#خورشیدوماه🌙☀️
#خورشیدوماه🌙☀️
با اینکه نمیخواستم ولی جانا زیادی پیله کرد و مجبور شدم که بیام
_خببب حالا صبر کن تا من زنگ بزنم ببینم این بشر کجاست که نمیرسه به ما
(تماس تلفنی جانا و حامیم)
جانا: الوو کجایی
حامی: دارم میام شما بیاید سر کوچه دیگه داخل بیام برای برگشت راه طولانی میشه
جانا: باشه
+چیشد؟
_بیا بریم سرکوچه
رفتیم تا سر کوچه دیدیم حامیم اونجاست، وای که چقدر جذاب بود
کنار ماشینش تکیه داده بود، کلاه افتابی سفید و عینک افتابی داشت، تیشرت سفید و شلوار بگ ابی اسمونی داشت🥹🥹
حامی: به به سلام سلام، بفرمایید داخل
با خجالت تمامم بهش سلام کردم و با جانا سوار ماشین شدیم،، هوا به شدت گرم بود خیلی گرم یه جورایی حس میکردم گرما زده شدم، سرم انقدر داغ شده بود که چشمام به زور جایی رو میدید، واقعا به اب نیاز داشتم، ترجیح دادم سکوت کنم حرفی نزنم ، تا چند دقیقه سکوت کردم اما یهو حالت تهوع شدیدی گرفتم همونجا به جانا گفتم
+جانا حالم خوب نیست
_چیشده چرا حالت خوب نیست، چشات چرا انقدر قرمزه😳
داشتم از حال میرفتم بدجوری گرما زده شده بودم اصلا نمیتونستم حتی جوابشو بدم
_حامیم نگه دار ایرانا حالش بده
حامیم یهویی ترمز کرد، سریع پیاده شد و رفت تا برام اب یخ بخر، دوتا خریده بود، که یکیشو بریزن رو صورتم تا خنک شم یکیشم بخورم تا به حال بیام
جانا سریع یه بتری رو روی سرم خالی کرد، اون یکی بتری رو هم میداد دهنک تا بتونم بخورم.
حامی: جانا بیارش بیرون تا یکمی هوا بهش بخوره
جانا: من نمیتونم الان بی حاله چجوری خودم بیارمش بیرون تو هم کمکم کن
حامی: باشه اون دستشو بگیر منم دستشو
دستامو گرفتن و اوردنم بیرون کنار جدول نشستم تا چند دقیقه بعد سریع حالم خوب شد، واقعا خجالت کشیدم که حامیم دستمو گرفت، انقدر بی حال بودم که نمیتونستم حرف بزنم اما میفهمیدم حامیم دستمو گرفته.
+از کمکتون ممنونم، من از همینجا اسنپ میگیرم میرم دیگه شما زحمت نکشید
_نخیرم تو با ما میای حالت هنوز کامل خوب نشد.
+جانا ول کن من نمیخوام مزاحم شم همینجوریش تو دردسر انداختمتون
حامی: نهههه شما باید بیاید دردسرم نداره
خلاصه به زور و پیله های جانا و حامیم مجبور شدم برم.
رسوندنم خونه، با تشکر زیاد خدافظی کردم رفتم خونه دیدم هیچکس خونه نبود، تعجب کردم که کجا رفتن حتی پیامم بهم ندادن، که یهو دیدم روی یخچال یه برگه اس که روش نوشته،..
پیغام روی برگه:
سلام دخترم، ما هرچی زنگ زدیم جواب ندادی انگار گوشیت خاموش بوده، ما برای چند هفته مجبوریم بریم مشهد، مراقب خودت باش، دانشگاهتو مرتب بری، غذای سالم بخوری، شب ها هم یا برو خونه دوستت، یا اینکه اگه خونه میمونی درب هارو کاملا قفل کنی
تعجب کردم که چرا منو نبردن😂
شاید به خاطر این بوده که از دانشگاهم عقب نمونم، بهشون زنگ زدم.
مامان: سلام دخترم خوبی
+سلام مامان چرا منو نبردی
مامان: دانشگاه داری تو دختر حالا چرا جواب تلفنمونو نمیدادی😑
+با جانا اومدم، خلاصه گرما زده شدم و حالم بد شد تو راه خیلی اتفاقای بد
مامان: من از دست تو چیکار کنم دختر 🤦🏻♀🙄
خیله خب مراقب خودت باش
+باشه چشم
مامان: اگه خواستی بری خونه دوستت به من خبر بدی
+نه نمیرم داداشش خیلی بزرگه خجالت میکشم
مامان: باشه
خدافظی کردیم
با اینکه نمیخواستم ولی جانا زیادی پیله کرد و مجبور شدم که بیام
_خببب حالا صبر کن تا من زنگ بزنم ببینم این بشر کجاست که نمیرسه به ما
(تماس تلفنی جانا و حامیم)
جانا: الوو کجایی
حامی: دارم میام شما بیاید سر کوچه دیگه داخل بیام برای برگشت راه طولانی میشه
جانا: باشه
+چیشد؟
_بیا بریم سرکوچه
رفتیم تا سر کوچه دیدیم حامیم اونجاست، وای که چقدر جذاب بود
کنار ماشینش تکیه داده بود، کلاه افتابی سفید و عینک افتابی داشت، تیشرت سفید و شلوار بگ ابی اسمونی داشت🥹🥹
حامی: به به سلام سلام، بفرمایید داخل
با خجالت تمامم بهش سلام کردم و با جانا سوار ماشین شدیم،، هوا به شدت گرم بود خیلی گرم یه جورایی حس میکردم گرما زده شدم، سرم انقدر داغ شده بود که چشمام به زور جایی رو میدید، واقعا به اب نیاز داشتم، ترجیح دادم سکوت کنم حرفی نزنم ، تا چند دقیقه سکوت کردم اما یهو حالت تهوع شدیدی گرفتم همونجا به جانا گفتم
+جانا حالم خوب نیست
_چیشده چرا حالت خوب نیست، چشات چرا انقدر قرمزه😳
داشتم از حال میرفتم بدجوری گرما زده شده بودم اصلا نمیتونستم حتی جوابشو بدم
_حامیم نگه دار ایرانا حالش بده
حامیم یهویی ترمز کرد، سریع پیاده شد و رفت تا برام اب یخ بخر، دوتا خریده بود، که یکیشو بریزن رو صورتم تا خنک شم یکیشم بخورم تا به حال بیام
جانا سریع یه بتری رو روی سرم خالی کرد، اون یکی بتری رو هم میداد دهنک تا بتونم بخورم.
حامی: جانا بیارش بیرون تا یکمی هوا بهش بخوره
جانا: من نمیتونم الان بی حاله چجوری خودم بیارمش بیرون تو هم کمکم کن
حامی: باشه اون دستشو بگیر منم دستشو
دستامو گرفتن و اوردنم بیرون کنار جدول نشستم تا چند دقیقه بعد سریع حالم خوب شد، واقعا خجالت کشیدم که حامیم دستمو گرفت، انقدر بی حال بودم که نمیتونستم حرف بزنم اما میفهمیدم حامیم دستمو گرفته.
+از کمکتون ممنونم، من از همینجا اسنپ میگیرم میرم دیگه شما زحمت نکشید
_نخیرم تو با ما میای حالت هنوز کامل خوب نشد.
+جانا ول کن من نمیخوام مزاحم شم همینجوریش تو دردسر انداختمتون
حامی: نهههه شما باید بیاید دردسرم نداره
خلاصه به زور و پیله های جانا و حامیم مجبور شدم برم.
رسوندنم خونه، با تشکر زیاد خدافظی کردم رفتم خونه دیدم هیچکس خونه نبود، تعجب کردم که کجا رفتن حتی پیامم بهم ندادن، که یهو دیدم روی یخچال یه برگه اس که روش نوشته،..
پیغام روی برگه:
سلام دخترم، ما هرچی زنگ زدیم جواب ندادی انگار گوشیت خاموش بوده، ما برای چند هفته مجبوریم بریم مشهد، مراقب خودت باش، دانشگاهتو مرتب بری، غذای سالم بخوری، شب ها هم یا برو خونه دوستت، یا اینکه اگه خونه میمونی درب هارو کاملا قفل کنی
تعجب کردم که چرا منو نبردن😂
شاید به خاطر این بوده که از دانشگاهم عقب نمونم، بهشون زنگ زدم.
مامان: سلام دخترم خوبی
+سلام مامان چرا منو نبردی
مامان: دانشگاه داری تو دختر حالا چرا جواب تلفنمونو نمیدادی😑
+با جانا اومدم، خلاصه گرما زده شدم و حالم بد شد تو راه خیلی اتفاقای بد
مامان: من از دست تو چیکار کنم دختر 🤦🏻♀🙄
خیله خب مراقب خودت باش
+باشه چشم
مامان: اگه خواستی بری خونه دوستت به من خبر بدی
+نه نمیرم داداشش خیلی بزرگه خجالت میکشم
مامان: باشه
خدافظی کردیم
- ۱۸۹
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط