پارت. ۳۱
کوکی: عاشق...
تهیونگ: بگو دیگه! (با عصبانیت)
جین: آروم باش ته.
کوکی: ته... اون عاشق توئه. خیلی دوستت داره، عاشقته. بدون، برو بهش بگو.
تهیونگ: الکی نمیگی؟
کوکی: نه.
ویو تهیونگ
وقتی اینا رو گفت، توی شوک بودم. حالم خیلی بد شده بود. از جام بلند شدم و رفتم خونه.
تهیونگ: من میرم.
اعضا: کجا؟ حالت خوب نیست؟
تهیونگ: گفتم باید برم.
ویو تهیونگ
رفتم خونه.
با هزاران فکر خوابیدم.
............................................
ویو ا/ت
تو بار بودم که آنقدر الکل خورده بودم که نمیتونستم روی پام بایستم. یکی منو بلند کرد...
دیگه یادم نیست.
............................................
ویو صبح ـ ا/ت
پاشدم.
گوشیمو چک کردم که دیدم یک پیام از تهیونگ دارم.
تهیونگ: سلام بانو. یه آدرس میفرستم، بیا.
ا/ت: سلام، باشه.
ا/ت: چیکار داره یعنی؟
پاشدم، ورزش کردم، حموم رفتم و آرایش کردم.
دوباره پیام اومد.
تهیونگ: راستی، لباس مناسب برات فرستادم، اونو بپوش. ❤️
ا/ت: ممنونم، باشه.
همون موقع زنگ در خورد.
رفتم پایین و مامانم گفت:
مامان: ا/ت، چقدر خوشگل شدی! کجا میری؟
ا/ت: ممنونم مامان، بهت میگم.
در رو باز کردم و لباس رو گرفتم.
مامان: کی برات فرستاده؟
ا/ت: یکی از دوستام.
مامان: اوکی.
ویو ا/ت
لباس رو پوشیدم. خیلی خوشگل بود.
تهیونگ برام راننده فرستاده بود. سوار ماشین شدم.
حدود دو ساعت راه بود.
............................................
ویو تهیونگ
امروز پاشدم، حموم رفتم و آماده شدم.
میخواستم به ا/ت اعتراف کنم.
برای همین یک ساحل خصوصی گرفتم، همهچیز رو برای ا/ت آماده کردم، لباس و راننده فرستادم.
............................................
ویو ا/ت
وقتی رسیدم، اونجا آنقدر زیبا بود که نمیشد چیزی گفت.
تهیونگ به سمتم اومد و گفت:
تهیونگ:
ادامه دارد ..........
اسلاید اول لباس آت
اسلاید دوم لباس تهیونگ
تهیونگ: بگو دیگه! (با عصبانیت)
جین: آروم باش ته.
کوکی: ته... اون عاشق توئه. خیلی دوستت داره، عاشقته. بدون، برو بهش بگو.
تهیونگ: الکی نمیگی؟
کوکی: نه.
ویو تهیونگ
وقتی اینا رو گفت، توی شوک بودم. حالم خیلی بد شده بود. از جام بلند شدم و رفتم خونه.
تهیونگ: من میرم.
اعضا: کجا؟ حالت خوب نیست؟
تهیونگ: گفتم باید برم.
ویو تهیونگ
رفتم خونه.
با هزاران فکر خوابیدم.
............................................
ویو ا/ت
تو بار بودم که آنقدر الکل خورده بودم که نمیتونستم روی پام بایستم. یکی منو بلند کرد...
دیگه یادم نیست.
............................................
ویو صبح ـ ا/ت
پاشدم.
گوشیمو چک کردم که دیدم یک پیام از تهیونگ دارم.
تهیونگ: سلام بانو. یه آدرس میفرستم، بیا.
ا/ت: سلام، باشه.
ا/ت: چیکار داره یعنی؟
پاشدم، ورزش کردم، حموم رفتم و آرایش کردم.
دوباره پیام اومد.
تهیونگ: راستی، لباس مناسب برات فرستادم، اونو بپوش. ❤️
ا/ت: ممنونم، باشه.
همون موقع زنگ در خورد.
رفتم پایین و مامانم گفت:
مامان: ا/ت، چقدر خوشگل شدی! کجا میری؟
ا/ت: ممنونم مامان، بهت میگم.
در رو باز کردم و لباس رو گرفتم.
مامان: کی برات فرستاده؟
ا/ت: یکی از دوستام.
مامان: اوکی.
ویو ا/ت
لباس رو پوشیدم. خیلی خوشگل بود.
تهیونگ برام راننده فرستاده بود. سوار ماشین شدم.
حدود دو ساعت راه بود.
............................................
ویو تهیونگ
امروز پاشدم، حموم رفتم و آماده شدم.
میخواستم به ا/ت اعتراف کنم.
برای همین یک ساحل خصوصی گرفتم، همهچیز رو برای ا/ت آماده کردم، لباس و راننده فرستادم.
............................................
ویو ا/ت
وقتی رسیدم، اونجا آنقدر زیبا بود که نمیشد چیزی گفت.
تهیونگ به سمتم اومد و گفت:
تهیونگ:
ادامه دارد ..........
اسلاید اول لباس آت
اسلاید دوم لباس تهیونگ
- ۳۱۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط