پدربزرگ من...

پدربزرگ من...
چیز زیادی ازش یادم نمیاد
جز اینکه شطرنج بازی‌کردن رو بهم یاد داد،
هر بار که بازی‌مون تموم می‌شد
و مهره‌ها رو توی جعبه‌ش می‌ذاشتیم،
یه چیز بهم می‌گفت

هنوز صدای آرومش تو گوشمه:
"می‌بینی کرول! زندگی مثل شطرنجه؛
وقتی بازی تموم می‌شه، همه‌ی مهره‌ها،
-پیاده‌ها، شاه‌ها و وزیرها‌-
همه به یک جعبه برمی‌گردن..."

📕 دروغگویی روی مبل
👤 #اروین_یالوم


#read_a_book
دیدگاه ها (۰)

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۸سرعت زیادش رو کنتر...

### پارت دوم: سایه‌یِ آرامِ شب و رازهایِ کوچکهوا دیگه کاملاً...

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش اول_ "تا بر تو نظر کردم ر...

سناریو هنتای : وسوسه ی دارچینی

سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴_امروز شنبه. چند روزی میشه که...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم : ران : ات : رااا...

38part لارا از پله‌ها اومد پایین و چمدونش رو روی زمین گذاشت....

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط