{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.خانومی تعریف میکرد:

.خانومی تعریف میکرد:
من و همسرم با هم بگو مگو کردیم؛
از دست شوهرم ناراحت شدم و با سرعت از اتاق خارج شدم.
لباسم رو از پشت گرفت و مانع خروجم شد.
در حالیکه من به شدت ناراحت بودم گفتم:
ولم کن...
بخدا نمیخوام حرفاتو گوش بدم؛
سعی نکن منو راضی کنی بمونم؛
من خیلی از دستت ناراحتم..
نمیخوام حتی صداتو بشنوم حتی یک کلمه، پس خواهش میکنم ولم کن...
وقتی سرم رو به عقب برگردوندم دیدم پیراهنم به دستگیره درب گیر کرده و شوهرم سر جای خودش نشسته و از خنده روده بر شده..!😂
خدا هیچکسو اینجوری ضایع نکنه
دیدگاه ها (۵)

قدیما عیدی اگه مهمون میومد خونه نبودی رو در خونه مینوشتن: آم...

ﭘﺪﺭﯼ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻋﻤﺮ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻭ ﮔﻔﺖ...

بالاخره مادرا برنده شدن، باتوجه به گرونیا بزودی قانع میشیم ک...

کسی چه میداندشایدحس مالکیت برای دخترانزندگیدر پیراهن چهار خا...

قتل عاشقانه

★وقتی حالت بد میشه و... P¹(End)از موقعی که اومده بود، سرش تو...

او صدای نفس هایم را میشنید part.۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط