{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمتی واقعی از رمان

قسمتی واقعی از رمان


دیگه چیزی از اون مردی که می‌خواست برای این دخترک جبران کنه، باقی نمونده بود. تمامِ اون خشم، اون حسِ خیانت، و اون غروری که زیرِ پا گذاشته شده بود، تبدیل شده بود به یه هیولایِ بی‌اخلاق درونِ من.

وارد اتاق شدم و در رو قفل کردم. می‌خواستم اون حسِ بی‌عرضگی رو از خودم بیرون کنم. می‌خواستم بفهمم اون دخترک چطور تونسته با اون چهره‌یِ معصوم، من رو سیاه کنه. می‌خواستم بفهمم چطور تونسته به من دروغ بگه.

وقتی بهش نزدیک شدم، دیدم که داره التماس می‌کنه. صدایِ لرزونش می‌گفت: «من کاری نکردم…» اما من دیگه حرفاش رو نمی‌شنیدم. صدایِ اونو مثلِ یه موسیقیِ فریبنده می‌شنیدم که فقط برایِ پنهان کردنِ حقیقت ساخته شده بود.

با تمامِ قدرت و خشم، سعی کردم اون دیوارِ دروغ رو بشکنم. می‌خواستم ثابت کنم که اون یه دروغگوئه. می‌خواستم با خشونت، اون نقابِ معصومیت رو از صورتش کنار بزنم. @Shirinya680
برای خواندن کامل و رایگان این رمان به آیدی زیر پیام دهید در روبیکا
ببین چه بلایی سر دریا میاره🥹🥺
دیدگاه ها (۰)

وقتی ماشین جلوی اون درهای عظیم و آهنیِ عمارت ایستاد، قلبم دا...

پارت اول: معامله‌ی تلخ[روایت دریا]سقفِ آسمون انگار داشت روی ...

love in the dark

پارت ۳

عشق مافیایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط