{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی. پیرمرد گف

اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی. پیرمرد گفت: از کجا معلوم؟

فردا اسب پیرمرد با چند اسب وحشی برگشت. مردم گفتند: چقدر خوش شانسی.

پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست. مردم گفتند: چقدر بدشانسی. فردایش تمام مردها را به جنگ بردند بجز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.

زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است، شاید بدترین بدشانسی های امروزتان، مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد. از کجا معلوم؟
دیدگاه ها (۱)

آدمـــے گــاهــے...

مــیــدونــے عــشــقــم...

شما یه کبریت بردارروشن کن بنداز تو یه جنگل !یه ساعت نمیکشه ه...

وقتی متوجه می شوید که در موقعیت کمک به کسی قرار دارید،شاد با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط