ویلندکو یک قدم جلو آمد؛ آرام، مطمئن، انگار اصلاً وسط یک
ویلندکو یک قدم جلو آمد؛ آرام، مطمئن، انگار اصلاً وسط یک میدان جنگ ایستاده نبود. لبخند سردش حتی یک لحظه هم از روی صورتش پاک نمیشد.
«خب… پس این نسخهی این دنیاست.....خیلی جالبه.....»
صدایش از آن چیزی که بقیه انتظار داشتند نرمتر بود، اما همین نرمی، ترسناکترش میکرد.
باکوگو با دندانهای بهمفشرده غرید: « هوی !!! تو دیگه کدوم خری هستی؟»
ویلن دکو نگاه سردی به باکوگو انداخت
ویلن دکو:« همون کسی که بدبختش کردی و کاری کردی خودکشی کنه......چه جالبه که میبینم این نسخه نمرده و حتی قهرمان هم شده.... خیلی بهت علاقه پیدا کردم»
( بچهها منظورش اینه که براش جالبه😂)
باکوگو:« چی زر زر می کنی؟!»
ویلندکو حتی به سمت او نگاه هم نکرد. نگاهش فقط روی ایزوکوی قهرمان قفل شده بود؛ انگار بقیه اصلاً وجود نداشتند.
ایزوکو یک قدم عقب رفت، دستش هنوز بالا بود، اما میدانست این گارد معمولی در برابر این حریف کافی نیست. چیزی در حرکتهای نسخهی دیگرش بود که حس میکرد خطرناکتر از هر دشمنی که تا حالا دیده........نه تنها به خاطر نوع چشم ها و واکنش ها.....بعدکه به خاطر اینکه ویلن دکو در واقع نسخه ای از خودش بود میدانست شاید حتی قبل از اینکه حمله کند، چه فکرهایی در ذهن دارد.
ویلندکو با صدایی آرام گفت:
«خیلی جالبه....تو هنوز اون نگاه پر از امید و قهرمانانه رو داری.....همون نگاه احمقانه ای که توش قهرمان ها رو تحسین می کرد.....اشکالی نداره.....تو گم شدی....ذهنت شست و شو داده شده.....نگران نباش من این دنیا.....بهت کمک می کنم که به خودت بیای.....»
بعد ناگهان، برق سبز و تیرهای از اطراف بازویش گذشت.
حرکتی سریع، کوتاه، اما کشنده.
ایزوکو بهسختی جاخالی داد. انفجار انرژی روی زمین ترک عمیقی انداخت و چند تکه آسفالت به هوا پرتاب شد. شوتو سریع یخ دیوارمانندی ساخت تا موج ضربه به بقیه نرسد، ولی حتی با این کار هم نصف قهرمان ها به عقب پرت شدند....
ایزوکو نفسش را تنظیم کرد و گفت:
«من نمیذارم کسی آسیب ببینه…...حتی به قیمت جونم»
ویلندکو برای اولین بار کمی خندید؛ نه از خوشحالی، بلکه از چیزی شبیه تمسخر.
« همون حرفها… دقیقاً همون حرفها و واکنش ها...همون استدلال ها.....»
و بعد، ناگهان، هیکلش کمی خم شد و مثل سایهای که روی زمین میلغزد، به سمت ایزوکو هجوم برد.
باکوگو فریاد زد: «دکو، از چپ!»
اما خیلی دیر شده بود.
ویلندکو درست جلوی صورت ایزوکو ظاهر شد، مشت گرهکردهاش تنها چند سانتیمتر با او فاصله داشت. ایزوکو با تمام زورش بازویش را بالا آورد تا ضربه را دفع کند، اما ضربه آنقدر سنگین بود که نتونست به موقع جلوی ضربه رو بگیره......مشت دکو مستقیم به شکم ایزوکو برخورد کرد و از شدت ضربه باعث شد ایزوکو مقدار زیادی خون بالا بیاره و نفس برای چند ثانیه قطع بشه....
همه با چشمای در از وحشت به منظره نگاه می کردن.....می خواستم حمله کنن و کمکی برسونند ولی هم نومو ها و هم خود ایزوکو جلوشون رو می گرفت.....
دکو از نظر سرعت، دقت و حتی سردیِ ذهن، چیزی داشت که میتوانست هر قهرمانی را زمین بزند و ایزوکو از این می ترسید.....نه برای خودش..... فقط برای دوستان و عزیزانش
ویلندکو شانهاش را تکانی داد و با لحن سرد و کمی دلسوزانه گفت:
«تو خیلی ضعیفی.... خیلی خامی... دقیقا مثل قبلنای من....… شاید اگه مثل من زندگی می کردی اینطوری نبودی»
ایزوکو سرش را بالا آورد، لبهی لبش خونآلود بود، اما نگاهش هنوز محکم بود.
«با این کار ها نمی تونی جلوی من رو از محافظ از عزیزانم بگیری»
دکو:« امیدوارم همینطور باشه»
و همین جمله، جرقهی شروع واقعی نبرد بود ........
«خب… پس این نسخهی این دنیاست.....خیلی جالبه.....»
صدایش از آن چیزی که بقیه انتظار داشتند نرمتر بود، اما همین نرمی، ترسناکترش میکرد.
باکوگو با دندانهای بهمفشرده غرید: « هوی !!! تو دیگه کدوم خری هستی؟»
ویلن دکو نگاه سردی به باکوگو انداخت
ویلن دکو:« همون کسی که بدبختش کردی و کاری کردی خودکشی کنه......چه جالبه که میبینم این نسخه نمرده و حتی قهرمان هم شده.... خیلی بهت علاقه پیدا کردم»
( بچهها منظورش اینه که براش جالبه😂)
باکوگو:« چی زر زر می کنی؟!»
ویلندکو حتی به سمت او نگاه هم نکرد. نگاهش فقط روی ایزوکوی قهرمان قفل شده بود؛ انگار بقیه اصلاً وجود نداشتند.
ایزوکو یک قدم عقب رفت، دستش هنوز بالا بود، اما میدانست این گارد معمولی در برابر این حریف کافی نیست. چیزی در حرکتهای نسخهی دیگرش بود که حس میکرد خطرناکتر از هر دشمنی که تا حالا دیده........نه تنها به خاطر نوع چشم ها و واکنش ها.....بعدکه به خاطر اینکه ویلن دکو در واقع نسخه ای از خودش بود میدانست شاید حتی قبل از اینکه حمله کند، چه فکرهایی در ذهن دارد.
ویلندکو با صدایی آرام گفت:
«خیلی جالبه....تو هنوز اون نگاه پر از امید و قهرمانانه رو داری.....همون نگاه احمقانه ای که توش قهرمان ها رو تحسین می کرد.....اشکالی نداره.....تو گم شدی....ذهنت شست و شو داده شده.....نگران نباش من این دنیا.....بهت کمک می کنم که به خودت بیای.....»
بعد ناگهان، برق سبز و تیرهای از اطراف بازویش گذشت.
حرکتی سریع، کوتاه، اما کشنده.
ایزوکو بهسختی جاخالی داد. انفجار انرژی روی زمین ترک عمیقی انداخت و چند تکه آسفالت به هوا پرتاب شد. شوتو سریع یخ دیوارمانندی ساخت تا موج ضربه به بقیه نرسد، ولی حتی با این کار هم نصف قهرمان ها به عقب پرت شدند....
ایزوکو نفسش را تنظیم کرد و گفت:
«من نمیذارم کسی آسیب ببینه…...حتی به قیمت جونم»
ویلندکو برای اولین بار کمی خندید؛ نه از خوشحالی، بلکه از چیزی شبیه تمسخر.
« همون حرفها… دقیقاً همون حرفها و واکنش ها...همون استدلال ها.....»
و بعد، ناگهان، هیکلش کمی خم شد و مثل سایهای که روی زمین میلغزد، به سمت ایزوکو هجوم برد.
باکوگو فریاد زد: «دکو، از چپ!»
اما خیلی دیر شده بود.
ویلندکو درست جلوی صورت ایزوکو ظاهر شد، مشت گرهکردهاش تنها چند سانتیمتر با او فاصله داشت. ایزوکو با تمام زورش بازویش را بالا آورد تا ضربه را دفع کند، اما ضربه آنقدر سنگین بود که نتونست به موقع جلوی ضربه رو بگیره......مشت دکو مستقیم به شکم ایزوکو برخورد کرد و از شدت ضربه باعث شد ایزوکو مقدار زیادی خون بالا بیاره و نفس برای چند ثانیه قطع بشه....
همه با چشمای در از وحشت به منظره نگاه می کردن.....می خواستم حمله کنن و کمکی برسونند ولی هم نومو ها و هم خود ایزوکو جلوشون رو می گرفت.....
دکو از نظر سرعت، دقت و حتی سردیِ ذهن، چیزی داشت که میتوانست هر قهرمانی را زمین بزند و ایزوکو از این می ترسید.....نه برای خودش..... فقط برای دوستان و عزیزانش
ویلندکو شانهاش را تکانی داد و با لحن سرد و کمی دلسوزانه گفت:
«تو خیلی ضعیفی.... خیلی خامی... دقیقا مثل قبلنای من....… شاید اگه مثل من زندگی می کردی اینطوری نبودی»
ایزوکو سرش را بالا آورد، لبهی لبش خونآلود بود، اما نگاهش هنوز محکم بود.
«با این کار ها نمی تونی جلوی من رو از محافظ از عزیزانم بگیری»
دکو:« امیدوارم همینطور باشه»
و همین جمله، جرقهی شروع واقعی نبرد بود ........
- ۸۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط