وقتی همه چیز بینمون تموم شدتامدتا همه جا حضوزش روحس میکر

وقتی همه چیز بینمون تموم شد،تامدتا همه جا حضوزش روحس میکردم
توخیابون که راه میرفتم همش فکرمیکردم پشت سرم راه میره و مواظبمه...
خریدکه میرفتم ناخوداگاه چشمم به فروشگاه هایی میخورد که وسایل مورد علاقه اون رو داشت و من بدون اینکه حواسم به نبودش تو زندگیم باشه سوال از قیمت هامیکردم و بعدش به خودم میومدم که چرا حواسم به هیچی نیست...
بعدهابه نبودش عادت کردم،
یادگرفتم تنهایی خرید برم،
تنهایی غذا بخورم،
تنهایی توخیابونا قدم بزنم و اهنگ گوش بدم...میدونی؟
زندگی من قبل از تو و بعد از توخیلی فرق کرده
بعضی وقتامیخوام بهت پیام بدم و ازت تشکرکنم ازاینکه منوباخودم بیشتراشناکردی و باعث شدی یادبگیرم از تنهایی هام لذت ببرم
بعضی وقتا هم دلم میخواد سرت داد بزنم و بگم چطور دلت اومد این همه از من دور بمونی...
دیدگاه ها (۱)

تو پارک نشسته بودم بغل یکی از این چرخی هایی که آب انار میفرو...

‏نفساش واسه مندنیا واسه شما

مثل خواب بودیسیاه سفید...!از همونا که وقتی بیدار میشی تا یک ...

آسمان با آن همهوسعتش گاهی می گیردچه برسد به دل بیچاره ی منکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط