سرد برای من
سرد برای من
پارت ۳۰ و پارت آخر اولین فیک کاملم😞
بچه ها قبل اینکه خداحافظی کنم اولین کسی که توی کامنت ها یه سناریو بگه منم یه دوتایی از اون سناریوش مینویسم برای خداحافظی ولی قولی که دادیم رو یادتون نره ها!
ویو فردا صبح...............
ا.ت ویو............
با حس دل درد وحشتناکی از خواب پاشدم
+آییی کوک بی شعور دلم دردمیکنهههه(اشک)
-شششش، بیبی من(زارت!) بیا بریم حموم، ا.ت و کوک رفتن حموم آب گرم(فقط حموم👍🏻) و اومدن بیرون و کوک به ا.ت مسکن داد
ویو ۱ سال بعد...............
ا.ت و کوک دوباره باهم بودن و ازدواج کرده بودن، در طی اون سال خیلی باهم خوب بودن و همدیگه رو عاشقانه می پرستیدن، مشخص شد که مامان ا.ت سرطان داشته و توی بوسان فوت شده، ا.ت یه مدت خیلی ناراحت شد و افسردگی گرفت، ولی فهمید که با غم و اندوه چیزی درست نمیشه و تصمیم گرفت مثل بقیه به زندگی عادیش برسه، ا.ت ما ۴ ماه بود که حامله بود و دختر بود نینی شون، اسم دخترشون رو سول گذاشتن و ا.ت و کوک بالاخره حس مادر پدر بودن رو تجربه کردن
ویو سال های آینده...........
زمان خیلی زود گذشت، درست مثل برق.......
الان ا.ت و کوک مادر بزرگ و پدربزرگ هایی شده بودن که برای نوه هاشون خیلی عزیز بودن
ا.ت مادربزرگی با موهای سفیدی شده بود که برای نوه هاش کلوچه می پخت و بافتنی می بافت
کوک پدربزرگ جذابی شده بود که برای نوه هاش داستان زندگی شونو میگفت و براشون میز و صندلی درست میکرد
سول هم خیلی به خودش افتخار میکرد که فرزند این خانوادهست.
کوک و ا.ت هیچ وقت از عشقشون کم نشد و زور به روز به اون اضافه شد، ا.ت و کوک حالا میدونستن که میتونن به هم تکیه کنن و باهم خاطره بسازن
سول یه کتاب نوشت به نام "سرد برای مادرم، گرم برای پدرم" که توی اون روایت سختی ها و پستی و بلندی های زندگی ا.ت و کوک بود، اینکه چه جوری باهم اجباری ازدواج کردن و چه جوری باهم یه زندگی خراب شده رو دوباره از نو ساختن، اینکه کوک چه جوری قلب کاغذی مچاله شده توسط خودش رو دوباره صاف کرد و بهش امید بخشید، اینکه ا.ت انقدر کوک رو دوست داشت که حاضر شد از خیلی چیز ها بگذره
حالا اون خونه پر زرق و برق ولی خالی ا.ت قصه ما، شده بود محل طلوع خورشید، محل شادی، محل آرامش، محل زندگی و از همه مهم تر، کانون گرم خانواده
الان دیگه ا.ت از این نمیترسید که خانواده اش قراره از هم بپاشه و یا نابود شه، چون میدونست با هر کنف نخ کاموا که برای نوه هایش میبافد، با هر لبخند و نگاه، به بزرگی و عظمت آن افزوده میشود
درسته که ا..ت خیلی زجر کشید، خیلی از درد هارو تحمل کرد، خیلی از حرف های مردم براش سنگین میومد ولی میدونست که این درد ها یه روزی تموم میشن، میدونست که یه روزی زندگی روی خوش خودش رو بهش نشون میده
حدودا ۱۰۰ سال یعنی یک قرن بعد.............
&مامان، یعنی جدمون پدر جونگ کوک و مادر ا.ت اینهمه سختی کشیدن؟
€آره قشنگ مامان، ولی هیچی نتونست عشقشون رو از بین ببره.........هیچی!
___ پایان ____
خب، فیک سرد برای من هم تموم شد
مرسی که تا اینجا بودین و ازم حمایت کردین و واقعا برام با ارزش هست خیلییییی
من خودم سر پارت آخر نوشتنی اشکم در اومد
خیلیییییی دوستتون دارممممممممممم🤍🤍
پارت ۳۰ و پارت آخر اولین فیک کاملم😞
بچه ها قبل اینکه خداحافظی کنم اولین کسی که توی کامنت ها یه سناریو بگه منم یه دوتایی از اون سناریوش مینویسم برای خداحافظی ولی قولی که دادیم رو یادتون نره ها!
ویو فردا صبح...............
ا.ت ویو............
با حس دل درد وحشتناکی از خواب پاشدم
+آییی کوک بی شعور دلم دردمیکنهههه(اشک)
-شششش، بیبی من(زارت!) بیا بریم حموم، ا.ت و کوک رفتن حموم آب گرم(فقط حموم👍🏻) و اومدن بیرون و کوک به ا.ت مسکن داد
ویو ۱ سال بعد...............
ا.ت و کوک دوباره باهم بودن و ازدواج کرده بودن، در طی اون سال خیلی باهم خوب بودن و همدیگه رو عاشقانه می پرستیدن، مشخص شد که مامان ا.ت سرطان داشته و توی بوسان فوت شده، ا.ت یه مدت خیلی ناراحت شد و افسردگی گرفت، ولی فهمید که با غم و اندوه چیزی درست نمیشه و تصمیم گرفت مثل بقیه به زندگی عادیش برسه، ا.ت ما ۴ ماه بود که حامله بود و دختر بود نینی شون، اسم دخترشون رو سول گذاشتن و ا.ت و کوک بالاخره حس مادر پدر بودن رو تجربه کردن
ویو سال های آینده...........
زمان خیلی زود گذشت، درست مثل برق.......
الان ا.ت و کوک مادر بزرگ و پدربزرگ هایی شده بودن که برای نوه هاشون خیلی عزیز بودن
ا.ت مادربزرگی با موهای سفیدی شده بود که برای نوه هاش کلوچه می پخت و بافتنی می بافت
کوک پدربزرگ جذابی شده بود که برای نوه هاش داستان زندگی شونو میگفت و براشون میز و صندلی درست میکرد
سول هم خیلی به خودش افتخار میکرد که فرزند این خانوادهست.
کوک و ا.ت هیچ وقت از عشقشون کم نشد و زور به روز به اون اضافه شد، ا.ت و کوک حالا میدونستن که میتونن به هم تکیه کنن و باهم خاطره بسازن
سول یه کتاب نوشت به نام "سرد برای مادرم، گرم برای پدرم" که توی اون روایت سختی ها و پستی و بلندی های زندگی ا.ت و کوک بود، اینکه چه جوری باهم اجباری ازدواج کردن و چه جوری باهم یه زندگی خراب شده رو دوباره از نو ساختن، اینکه کوک چه جوری قلب کاغذی مچاله شده توسط خودش رو دوباره صاف کرد و بهش امید بخشید، اینکه ا.ت انقدر کوک رو دوست داشت که حاضر شد از خیلی چیز ها بگذره
حالا اون خونه پر زرق و برق ولی خالی ا.ت قصه ما، شده بود محل طلوع خورشید، محل شادی، محل آرامش، محل زندگی و از همه مهم تر، کانون گرم خانواده
الان دیگه ا.ت از این نمیترسید که خانواده اش قراره از هم بپاشه و یا نابود شه، چون میدونست با هر کنف نخ کاموا که برای نوه هایش میبافد، با هر لبخند و نگاه، به بزرگی و عظمت آن افزوده میشود
درسته که ا..ت خیلی زجر کشید، خیلی از درد هارو تحمل کرد، خیلی از حرف های مردم براش سنگین میومد ولی میدونست که این درد ها یه روزی تموم میشن، میدونست که یه روزی زندگی روی خوش خودش رو بهش نشون میده
حدودا ۱۰۰ سال یعنی یک قرن بعد.............
&مامان، یعنی جدمون پدر جونگ کوک و مادر ا.ت اینهمه سختی کشیدن؟
€آره قشنگ مامان، ولی هیچی نتونست عشقشون رو از بین ببره.........هیچی!
___ پایان ____
خب، فیک سرد برای من هم تموم شد
مرسی که تا اینجا بودین و ازم حمایت کردین و واقعا برام با ارزش هست خیلییییی
من خودم سر پارت آخر نوشتنی اشکم در اومد
خیلیییییی دوستتون دارممممممممممم🤍🤍
- ۴۸۵
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط