{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شروع رمان اجبار عشق

شروع رمان اجبار عشق

Part ¹

ویو ات:

سلام من لی ات هستم ۲۳ سالمه با برادرم که ۲۱ سالشه و خواهرم که ۱۵ سالشه و مادربزرگم زندگی میکنم. پدرم وقتی بچه بودیم ما رو ترک میکنه میره و مادرم چند سال بعدش چون جوون بود ازدواج میکنه و میره و مارو میزاره پیشه مادربزرگمون.. هی اول که مادرمم گذاشت رفت خیلی ناراحت شدم به قدری که هرشب گریه میکردم و با خودم میگفتم یعنی چی پدرومادر مون که مارو دوست نداشتن چرا پس مارو به دنیا اوردن.. ولی خب با گذر زمان از جفتشون متنفر شدم وقتی اسمشون میاد عصبی میشم و این موضوع دست خودم نیست.

ما تو یه خونه نسبتا کوچیک زندگی میکنیم در پایین سئول و خب مجبورم کار کنم تا خرجمونو در بیارم، داداشم که اصلا حالیش نیست اصلا کار نمیکنه مادربزرگم میگه هنوز عقلش اونقدر بزرگ نشده که بفهمه کار یعنی چی.. حالا اینارو بیخیال.. من داخل یه رستوران کار میکنم رستورانه شیکی هست یعنی بیشتر ادمای پولدار میان اونجا و اونجا باریستا هستم (همون که میاد منو رو میده و سفارشارو میاره دیگه نمیدونم درست گفتم یا نه) امروز مثل همیشه سرمون شلوغ بود یه مرده اومده بود بهش میخورد پولدار باشه رفتم تا سفارششو بگیرم با یه دختره بود..

ویو تهیونگ:

سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۶ سالمه صاحب یه شرکت بزرگ کفش در سئول هستم... خودم طرح ها کفشم رو میزنم و به زیر دستام خودم طراحیش رو اموزش دادم... پدرو مادرم فوت شدن من از ۱۷ سالگی تنها زندگی میکنم و کار میکنم و الان پولدار شدم.. زن عموم و عموم خیلی مراقبنم یعنی یه جورایی میشه گفت زن عموم برام مادری میکنه... من اصلا با دخترا جور درنمیام اصلا خوشم نمیاد از دخترا و دوست دختر نداشتم تا حالا.. امروز با اصرار زن عموم با یه دختر از خود راضی باید میرفتن سر قرار .. قرارمون تو رستوران معروف سئول بود همون که پولدارا بیشتر میرن (همون که ات توش کار میکنه) .. رفتم سمت محل قرار و دیدم دختره زودتر از رسیده رستوران.. اه بهش میخوره فقط بخاطر پول منو میخواد و از خود راضیه... رفتم نشستم سر میز که.. (اسم دختره رو میزاریم سوفیا)

سوفیا: عا سلام

تهیونگ: سلام( سرد)

ویو تهیونگ

دختره همینطور از خودش حرف زد و از خودش تعریف کرد که مثلا چیکارا میکنه و کجا میره هر روز.. حوصله ام سر رفته بود باید هرچه زودتر از اینجا خلاص میشدم که گارسون اومد سمتم تا سفارش مونو بگیره

ات: سلام خوش اومدین چی میل دارین

تهیونگ: روی لباسش اسمش زده شده بود، اسمش ات بود پس یه فکری به ذهنم رسید..

تهیونگ: عه ات عشقم تو امروز شیفت بودی؟

ات: چی

تهیونگ: عزیزم ببخشید قسم میخورم فقط یه قراره کاریه

تهیونگ رو به سوفیا: ببخشید نمیدونستم امروز دوست دخترم شیفت داره واقعا ببخشید

ات: اقا چی میگی

تهیونگ دستشو گذاشت رو دهن ات : ساکت باش عشقم

تهیونگ رو به سوفیا : امیدوارم نیمه گمشدتو پیدا کنی

سوفیا : چی! خیلی بیشعوری

تهیونگ ات برد سمت در رستوران که یه حیاط داشت

ات: اقا ولم کن عشق چیه دوست دختر چیه چی میگی

تهیونگ: خانم ازتون خواهش میکنم تا دم در باهام بیا


رسیدن به حیاط رستوران

ات: خب برای چی بهم گفتی عشقم!

تهیونگ : خیله خب باشه عصبی نشو میخواستم از دست دختره خلاص بشم

ات: چی

یهو دختره میاد سمت حیاط و ناله و صدا مردن اسم تهیونگ. تهیونگ جون تهیونگ


ات: میبینیش ها گناه نداره؟ به چه حقی دروغ میگیو منو شریک جرم خودت میکنی؟ واقعا برای مردای مثل تو متاسفم

که دختره نزدیکشون میشه و تهیونگ سریع اتو میکشه سمت خودش و میبوسه

ات تقلا میکنه اما تهیونگ دستای اتو نگهداشته و هنوز میبوسه...

پارت بعد..

پارت اول چطور بود ؟
دیدگاه ها (۳)

اصل داستان مهمه

قربونش برمممم

😔💔

معرفی فیکاسم: اجاره عشقشخصیت ها : لی ات + کیم تهیونگ _دوست ...

از شرم خلاص نمیشی …p7

پارت ۴ فیک مافیا کره که ات تشکر کرد ات: ممنون اقای کیم تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط