ناخدای عشق
ناخدای عشق
__________________♡پارت ۲۳
ویو چویا
بعد از شام رفتم تو اتاق دازای و روی تخت نشستم و منتظرش بودم اگه یهو از پشت سرم بغلم کرد و روم خمیه زد
+دازای....داری چیکار میکنی!!!
دازای زیر لب آروم خندید و گفت
_ من خیلی منتظر این لحضه بودم
*با استرس *
+دازای برو انور
چویا همین خاست حرف بزنه دازای با یک بوسه حرفش رو قطع میکنه ......
_اممم
همین که دازای از لباش دل کند به چشماش نگاه کرد دید که سرخ شده
(بقیه تو کامنت)
صبح
_دیشب خیلی خوش گذشت مگه نه چویا
+عمرا *با داد *
از توی بغل دازای بیرون آمد ولی دازای هی نمیزاشت
+ولم کن میخام برم حموم کنم
_منم میام بات
+نه
_اما چویا
+خفه شو
چویا همین خواست بلند شه کمرش و کل بدنش درد میگرفت
+ای....دازای
_هم
+منو ببر حموم
_باشه
دازای چویا رو پرنسسی بلند کرد و بردش حموم شیر آب رو با کرد و دازای خاست دونفره برن تو حموم......دازای رفت تو وان و چویا رو بغل کرد هم گذاشتش تو
بعد ۴۵ دقیقه آمدن بیرون و دازای حوله رو رو چویا پیچوند و گزاشتش رو تخت دید که چویا حرف نمیزنه به قیافش نگاه کرد دید که خوابیده
_گربم خوابیده انگار خوب حق داره دیشب تا صبح بیدار موندیم
دازای بلند شد لباساش رو پوشید و رفت سمت کاراش..........همین که داشت میرفت یهووووووو
ادامه دارد
__________________♡پارت ۲۳
ویو چویا
بعد از شام رفتم تو اتاق دازای و روی تخت نشستم و منتظرش بودم اگه یهو از پشت سرم بغلم کرد و روم خمیه زد
+دازای....داری چیکار میکنی!!!
دازای زیر لب آروم خندید و گفت
_ من خیلی منتظر این لحضه بودم
*با استرس *
+دازای برو انور
چویا همین خاست حرف بزنه دازای با یک بوسه حرفش رو قطع میکنه ......
_اممم
همین که دازای از لباش دل کند به چشماش نگاه کرد دید که سرخ شده
(بقیه تو کامنت)
صبح
_دیشب خیلی خوش گذشت مگه نه چویا
+عمرا *با داد *
از توی بغل دازای بیرون آمد ولی دازای هی نمیزاشت
+ولم کن میخام برم حموم کنم
_منم میام بات
+نه
_اما چویا
+خفه شو
چویا همین خواست بلند شه کمرش و کل بدنش درد میگرفت
+ای....دازای
_هم
+منو ببر حموم
_باشه
دازای چویا رو پرنسسی بلند کرد و بردش حموم شیر آب رو با کرد و دازای خاست دونفره برن تو حموم......دازای رفت تو وان و چویا رو بغل کرد هم گذاشتش تو
بعد ۴۵ دقیقه آمدن بیرون و دازای حوله رو رو چویا پیچوند و گزاشتش رو تخت دید که چویا حرف نمیزنه به قیافش نگاه کرد دید که خوابیده
_گربم خوابیده انگار خوب حق داره دیشب تا صبح بیدار موندیم
دازای بلند شد لباساش رو پوشید و رفت سمت کاراش..........همین که داشت میرفت یهووووووو
ادامه دارد
- ۱.۴k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط