{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایتی دیگر »»»»»»»»»»

حکایتی دیگر »»»»»»»»»»
نقل است که گفت: «آن کار که بازپسین کارها دانستم، پیش از همه بود و آن رضای مادر بود...آنچه در جمله مجاهدات و ریاضات غربت می جستم، در آن یافتم که شبی مادر از من آب خواست. در کوزه و در سبوی آب نبود. به جوی رفتم و آب آوردم. مادر در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست داشتم. چون از خواب درآمد، آگاه شد. آب خورد و مرا دعا کرد که دیده کوزه بر دست من فشرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟ گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم...
دیدگاه ها (۱)

بایزید بسطامی سرآمد تمام عرفا تمام عمر جد و جهد کرد و خدمت خ...

بویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی ای...

ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی، ...

❣ جانم فدایت مادرم❣ ✍ ..از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند...

دعای مادراز بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند:این مقام ارزشم...

#بدانیم...دعای مادراز بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند:این ...

#لطفا_گوسفند_نباشید#به_قلم_محمود_نامنی#کتاب_بخوانیم#بخش_اول✍...

ای گربهای گربه، ترا چه شد که ناگاه رفتی و نیامدی دگر باربس ر...

گریه نکن عروسک. همبازی‌ات، گم نشده. هم‌بازی‌ات نمرده. گریه ن...

حکایتی شیرین و دلنشین که حتی اگر خیالی ودروغین باشد رفتاری ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط