{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پی کوی دلت زارو پریشان شده ام

در پی کوی دلت زارو پریشان شده ام

دروصال روی تو همچوبیابان شده ام

شده ام قمری پرسوخته بربام دلم

چون ز روی تو و آن بوی تنت جان شده ام

دروصال رخت ای ناز نگارم .صنما!

دربدر برسر این کوی و سر آن شده ام

نازنینم !

نازنینم نگهی بوسه دلی طبع دلی !

آخرین گمشدهٔ دشت و بیابان شده ام

تاکه از روی رخت کام نگیرم نروم

من که از دوری تو شاعر فانی شده ام

تو ز هر شاخه گل ناب تری جان دلم

منکه از دست تبر راهی زندان شده ام
دیدگاه ها (۲)

نشسته ام به تماشای چشم چون پری اتکه سهم من بشود یک نگاه سرسر...

من کجایابم کسی را درجهان همتای تو؟تو کجایابی به دنیا در جنون...

سکوت کرده هوا؛ شب چقدر طولانی استغمی گرفته دلم را که سخت طوف...

مُـهم نیست که شانه هایَــت تجسم استو آغوشـت خیالهـمه یادت ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط