یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهر
یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهر
یه عابر که اصلا تو حال خودش نبود محکم خورد به من
گفتم : هووو !! حواست کجاست بابا
یه نگا بهم کرد و آروم گفت:
عذر میخوام خیلی داغونم حواسم اصلا نبود..
منم که سرم درد میکنه با آدمای داغون حرف بزنم گفتم : حالا چی شده اینجوری به هم ریخته ای؟
یه نخ سیگار در آورد و فندک زد زیرش گفت:
تا حالا عاشق شدی؟
گفتم هــــی، کم و بیش..!
گفت تا حالا لپت از نداری جلوش گل انداخته؟
گفتم جوونه و نداریش دیگه
یه عابر که اصلا تو حال خودش نبود محکم خورد به من
گفتم : هووو !! حواست کجاست بابا
یه نگا بهم کرد و آروم گفت:
عذر میخوام خیلی داغونم حواسم اصلا نبود..
منم که سرم درد میکنه با آدمای داغون حرف بزنم گفتم : حالا چی شده اینجوری به هم ریخته ای؟
یه نخ سیگار در آورد و فندک زد زیرش گفت:
تا حالا عاشق شدی؟
گفتم هــــی، کم و بیش..!
گفت تا حالا لپت از نداری جلوش گل انداخته؟
گفتم جوونه و نداریش دیگه
- ۴.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط