کسی که خانوادم شد p14
کسی که خانوادم شد p14
( از دید راوی )
شاهزاده زیادی بی طاقت بود برای اینکه عروسک کوچولوشو برای خودش بکنه و به جرئت میشه گفت حتی اگه جنگ هم راه میفتاد اون بیخیال عروسکش نمی شد بیش از حد مسمم بود
به چشمای بی نقص دخترک نگاه کرد و خط نگاهشو آروم از سر چشماش به سمت لباش برد....لبای کوچولو و صورتی رنگی که شاهزاده برای کبود کردنشون هر لحظه بی طاقت تر می شد
آروم سرشو به سر عروسک کوچولوش نزدیک می کرد.....توی یک سانتی اون لب ها وایستاده بود.....که آروم و زمزمه وار همون طور که به لبای دخترک خیره بود گفت
_ قسم می خورم،که از این لحظه به بعد هر چیزی که باعث بشه اون مروارید های خوشگلت اینجوری خیس بشن و با دستای خودم از هستی محو کنم.....فقط....فقط مال من باش.....همین....عروسک زندگی من باش
دخترک با چشمای اشکی به مرد روبه روش نگات میکرد....نمی خواست....اون این رابطه رو نمی خواست....این زندگی جدید رو نمی خواد
+لطفا.....نکن....هق.....نمی خوام....نمیتونم.....
شاهزاده با چشم های گیج به چشم های دختر نگاه کرد منظورش چی بود!؟
_ چی رو نمیتونی؟
+ من.....نمی خوام....من
دخترک می ترسید.....می ترسید حرفی بزنه که باعث عصبی شدن مرد روبه روش بشه....پس حرفشو قورت داد
+ هی...هیچی
شاهزاده دستشو روی گونه ی عروسکش گذاشت و آروم و نرم لمسش میکرد.....حتی با فکر به کاری که می خواست بکنه هم ضربان قلبش بالا میرفت
داشت.....به خواستش می رسید....بالاخره....اون لبای کوچولو رو به دندون گرفت و شروع به مک زدن بهشون کرد.....واقعا براش عجیب بود....اینکه عروسکش تقلا نمی کرد عجیب بود.....اما اون حتی اگه عروسکش تقلا هم میکرد اینکار و بازم انجام میداد چون کاری بود که باید انجام می شد
اگه این کارو نمی کرد....اگه نشان مالکیتشو روش نمیزاشت معلوم نبود چی در دنیای خون اشام ها انتظار اون دختر رو می کشید با اینکار شاهزاده داشت جون عروسکش رو نجات میداد
دستشو به پوست سفید و کوچولوی عروسکش می کشید....زیادی بی نقص بود و همین کافی بود تا شاهزاده دیوونه ی اون دختر بشه
به نظر شاهزاده ترکیب خون عروسکش روی پوست سفیدش زیادی جذاب بود پس.....به سمت گردن دخترک رفت و شروع به بو کردنش شد
_ اگه دردت گرفت دستم و فشار بده
بعد از حرفش تنها صدای جیغ دخترک بود که توی اتاق پیچید.....اونقدر دست اون مرد رو فشار داده بود که سردی خون رو زیر دستاش حس میکرد
شاهزاده نمی خواست عروسکش رو زیاد اذیت کنه و همین طور کل انرژیش رو ازش بگیره پس این دفعه خودشو مهار کردو از خون عروسکش دست کشید.....چون چیز لذت بخش تری انتظارشو میکشید....
( دیگه بخش اسمات نمینویسم )
(فردا صبح)
( ات ویو)
دیگه خسته شدم خدایی
( از دید راوی )
شاهزاده زیادی بی طاقت بود برای اینکه عروسک کوچولوشو برای خودش بکنه و به جرئت میشه گفت حتی اگه جنگ هم راه میفتاد اون بیخیال عروسکش نمی شد بیش از حد مسمم بود
به چشمای بی نقص دخترک نگاه کرد و خط نگاهشو آروم از سر چشماش به سمت لباش برد....لبای کوچولو و صورتی رنگی که شاهزاده برای کبود کردنشون هر لحظه بی طاقت تر می شد
آروم سرشو به سر عروسک کوچولوش نزدیک می کرد.....توی یک سانتی اون لب ها وایستاده بود.....که آروم و زمزمه وار همون طور که به لبای دخترک خیره بود گفت
_ قسم می خورم،که از این لحظه به بعد هر چیزی که باعث بشه اون مروارید های خوشگلت اینجوری خیس بشن و با دستای خودم از هستی محو کنم.....فقط....فقط مال من باش.....همین....عروسک زندگی من باش
دخترک با چشمای اشکی به مرد روبه روش نگات میکرد....نمی خواست....اون این رابطه رو نمی خواست....این زندگی جدید رو نمی خواد
+لطفا.....نکن....هق.....نمی خوام....نمیتونم.....
شاهزاده با چشم های گیج به چشم های دختر نگاه کرد منظورش چی بود!؟
_ چی رو نمیتونی؟
+ من.....نمی خوام....من
دخترک می ترسید.....می ترسید حرفی بزنه که باعث عصبی شدن مرد روبه روش بشه....پس حرفشو قورت داد
+ هی...هیچی
شاهزاده دستشو روی گونه ی عروسکش گذاشت و آروم و نرم لمسش میکرد.....حتی با فکر به کاری که می خواست بکنه هم ضربان قلبش بالا میرفت
داشت.....به خواستش می رسید....بالاخره....اون لبای کوچولو رو به دندون گرفت و شروع به مک زدن بهشون کرد.....واقعا براش عجیب بود....اینکه عروسکش تقلا نمی کرد عجیب بود.....اما اون حتی اگه عروسکش تقلا هم میکرد اینکار و بازم انجام میداد چون کاری بود که باید انجام می شد
اگه این کارو نمی کرد....اگه نشان مالکیتشو روش نمیزاشت معلوم نبود چی در دنیای خون اشام ها انتظار اون دختر رو می کشید با اینکار شاهزاده داشت جون عروسکش رو نجات میداد
دستشو به پوست سفید و کوچولوی عروسکش می کشید....زیادی بی نقص بود و همین کافی بود تا شاهزاده دیوونه ی اون دختر بشه
به نظر شاهزاده ترکیب خون عروسکش روی پوست سفیدش زیادی جذاب بود پس.....به سمت گردن دخترک رفت و شروع به بو کردنش شد
_ اگه دردت گرفت دستم و فشار بده
بعد از حرفش تنها صدای جیغ دخترک بود که توی اتاق پیچید.....اونقدر دست اون مرد رو فشار داده بود که سردی خون رو زیر دستاش حس میکرد
شاهزاده نمی خواست عروسکش رو زیاد اذیت کنه و همین طور کل انرژیش رو ازش بگیره پس این دفعه خودشو مهار کردو از خون عروسکش دست کشید.....چون چیز لذت بخش تری انتظارشو میکشید....
( دیگه بخش اسمات نمینویسم )
(فردا صبح)
( ات ویو)
دیگه خسته شدم خدایی
۱۰۸.۱k
۳۱ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.