رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۵۷
با ترس نگاهش کردم.
بازومو ول کرد و دستی به کتش کشید و به سمت در
رفت.
قلبم انگار میخواست قفسهی سینهمو بشکافه و
بیرون بزنه.
پاهام یاریم نمیکردند که دنبالش برم.
میترسیدم یه بلایی سرم بیاره یا بدزدتم، از این مهرداد روانی همه چیز برمیاد.
انگار متوجه شد که دنبالش نمیام و وایساد و
چرخید.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد
که بیاراده از ترس یه قدم به عقب رفتم.
چشمهاشو باز کرد و به طرفم اومد که از ترس اینکه
بیاد دستمو بگیره تموم انرژیمو توي پاهام جمع
کردم و به سمتش رفتم که وایساد و بعد از انداختن
نگاه خشنی بهم چرخید و راهشو ادامه داد.
دست لرزونمو روي قلبم گذاشتم.
کاش گوشیمو توي کیفم نمیذاشتم.
از سالن بیرون اومدیم.
با وارد شدن به پارکینگ سریع وایسادم و با صداي
لرزون گفتم: هر حرفی داري همینجا بگو.
وایساد و دستهاشو توي جیبهاش برد.
با کمی مکث به طرفم چرخید.
-باشه اما اینجا نه چون ممکنه یکی بیاد.
از خونسردي ظاهریش میترسیدم.
به طرفی اشاره کرد.
_بریم اونجا کنار ماشین که کسی شک نکنه.
بعدم به اون سمت رفت که نفس پر ترسی کشیدم و
همراهش رفتم.
بین ماشین اون و یه شاسی بلند وایسادیم.
رو به روم وایساد و به چشمهام زل زد؛ منم با ترس نگاهش کردم.
چند ثانیه فقط خیره بود و چیزي نمیگفت.
پاهاي کم جونم به سختی وزنمو تحمل میکردند.
خواستم سکوتو بشکنم اما با سیلیاي که توي
صورتم فرود اومد به شدت به سمت ماشنش پرت
شدم و از درد و شدتش چشمهام سیاهی رفت؛ کنار
لبم پاره شد و اشک زیادي توي چشمهام حلقه زد.
موهامو از روي مقنعه تو مشتش گرفت و نزدیک
گوشم غرید: حالا با اون ایمان روهم ریختی آره؟
با بغض نگاهش کردم.
گلومو گرفت و به ماشین چسبوندم.
با بغض گفتم: من...
گلومو بیشتر فشار داد که از نفس تنگی مشتهامو
به دستش زدم.
تو صورتم خشن لب زد: کاري به سرت میارم که از
کردت پشیمون بشی.
فشار دستشو بیشتر کرد که اشکهام روونه شدند
و با تقلا سعی کردم از دستش آزاد بشم اما بهم
چسبید و اجازهی هیچ تقلاییو نداد.
به سختی با گریه گفتم: ولم... کن.
اما با بیرحمی به چشمهام زل زد و زجر کشیدنمو
دید
_هم تو رو میکشم و هم اون شوهر لندهورتو، اما قبلش باید تقاص شکستنمو پس بدي، خود تو هم باید پس بدي.
شدت گریم بیشتر شد.
_مهرداد...من...
یه دفعه روي زمین پرتم کرد که از شدت درد
چشمهامو بستم و صداي هق هقم بلند شد.
یه پاشو کنارم گذاشت و موهامو از پشت گرفت و
کمی بلندم کرد.
نزدیک گوشم گفت: با خودت فکر کردي ازدواج می
کنم و از شرش راحت میشم؟
عصبی خندید.
-نه، قبلا هم بهت گفتم، من از زندگیت بیرون
نمیرم.
لبشو روي گوشم گذاشت که هرم نفسهاش آتیشم
زد.
#پارت_۲۵۷
با ترس نگاهش کردم.
بازومو ول کرد و دستی به کتش کشید و به سمت در
رفت.
قلبم انگار میخواست قفسهی سینهمو بشکافه و
بیرون بزنه.
پاهام یاریم نمیکردند که دنبالش برم.
میترسیدم یه بلایی سرم بیاره یا بدزدتم، از این مهرداد روانی همه چیز برمیاد.
انگار متوجه شد که دنبالش نمیام و وایساد و
چرخید.
چشمهاشو بست و دندونهاشو روي هم فشار داد
که بیاراده از ترس یه قدم به عقب رفتم.
چشمهاشو باز کرد و به طرفم اومد که از ترس اینکه
بیاد دستمو بگیره تموم انرژیمو توي پاهام جمع
کردم و به سمتش رفتم که وایساد و بعد از انداختن
نگاه خشنی بهم چرخید و راهشو ادامه داد.
دست لرزونمو روي قلبم گذاشتم.
کاش گوشیمو توي کیفم نمیذاشتم.
از سالن بیرون اومدیم.
با وارد شدن به پارکینگ سریع وایسادم و با صداي
لرزون گفتم: هر حرفی داري همینجا بگو.
وایساد و دستهاشو توي جیبهاش برد.
با کمی مکث به طرفم چرخید.
-باشه اما اینجا نه چون ممکنه یکی بیاد.
از خونسردي ظاهریش میترسیدم.
به طرفی اشاره کرد.
_بریم اونجا کنار ماشین که کسی شک نکنه.
بعدم به اون سمت رفت که نفس پر ترسی کشیدم و
همراهش رفتم.
بین ماشین اون و یه شاسی بلند وایسادیم.
رو به روم وایساد و به چشمهام زل زد؛ منم با ترس نگاهش کردم.
چند ثانیه فقط خیره بود و چیزي نمیگفت.
پاهاي کم جونم به سختی وزنمو تحمل میکردند.
خواستم سکوتو بشکنم اما با سیلیاي که توي
صورتم فرود اومد به شدت به سمت ماشنش پرت
شدم و از درد و شدتش چشمهام سیاهی رفت؛ کنار
لبم پاره شد و اشک زیادي توي چشمهام حلقه زد.
موهامو از روي مقنعه تو مشتش گرفت و نزدیک
گوشم غرید: حالا با اون ایمان روهم ریختی آره؟
با بغض نگاهش کردم.
گلومو گرفت و به ماشین چسبوندم.
با بغض گفتم: من...
گلومو بیشتر فشار داد که از نفس تنگی مشتهامو
به دستش زدم.
تو صورتم خشن لب زد: کاري به سرت میارم که از
کردت پشیمون بشی.
فشار دستشو بیشتر کرد که اشکهام روونه شدند
و با تقلا سعی کردم از دستش آزاد بشم اما بهم
چسبید و اجازهی هیچ تقلاییو نداد.
به سختی با گریه گفتم: ولم... کن.
اما با بیرحمی به چشمهام زل زد و زجر کشیدنمو
دید
_هم تو رو میکشم و هم اون شوهر لندهورتو، اما قبلش باید تقاص شکستنمو پس بدي، خود تو هم باید پس بدي.
شدت گریم بیشتر شد.
_مهرداد...من...
یه دفعه روي زمین پرتم کرد که از شدت درد
چشمهامو بستم و صداي هق هقم بلند شد.
یه پاشو کنارم گذاشت و موهامو از پشت گرفت و
کمی بلندم کرد.
نزدیک گوشم گفت: با خودت فکر کردي ازدواج می
کنم و از شرش راحت میشم؟
عصبی خندید.
-نه، قبلا هم بهت گفتم، من از زندگیت بیرون
نمیرم.
لبشو روي گوشم گذاشت که هرم نفسهاش آتیشم
زد.
- ۲.۸k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط