پارت ۱۰ — این بار بدون دعوا
پارت ۱۰ — این بار بدون دعوا
دو سه روز بعد، یورا دوباره به بازار رفت.
این بار سوآ همراهش بود و مثل همیشه، از این مغازه به اون مغازه میکشوندش.
سوآ یه پارچه برداشت و گفت: «این قشنگه، نه؟»
یورا نگاهی بهش انداخت. «قشنگه، ولی تو همین هفته سه تا پارچه خریدی.»
«خب؟»
«خب یعنی اگه همینطوری ادامه بدی، باید نصف خونهتون رو تبدیل به انبار پارچه کنی.»
سوآ خندید.
همون موقع صدای چند نفر از انتهای بازار بلند شد. چند سرباز مشغول جابهجا کردن صندوقهای چوبی بودن.
یورا فقط یه نگاه کوتاه انداخت و دوباره برگشت سمت سوآ.
اما چند لحظه بعد، یکی از صندوقها موقع جابهجایی کج شد.
یورا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
صدایی از پشت سرش گفت: «عقبتر وایسا.»
یورا برگشت.
یونگی بود.
این بار نه اسبی در کار بود، نه اخمی روی صورتش.
یورا گفت: «بازم شما.»
یونگی با آرامش گفت: «ظاهراً بازار جای مورد علاقهی هر دومونه.»
سوآ که تازه فهمیده بود چه کسی روبهروشونه، با آرنج آرام به یورا زد.
یورا نادیدهاش گرفت.
صندوق دوباره تکون خورد و یونگی دستش رو بالا آورد تا سربازها صبر کنن.
بعد رو به یورا گفت: «اونجا خطرناکه.»
یورا نگاهش کرد.
«میتونستی مثل دفعهی اول بگی حواسم رو جمع کنم.»
یونگی چند ثانیه ساکت موند.
«دفعهی اول... خوب نگفتم.»
یورا انتظار هر جوابی رو داشت جز این.
«یعنی قبول داری بیدلیل باهام بد حرف زدی؟»
یونگی خیلی ساده گفت: «آره.»
سوآ چشمهاش رو گرد کرد.
یورا هم برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
«خب... حداقل میتونی اعتراف کنی.»
یونگی هم لبخند محوی زد.
«شما هم همیشه اینقدر حرف میزنید؟»
یورا فوری جواب داد: «فقط وقتی طرف مقابلم اعصابم رو خرد کنه.»
این بار یونگی واقعاً خندید.
صدای خندهش کوتاه بود، ولی باعث شد یورا برای اولین بار چهرهی متفاوتی از او ببینه.
نه «ارباب مین».
نه پسر قدرتمندترین خاندان هانول.
فقط یک آدم معمولی که بلد بود بخنده.
سوآ زیر لب گفت: «فکر کنم بالاخره با هم کنار اومدین.»
یورا سریع برگشت سمتش.
«کی گفته؟»
ولی یونگی قبل از اینکه چیزی بگه، از کنارشان رد شد.
فقط موقع رفتن گفت:
«فعلاً.»
یورا نگاهش کرد.
این بار برخلاف همیشه، از دیدنش ناراحت نشده بود.
دو سه روز بعد، یورا دوباره به بازار رفت.
این بار سوآ همراهش بود و مثل همیشه، از این مغازه به اون مغازه میکشوندش.
سوآ یه پارچه برداشت و گفت: «این قشنگه، نه؟»
یورا نگاهی بهش انداخت. «قشنگه، ولی تو همین هفته سه تا پارچه خریدی.»
«خب؟»
«خب یعنی اگه همینطوری ادامه بدی، باید نصف خونهتون رو تبدیل به انبار پارچه کنی.»
سوآ خندید.
همون موقع صدای چند نفر از انتهای بازار بلند شد. چند سرباز مشغول جابهجا کردن صندوقهای چوبی بودن.
یورا فقط یه نگاه کوتاه انداخت و دوباره برگشت سمت سوآ.
اما چند لحظه بعد، یکی از صندوقها موقع جابهجایی کج شد.
یورا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
صدایی از پشت سرش گفت: «عقبتر وایسا.»
یورا برگشت.
یونگی بود.
این بار نه اسبی در کار بود، نه اخمی روی صورتش.
یورا گفت: «بازم شما.»
یونگی با آرامش گفت: «ظاهراً بازار جای مورد علاقهی هر دومونه.»
سوآ که تازه فهمیده بود چه کسی روبهروشونه، با آرنج آرام به یورا زد.
یورا نادیدهاش گرفت.
صندوق دوباره تکون خورد و یونگی دستش رو بالا آورد تا سربازها صبر کنن.
بعد رو به یورا گفت: «اونجا خطرناکه.»
یورا نگاهش کرد.
«میتونستی مثل دفعهی اول بگی حواسم رو جمع کنم.»
یونگی چند ثانیه ساکت موند.
«دفعهی اول... خوب نگفتم.»
یورا انتظار هر جوابی رو داشت جز این.
«یعنی قبول داری بیدلیل باهام بد حرف زدی؟»
یونگی خیلی ساده گفت: «آره.»
سوآ چشمهاش رو گرد کرد.
یورا هم برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد لبخند خیلی کوچیکی زد.
«خب... حداقل میتونی اعتراف کنی.»
یونگی هم لبخند محوی زد.
«شما هم همیشه اینقدر حرف میزنید؟»
یورا فوری جواب داد: «فقط وقتی طرف مقابلم اعصابم رو خرد کنه.»
این بار یونگی واقعاً خندید.
صدای خندهش کوتاه بود، ولی باعث شد یورا برای اولین بار چهرهی متفاوتی از او ببینه.
نه «ارباب مین».
نه پسر قدرتمندترین خاندان هانول.
فقط یک آدم معمولی که بلد بود بخنده.
سوآ زیر لب گفت: «فکر کنم بالاخره با هم کنار اومدین.»
یورا سریع برگشت سمتش.
«کی گفته؟»
ولی یونگی قبل از اینکه چیزی بگه، از کنارشان رد شد.
فقط موقع رفتن گفت:
«فعلاً.»
یورا نگاهش کرد.
این بار برخلاف همیشه، از دیدنش ناراحت نشده بود.
- ۹۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط