امن ترین خطر
«امن ترین خطر »
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
...
صدای بارون بیوقفه روی سقف ماشین میکوبید. آیلین دستانش را روی زانوهایش چفت کرده بود و نگاهش را از شیشه تار گرفته بیرون دوخته بود. چراغهای خیابان یکییکی در سیاهی گم میشدند، درست مثل امیدی که در چشمهایش رو به خاموشی میرفت.
جونگهو کنار فرمان نشسته بود، نگاه سردش بر جاده قفل شده بود.
بدون اینکه چشم از مسیر بردارد، گفت:
«تا زمانی که برگردم، اون ازت محافظت میکنه.»
صدایش خشک بود، دقیق، مثل کسی که هیچ احساس انسانی در خودش نگه نمیدارد.
آیلین لب باز کرد، واژهها روی زبانش سوختند.
«کِی قراره برگردی؟»
جونگهو نفس عمیقی کشید، بعد گفت:
«وقتی همهچیز تموم بشه.»
او هیچ وقت توضیح نمیداد منظورش از “همهچیز” دقیقاً چیست ــ اما آیلین میدانست در جهان جونگهو، هیچ چیز ساده نیست؛ نه خانواده، نه عشق، نه حتی زندگی.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی عمارتی سیاه و سنگی ایستاد.
درهای فلزی با صدای سنگین باز شدند و نور کمرنگ محوطه روی چهرهای افتاد که آیلین تا آن لحظه ندیده بود.
مردی با کت بلند مشکی در آستانه در ایستاده بود. موهای تیرهاش خیس از باران، نگاهش سرد، بیاحساس و سنگینتر از خود شب.
جونگهو خاموش زیر لب گفت:
«آیلین، این جونکوکه.»
در آن لحظه، آیلین حس کرد قلبش در سینهاش فرو ریخت.
اسمش را قبلاً شنیده بود؛ در حرفهای پنهانی، در هشدارهای نیمهشب، در ترسهای جونگهو.
جونکوک ــ مردی که حتی مافیاها هم از اسمش فاصله میگرفتند.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
در نگاه مرد هیچ چیز نبود؛ نه مهربانی، نه ترحم، فقط سکوتی تهدیدآمیز.
جونگهو چند قدم جلو رفت و با لحنی جدی گفت:
«تا پنج هفته مراقبش باش. هیچکس نباید بدونه کجاست.»
جونکوک فقط سرش را اندکی پایین آورد.
«من محافظت نمیکنم. مخفی میکنم.»
لحنش سرد بود، مثل گفتهی یک قانون، نه لطف.
آیلین خواست چیزی بگوید، اما جونگهو دست روی شانهاش گذاشت.
«فقط بهش گوش بده. هر کاری گفت انجام بده. اون امنترینِ گزینههاست.»
امنترین؟
آیلین به چشمان مرد خیره شد — به آن نگاهی که امنیت را بیشتر مثل تهدید جلوه میداد.
جونگهو بعد از لحظهای سکوت خم شد، صدایش آرامتر شد:
«تو نمیدونی بیرون چه خبره، آیلین. از وقتی اون معامله لعنتی رو دیدی، همه دنبالتن. اگه یه لحظه از کنترلم بیرون بری، دیگه نمیتونم نجاتت بدم.»
آیلین لبهایش را گاز گرفت؛ یادش آمد آن شب، نورهای قرمز، صدای فریاد، و خون روی زمین.
او فقط یک شاهد بود — اما از آن شب به بعد، همه چیز تغییر کرده بود.
جونگهو نگاه آخر را بهش انداخت، چیزی شبیه تأسف در چشمهایش لرزید، اما فوراً محو شد.
رو به جونکوک گفت:
«مواظبش باش. اگه اتفاقی براش بیفته…»
جونکوک قطعش کرد:
«هیچ اتفاقی نمیافته، مگر اینکه خودش بخواد.»باران شدت گرفت. جونگهو بدون حرف دیگری برگشت سمت ماشین، و وقتی در فلزی پشتش بسته شد، سکوتی سرد بین آیلین و جونکوک کشیده شد.
آیلین به آرامی پرسید:
«قراره… منو زندانی کنی؟»
جونکوک به او نزدیک شد. سایهاش روی قدمهایش افتاد.
صدایش آرام، خونسرد، ولی برنده بود:
«بستگی داره. به اینکه فکر فرار به سرت بزنه یا نه.»
آیلین نفسش برید.
در نگاه آن مرد هیچ تفاوتی میان تهدید و محافظت نبود.
جونکوک قدمی عقب رفت و به در اشاره کرد:
«اتاقت طبقه بالا سمت چپه. از خونه بیرون نمیری، تلفن نداری، و با کسی حرف نمیزنی. هرچی لازم داشتی، به من میگی.»
آیلین با ترس گفت:
«اگه نخواستم اینجا بمونم؟»
مرد حتی مکث نکرد.
«خواستن یا نخواستنِ تو، دیگه اهمیتی نداره.»
کلامش مثل تیغ در هوا برید.
و در آن لحظه، آیلین فهمید که تا پنج هفته قرار است کنار مردی زندگی کند که مرز بین امنیت و خطر را خودش تعیین میکند.
قدمهای سنگینش را به سمت پلهها برداشت.
همهچیز به طرز عجیبی ساکت بود. حتی نفس کشیدن در آن عمارت صدای خفقانآور داشت.
پشت سرش، جونکوک هنوز ایستاده بود، نگاهش از تاریکی عبور میکرد و روی آیلین ثابت مانده بود.
در زیر آن نگاه، آیلین با خودش زمزمه کرد:
«پنج هفته… فقط پنج هفته.»
اما هیچکس نمیدانست یک “پنج هفته” چقدر میتواند همهچیز را عوض کند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟏
𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚
...
صدای بارون بیوقفه روی سقف ماشین میکوبید. آیلین دستانش را روی زانوهایش چفت کرده بود و نگاهش را از شیشه تار گرفته بیرون دوخته بود. چراغهای خیابان یکییکی در سیاهی گم میشدند، درست مثل امیدی که در چشمهایش رو به خاموشی میرفت.
جونگهو کنار فرمان نشسته بود، نگاه سردش بر جاده قفل شده بود.
بدون اینکه چشم از مسیر بردارد، گفت:
«تا زمانی که برگردم، اون ازت محافظت میکنه.»
صدایش خشک بود، دقیق، مثل کسی که هیچ احساس انسانی در خودش نگه نمیدارد.
آیلین لب باز کرد، واژهها روی زبانش سوختند.
«کِی قراره برگردی؟»
جونگهو نفس عمیقی کشید، بعد گفت:
«وقتی همهچیز تموم بشه.»
او هیچ وقت توضیح نمیداد منظورش از “همهچیز” دقیقاً چیست ــ اما آیلین میدانست در جهان جونگهو، هیچ چیز ساده نیست؛ نه خانواده، نه عشق، نه حتی زندگی.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی عمارتی سیاه و سنگی ایستاد.
درهای فلزی با صدای سنگین باز شدند و نور کمرنگ محوطه روی چهرهای افتاد که آیلین تا آن لحظه ندیده بود.
مردی با کت بلند مشکی در آستانه در ایستاده بود. موهای تیرهاش خیس از باران، نگاهش سرد، بیاحساس و سنگینتر از خود شب.
جونگهو خاموش زیر لب گفت:
«آیلین، این جونکوکه.»
در آن لحظه، آیلین حس کرد قلبش در سینهاش فرو ریخت.
اسمش را قبلاً شنیده بود؛ در حرفهای پنهانی، در هشدارهای نیمهشب، در ترسهای جونگهو.
جونکوک ــ مردی که حتی مافیاها هم از اسمش فاصله میگرفتند.
نگاهشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.
در نگاه مرد هیچ چیز نبود؛ نه مهربانی، نه ترحم، فقط سکوتی تهدیدآمیز.
جونگهو چند قدم جلو رفت و با لحنی جدی گفت:
«تا پنج هفته مراقبش باش. هیچکس نباید بدونه کجاست.»
جونکوک فقط سرش را اندکی پایین آورد.
«من محافظت نمیکنم. مخفی میکنم.»
لحنش سرد بود، مثل گفتهی یک قانون، نه لطف.
آیلین خواست چیزی بگوید، اما جونگهو دست روی شانهاش گذاشت.
«فقط بهش گوش بده. هر کاری گفت انجام بده. اون امنترینِ گزینههاست.»
امنترین؟
آیلین به چشمان مرد خیره شد — به آن نگاهی که امنیت را بیشتر مثل تهدید جلوه میداد.
جونگهو بعد از لحظهای سکوت خم شد، صدایش آرامتر شد:
«تو نمیدونی بیرون چه خبره، آیلین. از وقتی اون معامله لعنتی رو دیدی، همه دنبالتن. اگه یه لحظه از کنترلم بیرون بری، دیگه نمیتونم نجاتت بدم.»
آیلین لبهایش را گاز گرفت؛ یادش آمد آن شب، نورهای قرمز، صدای فریاد، و خون روی زمین.
او فقط یک شاهد بود — اما از آن شب به بعد، همه چیز تغییر کرده بود.
جونگهو نگاه آخر را بهش انداخت، چیزی شبیه تأسف در چشمهایش لرزید، اما فوراً محو شد.
رو به جونکوک گفت:
«مواظبش باش. اگه اتفاقی براش بیفته…»
جونکوک قطعش کرد:
«هیچ اتفاقی نمیافته، مگر اینکه خودش بخواد.»باران شدت گرفت. جونگهو بدون حرف دیگری برگشت سمت ماشین، و وقتی در فلزی پشتش بسته شد، سکوتی سرد بین آیلین و جونکوک کشیده شد.
آیلین به آرامی پرسید:
«قراره… منو زندانی کنی؟»
جونکوک به او نزدیک شد. سایهاش روی قدمهایش افتاد.
صدایش آرام، خونسرد، ولی برنده بود:
«بستگی داره. به اینکه فکر فرار به سرت بزنه یا نه.»
آیلین نفسش برید.
در نگاه آن مرد هیچ تفاوتی میان تهدید و محافظت نبود.
جونکوک قدمی عقب رفت و به در اشاره کرد:
«اتاقت طبقه بالا سمت چپه. از خونه بیرون نمیری، تلفن نداری، و با کسی حرف نمیزنی. هرچی لازم داشتی، به من میگی.»
آیلین با ترس گفت:
«اگه نخواستم اینجا بمونم؟»
مرد حتی مکث نکرد.
«خواستن یا نخواستنِ تو، دیگه اهمیتی نداره.»
کلامش مثل تیغ در هوا برید.
و در آن لحظه، آیلین فهمید که تا پنج هفته قرار است کنار مردی زندگی کند که مرز بین امنیت و خطر را خودش تعیین میکند.
قدمهای سنگینش را به سمت پلهها برداشت.
همهچیز به طرز عجیبی ساکت بود. حتی نفس کشیدن در آن عمارت صدای خفقانآور داشت.
پشت سرش، جونکوک هنوز ایستاده بود، نگاهش از تاریکی عبور میکرد و روی آیلین ثابت مانده بود.
در زیر آن نگاه، آیلین با خودش زمزمه کرد:
«پنج هفته… فقط پنج هفته.»
اما هیچکس نمیدانست یک “پنج هفته” چقدر میتواند همهچیز را عوض کند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۴۱
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط