{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات و

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقعی نیست و در انیمه وجودندارد.
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
.
---
### بخش هفتم: "فداکاریِ سامایا؛ شکوه و رنجِ پنهان"

**(داستان از جایی ادامه می‌یابد که قدرت‌های مطلق در حال برخورد هستند، اما در سایه‌ها، حقیقتی تلخ‌تر در حال رقم خوردن است...)**

**[بازگشت به گذشته - اصلاح‌شده]**

همه چیز از آن روز شروع شد که دازای، در تاریکی‌های مافیا، **سامایا** را پیدا کرد. او نه یک سلاح بود، نه یک دشمن؛ او فقط یک دختر بود که با قدرتی در درونش زندگی می‌کرد که حتی خودِ او هم از آن نمی‌ترسید. دازای، با همان نگاهِ نافذ و استادانه، تنها کسی بود که توانست به او یاد بدهد چطور با این قدرت زندگی کند. رابطه آن‌ها فراتر از استاد و شاگرد بود؛ سامایا در دازای، هدفی برای زندگی یافت.

وقتی دازای مافیا را ترک کرد و به آژانس رفت، سامایا هیچ انتخاب دیگری نداشت. او نه برای قدرت، نه برای سیاست، بلکه **فقط برای دازای** از تاریکیِ مافیا بیرون آمد. او می‌خواست در کنار او باشد، حتی اگر این یعنی ایستادن در سمتِ دیگرِ قانون. او ۳ سال بعد، درست زمانی که آکوتاگاوا در اوجِ تنهایی و سردرگمی بود، با دازای و آکوتاگاوا روبرو شد؛ اما هدف او از ابتدا فقط یک چیز بود: **محافظت از دازای و چویا.**
---
**[زمان حال - میانه‌ی نبرد]**

**(در میدان جنگ، چویا با قدرت اراهاواکی در حال مهار کردنِ موج‌های انرژی است و آکوتاگاوا با راشومونِ جدیدش در کنار سامایا می‌جنگد. سامایا در میانه‌ی نبرد، با هر حرکت، قدرتی عظیم را از خود ساطع می‌کند؛ قدرتی که می‌تواند دشمنان را در لحظه به خاکستر تبدیل کند.)**

**سامایا:** (با صدایی که سعی می‌کند استوار باشد) «دازای-سان... چویا-سان... نگران من نباشید. من... من حاشیه را کنترل می‌کنم.»

**(اما در لحظه‌ای که سامایا یک ضربه‌ی بزرگ به یکی از ماشین‌های جنگیِ دشمن می‌زند، ناگهان بدنش تکان می‌خورد. او به سرعت به سمت یک ستونِ سنگیِ فروریخته می‌رود و پشت آن پناه می‌گیرد. او فکر می‌کند کسی او را نمی‌بیند. او با دستش دهانش را می‌بندد، اما رنگِ سرخِ خون، از میان انگشتانش جاری می‌شود...)*

**سامایا:** (در حالی که به شدت سرفه می‌کند و خون بر لب دارد) «لعنتی... چرا اینقدر زود...؟ این قدرت... داره من رو از درون می‌خوره...»

**(او همیشه این کار را می‌کرد. هر بار که قدرتِ "جذب و بازتولید" در او به اوج می‌رسید، سلول‌های بدنش شروع به نابودی می‌کردند. او همیشه از دیگران پنهان می‌کرد، از آکوتاگاوا که با نگاهش او را می‌پایید، و از چویا که همیشه مراقبِ همه بود. او نمی‌خواست کسی بفهمد که "محافظ" آن‌ها، در حالِ فروپاشی است. او نمی‌خواست در چشمانِ دازای، خبری از غم و بی‌چارگی ببیند.)**

**(اما دازای... دازای همیشه می‌دانست. او همیشه متوجهِ لرزش‌های خفیفِ دست‌های سامایا و آن سکوت‌های طولانی می‌شد. دازای، که همیشه ادای بی‌خیالی در می‌آورد، در قلبش از این رنجِ پنهانی که سامایا برای محافظت از آن‌ها می‌کشید، می‌سوخت.)**

**دازای:** (در حالی که به سمت سامایا می‌دود، با لحنی که ترکیبی از دستور و نگرانیِ عمیق است) «سامایا! کافی است! تو دیگر لازم نیست تنهایی این بار را به دوش بکشی!»

**(سامایا سرش را بالا می‌آورد، در حالی که قطرات خون روی لبش نشسته است. او سعی می‌کند لبخند بزند، اما فقط چشمانش حرف می‌زنند.)**

**سامایا:** «من فقط... می‌خواستم مطمئن شوم که شما... سالم می‌مانید. دازای-سان... این تنها چیزی بود که می‌توانستم انجام دهم.»

**(در همان لحظه، چویا که از دور متوجهِ وضعیت شده، با قدرت اراهاواکی خود، یک گنبدِ دفاعیِ عظیم ایجاد می‌کند تا هیچ دشمنی نتواند به سمت آن‌ها نزدیک شود. او با خشم و درد نگاه می‌کند.)**

**چویا:** «احمق! فکر کردی با پنهان کردنِ این چیزها، ما از درد کشیدنِ تو بی‌خبریم؟! سامایا! از این به بعد، ما هم محافظِ تو هستیم!»

**(آکوتاگاوا نیز، که حالا درک کرده چقدر این دختر برای دازای و برای این گروه اهمیت دارد، با راشومونِ خود، تمامِ مسیر را از دشمنان پاک می‌کند. او می‌فهمد که سامایا، همان کسی است که در واقع، روحِ این تیم را حفظ کرده بود.)**
---
**[پایان این بخش - اتحادِ خون و قدرت]**

**
دیدگاه ها (۰)

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

این یک رمان خیالی از بانگو هست و هیچ کدم از این اتفاقات واقع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط