Part¹⁶
با دیدن پیام روی صفحه لبخندی زد،و خاطرات چند سال پیشش براش مرور شد. یونگده دوست صمیمیش بود،یونگده همیشه میگفت که باباش اذیتش میکنه؛ و در آخر هم بابای یونگده
باعث شد تا باهم ارتباطشون قطع بشه.
_اوه من الان تو راه کانادام به محض اینکه اومدم کره حتما باید همدیگه رو ببینم.
گوشی رو خاموش کرد و کنار گذاشت،نگاهی به تهیونگ کرد. خوابیده بود توی خودش گوله شده بود،پتو رو بالا تر کشید و صندلی رو کمی به عقب خم کرد.
تا تهیونگ راحت تر بخوابه.
حلقه رو از توی جیبش در آورد، گوشیش رو روشن کرد و حلقه رو با دستش جلوی تهیونگ نگه داشت،و عکس گرفت.
__
Canada_ Ottawa
توی کانادا بودن و هواپیما داشت میشست،تهیونگ حدود یک ربعی بود که بیدار شده بود،و حالا دیگه سردش نبود و این خیال جونگکوک رو راحت میکرد.
بعد از بیرون اومدن از هواپیما و گرفتن چمدون راه افتادن، تهیونگ با نسکافه ای که توی دستش بود جلوتر از جونگکوک میرفت.
جونگ کوک برای لحظه ای ایستاد تا همون عکسی که توی هواپیما از تهیونگ گرفته بود رو اینبار توی فرودگاه بگیره.
بعد از گرفتن عکس سمت تهیونگ رفت و دستش رو گرفت.
_خب الان باید کجا بریم؟
لبخندی زد.
_هتل رو رزرو کردم، میتونیم بریم هتل و استراحت کنیم بعدش بریم ساحل و یا اینکه نه.
خسته بود و طولانی بودن سفر اون رو خوابآلود کرده بود.
_نه میشه اول بریم بخوابیم؟ لطفا؟
_آره آره حتما.
بعد از گرفتن ماشین،به سمت هتل راه افتادن.
_
بعد از اینکه اتاق رو تحویل گرفتن، تهیونگ بلافاصله بعد عوض کردن لباس هاش سمت تخت رفت تا بخوابه.
_راستی قراره کجا بریم؟
_اول باید استراحت کنیم، بعد میریم بیرون و شب هم میریم ساحل، خوبه؟
_اوهوم.
بعد از گفتن حرفش چشم هاش رو بست، به یه دقیقه هم نکشید که خوابش برد.
جونگ کوک نگاهی بهش کرد و لبخندی زد.
لباس هاش رو عوض کرد و گوشیش رو برداشت تا نگاهی بهش بکنه.
پیام از طرف یونگده اومده بود براش.
_عه خب منم برای کارم دارم میام کانادا،چه بهتر که میتونیم هم دیگه رو زودتر ببینم.
با دیدن پیامش خوشحال شد، خوشحال از اینکه دوستش رو بعد از چند سال میخواد ببینه.
دیدگاه ها (۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.