{ love } part 5
فلش فوروارد به پنج ماه بعد
توی این پنج ماها اتفاقات جالبی افتاده بود
نتایج رای گیری ریاست جمهوری فردا اعلام میشد و دست بر غذا فردا معلوم میشد که ا.ت اون دانشگاهی آرزو داشت قبول میشه یا نه . حالا باورتون بشه یا نه باید بگم فردا قراره که تهیونگی به ا.ت در خواست بده تا باهم باشن ، فردا با اختلاف زیاد یا بهترین روز زندگیشون بود یا بدترین
همینطور باید بگم کایلی واقعا به قولش عمل کرده بود و ا.ت عزیزش رو به سیزده نفر باقی خانوادهش معرفی کرده بود و با همه صمیمی شده بود و الان توضیح میدم که کی به کیه
تهیونگ یه خواهر داشت به اسم تانیا ، تانیا و جونگ کوک باهم بودن این زوج ورزش کارمون
بعد از اون جیمین بود که با دوست دخترش لنا باهم بودن و این دوتا موچی های متحرک اینجا بودن
و همینطور بعدش جیهوپ بود ، جیهوپ و همسرش میرا هم انرژی های مثبت خونه بودن
بعدش یونگی ، یونگی و جلیسا خیلی شیرین بودن چون هر دوشون از نظر بقیه سرد بودن و فقط اعضای خانواده میدونستن این دو نفر چقد خون گرم و مهربونن
نامجونی و همسرش و لیلی هم شورای حل اختلاف بودن و نمیذاشتن آرامش خونه بهم بخوره
و جین ، جنا همسر جین باردار بود و این داستان یک ماهه پیش گفته شده بود و جین که همه به توانایی حل مشکلات اونو میشناختن بنده خدا جوری درگیر بود که خود نینی یه بار زد به دل مامانش گفت به بابایی بگو راضی به زحمت نیستم انقد استرس نکش مرد
شاید سوال بشه ا.ت و تهیونگ چی ؟ اونا مسئول کنار هم نگه داشتن خانواده بودن و اجازه نمیدادن این جو عالی بهم بخوره . درسته که زوج نبودن اما انقد ضایع بهم علاقه داشتن که همه چیز مشخص شده بود و فقط مونده بود علنی کردنش
ا.ت pov
"تهیونگی من برم ؟ آخه خیلی بد میشه که کایلی رو بدیم به لنا و جیمین "
"اصلا بد نمیشه چرا انقد نگرانی دختر "
"امروز خیلی روز مهم و سرنوشت سازیه.."
دستای گرم و کشیده و مردونشو رو شونه هام گذاشت
"هردومون بیشتر از چیزی که بقیه دیدن تلاش کردیم ، اگه قرار باشه بشه ، میشه باشه؟ استرس نداشته باش عزیزم"
هول کرده لبخند زدم
"دقیقا ، پ..پس من میرم و ساعت پنج عصر داخل سالن پذیرایی جلوی همه با یه نتیجه عالی میبینمت آقای کیم تهیونگ ۰خنده۰"
"ممم ساعت پنج عصر داخل سالن پذیرایی جلوی همه با یه نتیجه عالی میبینمت خانوم لی ا.ت ۰خنده۰"
بعد از خداحافظی رفتم سمت خونهی پدرم . اول اونجا بعد پیش به سوی نتایج
در زدم
"آقای لی؟ "
طبق معمول مست کرده بود
"بیا دختر بیا خوب جایی رفتی که خبری از پدرت نمیگیری نه ؟ لباسای مارک میپوشی؟ بس کن . مگه تو لیاقت اینارو داری؟ "
"شنیدم ماهه پیش حقوقت قطع شده و خونهی قبلیت رو مصادره کردن"
"تقصیر اون...اون پسرهی نمک نشناسه . فک میکردم یکیتون شبیه من میشید و دستمو میگیرید اما..حدس بزن چی... فقط چون فهمیده یه وقتایی رو خواهرش دست بلند کردم دیوونه شد "
نیشگون محکمی از بازوم گرفت
" خواهری که حنی اسمشم نمیدونه هه ، گفته میره خواهرشو پیدا میکنه . نمیزارم میفهمین؟ شما دو تا حتی لایق نفس کشیدن هم نیستین معلوم نیست به کدوم حروم زاده کشیدین اون یکی معلوم نیست چیکار کرده که داره پول پارو ميکنه و چند تا تن لش پشتش راه میرن که خار به پاش نره ، اینم تو که رفتی از پول رسپی گری و هرزه بازی لباسای مارک میپوشی، پولمو بده، گمشو بیرون هرزه"
"تا امروز فک میکردم پسرت مثل توعه ، اما خریت کردم برادرمو با یکی مثل تو یکی کردم ، منم تمام وجودمو برای پیدا کردنش میزارم !"
از اون خونهی کوچیک و جدیدش اومدم بیرون ، انگار یکی قلبمو نوازش کرده بود ، یه پسر بیست و هفت ساله که برادر منه و با اینکه حتی اسممو نمیدونه به خاطر ظلمی که به من شده تمام اموال پدرم رو به فنا داده. انگار خودش هم آدم خوب و قدری شده .
لطفا پیدا شو ، میخوام علاوه بر خانوادهای که میسازم یه نفر از خانواده خودمو داشته باشم . من که نمیتونم اما پیدام کن داداشی
بیخیال این افکار بریم ببینیم چه گلی سر خودم زدم
"خانوم لی ا.ت؟"
"بله خودمم "
"بهتون تبریک میگم خانوم ، قبول شدین ۰لبخند۰ "
توی این پنج ماها اتفاقات جالبی افتاده بود
نتایج رای گیری ریاست جمهوری فردا اعلام میشد و دست بر غذا فردا معلوم میشد که ا.ت اون دانشگاهی آرزو داشت قبول میشه یا نه . حالا باورتون بشه یا نه باید بگم فردا قراره که تهیونگی به ا.ت در خواست بده تا باهم باشن ، فردا با اختلاف زیاد یا بهترین روز زندگیشون بود یا بدترین
همینطور باید بگم کایلی واقعا به قولش عمل کرده بود و ا.ت عزیزش رو به سیزده نفر باقی خانوادهش معرفی کرده بود و با همه صمیمی شده بود و الان توضیح میدم که کی به کیه
تهیونگ یه خواهر داشت به اسم تانیا ، تانیا و جونگ کوک باهم بودن این زوج ورزش کارمون
بعد از اون جیمین بود که با دوست دخترش لنا باهم بودن و این دوتا موچی های متحرک اینجا بودن
و همینطور بعدش جیهوپ بود ، جیهوپ و همسرش میرا هم انرژی های مثبت خونه بودن
بعدش یونگی ، یونگی و جلیسا خیلی شیرین بودن چون هر دوشون از نظر بقیه سرد بودن و فقط اعضای خانواده میدونستن این دو نفر چقد خون گرم و مهربونن
نامجونی و همسرش و لیلی هم شورای حل اختلاف بودن و نمیذاشتن آرامش خونه بهم بخوره
و جین ، جنا همسر جین باردار بود و این داستان یک ماهه پیش گفته شده بود و جین که همه به توانایی حل مشکلات اونو میشناختن بنده خدا جوری درگیر بود که خود نینی یه بار زد به دل مامانش گفت به بابایی بگو راضی به زحمت نیستم انقد استرس نکش مرد
شاید سوال بشه ا.ت و تهیونگ چی ؟ اونا مسئول کنار هم نگه داشتن خانواده بودن و اجازه نمیدادن این جو عالی بهم بخوره . درسته که زوج نبودن اما انقد ضایع بهم علاقه داشتن که همه چیز مشخص شده بود و فقط مونده بود علنی کردنش
ا.ت pov
"تهیونگی من برم ؟ آخه خیلی بد میشه که کایلی رو بدیم به لنا و جیمین "
"اصلا بد نمیشه چرا انقد نگرانی دختر "
"امروز خیلی روز مهم و سرنوشت سازیه.."
دستای گرم و کشیده و مردونشو رو شونه هام گذاشت
"هردومون بیشتر از چیزی که بقیه دیدن تلاش کردیم ، اگه قرار باشه بشه ، میشه باشه؟ استرس نداشته باش عزیزم"
هول کرده لبخند زدم
"دقیقا ، پ..پس من میرم و ساعت پنج عصر داخل سالن پذیرایی جلوی همه با یه نتیجه عالی میبینمت آقای کیم تهیونگ ۰خنده۰"
"ممم ساعت پنج عصر داخل سالن پذیرایی جلوی همه با یه نتیجه عالی میبینمت خانوم لی ا.ت ۰خنده۰"
بعد از خداحافظی رفتم سمت خونهی پدرم . اول اونجا بعد پیش به سوی نتایج
در زدم
"آقای لی؟ "
طبق معمول مست کرده بود
"بیا دختر بیا خوب جایی رفتی که خبری از پدرت نمیگیری نه ؟ لباسای مارک میپوشی؟ بس کن . مگه تو لیاقت اینارو داری؟ "
"شنیدم ماهه پیش حقوقت قطع شده و خونهی قبلیت رو مصادره کردن"
"تقصیر اون...اون پسرهی نمک نشناسه . فک میکردم یکیتون شبیه من میشید و دستمو میگیرید اما..حدس بزن چی... فقط چون فهمیده یه وقتایی رو خواهرش دست بلند کردم دیوونه شد "
نیشگون محکمی از بازوم گرفت
" خواهری که حنی اسمشم نمیدونه هه ، گفته میره خواهرشو پیدا میکنه . نمیزارم میفهمین؟ شما دو تا حتی لایق نفس کشیدن هم نیستین معلوم نیست به کدوم حروم زاده کشیدین اون یکی معلوم نیست چیکار کرده که داره پول پارو ميکنه و چند تا تن لش پشتش راه میرن که خار به پاش نره ، اینم تو که رفتی از پول رسپی گری و هرزه بازی لباسای مارک میپوشی، پولمو بده، گمشو بیرون هرزه"
"تا امروز فک میکردم پسرت مثل توعه ، اما خریت کردم برادرمو با یکی مثل تو یکی کردم ، منم تمام وجودمو برای پیدا کردنش میزارم !"
از اون خونهی کوچیک و جدیدش اومدم بیرون ، انگار یکی قلبمو نوازش کرده بود ، یه پسر بیست و هفت ساله که برادر منه و با اینکه حتی اسممو نمیدونه به خاطر ظلمی که به من شده تمام اموال پدرم رو به فنا داده. انگار خودش هم آدم خوب و قدری شده .
لطفا پیدا شو ، میخوام علاوه بر خانوادهای که میسازم یه نفر از خانواده خودمو داشته باشم . من که نمیتونم اما پیدام کن داداشی
بیخیال این افکار بریم ببینیم چه گلی سر خودم زدم
"خانوم لی ا.ت؟"
"بله خودمم "
"بهتون تبریک میگم خانوم ، قبول شدین ۰لبخند۰ "
- ۷.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط