{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهر

یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهر
یه عابر که اصلا تو حال خودش نبود محکم خورد به من

گفتم : هووو !! حواست کجاست بابا
یه نگا بهم کرد و آروم گفت:
عذر میخوام خیلی داغونم حواسم اصلا نبود..

منم که سرم درد میکنه با آدمای داغون حرف بزنم گفتم : حالا چی شده اینجوری به هم ریخته ای؟
یه نخ سیگار در آورد و فندک زد زیرش گفت:
تا حالا عاشق شدی؟
گفتم هــــی، کم و بیش..!

گفت تا حالا لپت از نداری جلوش گل انداخته؟
گفتم جوونه و نداریش دیگه
دیدگاه ها (۸)

مـیـــــ  ـرم •••بـــــ ــغض خواهی کرد . . .  اشک ها خواهی ر...

♥♥

بچه بودیم کتاب میخوندیم!صفحه اول رو بازکردیم نوشته بود دزدی ...

حس میکنم تمام تنم درد میکند...حرفی نمیزنم ذهنم دردمیکند..درم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط