{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایتی دیگر »»»»»»»»»»

حکایتی دیگر »»»»»»»»»»
نقل است که گفت: «آن کار که بازپسین کارها دانستم، پیش از همه بود و آن رضای مادر بود...آنچه در جمله مجاهدات و ریاضات غربت می جستم، در آن یافتم که شبی مادر از من آب خواست. در کوزه و در سبوی آب نبود. به جوی رفتم و آب آوردم. مادر در خواب شده بود. شبی سرد بود. کوزه بر دست داشتم. چون از خواب درآمد، آگاه شد. آب خورد و مرا دعا کرد که دیده کوزه بر دست من فشرده بود. گفت: چرا از دست ننهادی؟ گفتم: ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم...
دیدگاه ها (۱)

تا بعد ::::::::::::::اگر فرصتی داده شود ...

سر عین ..چشمه های ابگرم

حکایت بایزید بسطامی ..نقل است که شیخ از پس امامی نماز می کرد...

ملاک ...طراط مستقیم .صراط مستقیم .مرتضی علی .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط