p2
p2
*اون ازم متنفره*
حس عجیبی دارم.پام رو از لبه برداشتم و بعد به پایین پرت شدم.
خوش حالم....از اینکه تموم شد
ولی نه
یکی دست لعنتیمو گرفت
میخواستم جیغ بزنم و بیشتر گریه کنم...برای اینکه میتونستم تا الان مرده باشم و نیستم
سرمو به سمت بالا بردم تا ببینم کدوم آدم احمق و مزخرفی دست لعنتیمو گرفته
که دوباره توی چشماش غرق شدم
چشمای آبی ای که بی اندازه شبیه اقیانوس بود
جالبه.....
دم آخری توهمی شدم
چند بار پلک زدم ولی چشم های نگرانش کنار نمیرفت.
از لب های خشکم صدای لرزونی خارج شد:چرا اینجایی؟دستمو ول کن
صدام خشک و سرد بود.انگار نه انگار که پنج ساله این پسرو دوست دارم
خستهم از زندگیم
محکم منو کشید بالا و روی لبهی پهن اونجا گذاشت. چشماشو به چشمای اشکی و خستهم دوخت
_با خودت چی فکر کردی؟مگه خودکشی به همین سادگیاس؟یه لحظه فک نکردی دلیل زندگی کردن بعضیا تویی؟
صداش میارزید.نگران و ترسیده بود.
خوبه.....علاوه بر تمام دردهای مزخرفم باید گوش پزشکی هم برم چون از این پسر این حرفا خیلی بعید بود....مطمئنم اشتباه شنیدم
_چرا واست مهمه؟چرا نذاشتی خلاص بشم؟
صدام به شدت میلرزید.تلاشی برای مخفی کردن لرزشش نکردم
_دیوونه شدی؟معلومه که واسم مهمه...چون منم جزو یکسری از اون آدمام که تنها دلیل زندگی کردنشون تویی
هه.....امکان نداره اون همچین حرفی بزنه
پاک دیوانه شدم
خب حالا باید یه سر تیمارستان هم برم
من رو توی بغلش کشید.عطر تلخ و خنکش تقریبا داشت بهم میفهموند دیوونه نشدم.....اون واقعا همون پسره و واقعا همچین حرفایی رو بهم زد
همونطوری که توی بغلش بودم پهلوم رو گرفت و هردومون رو به اونطرف نرده ها هدایت کرد
تقلایی نکردم
دستش رو داخل موهام برد و بوسیدشون
_چرا؟باهام حرف بزن...چرا اینکارو با خودت کردی؟
نگران بود.بدن گرمش باعث میشد لرز تنم گرفته بشه.
_چه اهمیتی برای تو داره؟
*اون ازم متنفره*
حس عجیبی دارم.پام رو از لبه برداشتم و بعد به پایین پرت شدم.
خوش حالم....از اینکه تموم شد
ولی نه
یکی دست لعنتیمو گرفت
میخواستم جیغ بزنم و بیشتر گریه کنم...برای اینکه میتونستم تا الان مرده باشم و نیستم
سرمو به سمت بالا بردم تا ببینم کدوم آدم احمق و مزخرفی دست لعنتیمو گرفته
که دوباره توی چشماش غرق شدم
چشمای آبی ای که بی اندازه شبیه اقیانوس بود
جالبه.....
دم آخری توهمی شدم
چند بار پلک زدم ولی چشم های نگرانش کنار نمیرفت.
از لب های خشکم صدای لرزونی خارج شد:چرا اینجایی؟دستمو ول کن
صدام خشک و سرد بود.انگار نه انگار که پنج ساله این پسرو دوست دارم
خستهم از زندگیم
محکم منو کشید بالا و روی لبهی پهن اونجا گذاشت. چشماشو به چشمای اشکی و خستهم دوخت
_با خودت چی فکر کردی؟مگه خودکشی به همین سادگیاس؟یه لحظه فک نکردی دلیل زندگی کردن بعضیا تویی؟
صداش میارزید.نگران و ترسیده بود.
خوبه.....علاوه بر تمام دردهای مزخرفم باید گوش پزشکی هم برم چون از این پسر این حرفا خیلی بعید بود....مطمئنم اشتباه شنیدم
_چرا واست مهمه؟چرا نذاشتی خلاص بشم؟
صدام به شدت میلرزید.تلاشی برای مخفی کردن لرزشش نکردم
_دیوونه شدی؟معلومه که واسم مهمه...چون منم جزو یکسری از اون آدمام که تنها دلیل زندگی کردنشون تویی
هه.....امکان نداره اون همچین حرفی بزنه
پاک دیوانه شدم
خب حالا باید یه سر تیمارستان هم برم
من رو توی بغلش کشید.عطر تلخ و خنکش تقریبا داشت بهم میفهموند دیوونه نشدم.....اون واقعا همون پسره و واقعا همچین حرفایی رو بهم زد
همونطوری که توی بغلش بودم پهلوم رو گرفت و هردومون رو به اونطرف نرده ها هدایت کرد
تقلایی نکردم
دستش رو داخل موهام برد و بوسیدشون
_چرا؟باهام حرف بزن...چرا اینکارو با خودت کردی؟
نگران بود.بدن گرمش باعث میشد لرز تنم گرفته بشه.
_چه اهمیتی برای تو داره؟
- ۱.۵k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط