بریم بیرون.....
______________________
الکساندر داخل اتاقش خواب بود منم روتین پوستیمو انجام دادم لباسای خوابمو پوشیدم و با دمپایی های صورتیم روی تخت ولو شدم..
پنهان کاری های پدر شوهر عزیزم...
خوشحالیش برای عقد کردنمون.....
ارتباطش با جئون.........
یاد آوری همشون سنگینی بار دوشمو بیشتر میکرد و من کاری از دستم برنمیومد تا وقتی که خودشون بخوان نقاب هاشونو زمین بذارن...
حداکثر کاری که میتونم بکنم ج*ن*د*گی واسه پدر شوهرم و مخفی کردن بیشتر چیزا از تهیونگ بود....چون نمیدونستم گفتن این حرفا به تهیونگ کمک میکرد یا بیشتر غرق افکارش میشد......
حداقل مطمئن شدم که تهیونگ فقط جزوی از این نقشت نه تهیه کننده نقشه .......
جرئت دست زدن به موبایلم رو نداشتم اما همه توانمو جمع کردم و ویس رو تا آخر گوش دادم......
با چیزی که شنیدم موهای تنم سیخ شد..........
از فیکم که خدا بخواد خوشتون میاد؟؟؟🫠
شرایط پارت بعد ۵۰ لایک نرسه نمیزارما
ادامه دارد......
ویو رزا
کتاب داستانو کنار تخت گذاشتم ساعت از ۲ نصفه شب هم گذشته بود.....
((عکس جهیون اسلاید بعد))
تهیونگ خیلی اصرار داشت که باهم بریم خونه...
اما من ترجیح دادم وقتمو با پسرم بگذرونم...
تهیونگ نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
((باید بریم دیر وقته خانمم))
پوفی از دست این مرد کشیدم.
((ناز کشیدن رو دوست داری))
تهیونگ گَلوشو صاف کرد.
((آره))
خنده ای سر گیج بودنش کردم.
((من خیلی ناز دارم مثل قبلنا ساده نیستما))
تهیونگ که دید جهیون خوابش برده کم کم به من نزدیک شد فاصلمون اونقدر کم بود که بجز صدای تپش قلبم چیزه دیگه ای رو نمیشنیدم......
___________________
با ویبره رفتن موبایلم هردو از هم فاصله گرفتیم ....
((این دیگه کدوم خ*ر*ی*ه))
تهیونگ با عصبانیت زمزمه کرد.
((نمیدونم بذار نگاه کنم متوجه میشیم))
گوشیمو از تویه کیفم برداشتم همون شماره ناشناس...
اینبار نه خبری از پیامی با بوی مالکیت بود نه خبری از جنس تهدید فقط یه ویس ۳۵ ثانیه ای...
تهیونگ از سر کنجکاوی چندقدم بهم نزدیک شد .
((چیزی شده رزا))
من هول زده موبایل رو دوباره داخل کیفم گذاشتم از صورتم عرق میریخت عرقمو با دستمال پاک کردم.
((نه چیزی نشده))
تهیونگ که حرفمو باور نکرده بود گفت.
((پیام چی بود))
من بهش زُل زدم.
((پیام بازرگانی جدیدا خیلی مزاحمت ایجاد میکنن))
تهیونگ دیگه بحث و کش نداد سوییچ ماشین رو برداشت و بهم اشاره کرد که بریم بیرون.....
______________________
الکساندر داخل اتاقش خواب بود منم روتین پوستیمو انجام دادم لباسای خوابمو پوشیدم و با دمپایی های صورتیم روی تخت ولو شدم..
پنهان کاری های پدر شوهر عزیزم...
خوشحالیش برای عقد کردنمون.....
ارتباطش با جئون.........
یاد آوری همشون سنگینی بار دوشمو بیشتر میکرد و من کاری از دستم برنمیومد تا وقتی که خودشون بخوان نقاب هاشونو زمین بذارن...
حداکثر کاری که میتونم بکنم ج*ن*د*گی واسه پدر شوهرم و مخفی کردن بیشتر چیزا از تهیونگ بود....چون نمیدونستم گفتن این حرفا به تهیونگ کمک میکرد یا بیشتر غرق افکارش میشد......
حداقل مطمئن شدم که تهیونگ فقط جزوی از این نقشت نه تهیه کننده نقشه .......
جرئت دست زدن به موبایلم رو نداشتم اما همه توانمو جمع کردم و ویس رو تا آخر گوش دادم......
با چیزی که شنیدم موهای تنم سیخ شد..........
از فیکم که خدا بخواد خوشتون میاد؟؟؟🫠
شرایط پارت بعد ۵۰ لایک نرسه نمیزارما
ادامه دارد......
- ۱۲.۹k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط