{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهر

یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهر
یه عابر که اصلا تو حال خودش نبود محکم خورد به من

گفتم : هووو !! حواست کجاست بابا
یه نگا بهم کرد و آروم گفت:
عذر میخوام خیلی داغونم حواسم اصلا نبود..

منم که سرم درد میکنه با آدمای داغون حرف بزنم گفتم : حالا چی شده اینجوری به هم ریخته ای؟
یه نخ سیگار در آورد و فندک زد زیرش گفت:
تا حالا عاشق شدی؟
گفتم هــــی، کم و بیش..!

گفت تا حالا لپت از نداری جلوش گل انداخته؟
گفتم جوونه و نداریش دیگه
دیدگاه ها (۸)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

رمان آغوشی از جنس خطر/پارت اول 1

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

My lovely neighbor part : ۷۳

یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهریه عاب...

یه روز داشـــتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهریه ...

یه روز داشـــتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهریه ...

یه روز داشتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم کجای فلان شهریه عاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط