{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_⁵

سرمای اتاق، اِلا را از خوابی نیمه‌بیدار و کابوس‌وار بیدار کرد. شکمش از گرسنگی تیر می‌کشید و لرزش دستانش نشان می‌داد که بدنش در حال تسلیم شدن در برابر سرمای استخوان‌سوز است. او نمی‌توانست در این سکوتِ مرگبار و یخ‌زده بماند.

با قدم‌های لرزان از اتاق بیرون آمد و در راهروهای تاریک به دنبال منبعی برای گرم شدن گشت. بالاخره در گوشه‌ای از یک تالار نیمه‌ویران، توده‌ای از چوب‌های خشک و قدیمی پیدا کرد. اِلا با ناامیدی و دقتی که از شدت گرسنگی و سرما از دست داده بود، شروع کرد به چیدن چوب‌ها. می‌خواست با هر کاری که می‌تواند، شعله‌ای کوچک برای گرم کردنِ خود و پختنِ چیزی برای خوردن درست کند.

همین که اولین جرقه را در ذهن ساخت و خواست چوب‌ها را روی هم بچیند، سایه‌ای عظیم و سرد روی دیوارِ تالار افتاد.

«مگه نگفتم هیچ صدایی ازت شنیده نشه؟»

صدای بم و سردِ وُید مثل برخورد دو تکه یخ در گوش اِلا طنین انداخت. اِلا با وحشت و هول‌زدگی از جا پرید؛ دستش ناخودآگاه به سمت سینه و گلویش رفت و چشمانش از ترس گرد شد. لرزشِ بدنش حالا دیگر فقط از سرما نبود، از حضورِ سنگینِ آن مرد بود.

وُید بدون هیچ حرفی، با نگاهی که انگار داشت لایه‌های روح اِلا را می‌شکافت، به سمت او قدم برداشت. اما ناگهان ایستاد. چشمانِ سیاه و بی‌انتهاش روی دستان اِلا و توده‌ی چوب‌ها خیره ماند. چیزی در نگاهِ وُید تغییر کرد؛ از خونسردیِ محض به نوعی درکِ تلخ و کشفِ یک حقیقتِ ممنوعه.

او فهمید. فهمید که اِلا… معمولی نیست.

بدون اینکه اجازه به اعتراض یا پرسش بدهد، دستِ سرد و قدرتمندش را دور بازوی اِلا حلقه کرد و او را با سرعتی غیرانسانی به سمت اتاقی در انتهای راهرو کشاند. اتاقی که درِ آن با نمادهای عجیبی «مهر و موم» شده بود.

وُید اِلا را درست مقابلِ در نگه داشت. قبل از اینکه اِلا بتواند فریاد بزند، وُید با حرکتِ بی‌رحمانه‌ای، خونِ اِلا را از روی زخمِ کوچکِ روی دستش یا شاید از جایی که مهر و موم حساس بود، روی درِ لعنتی پاشید.

با برخوردِ خونِ اِلا به نمادهای روی در، صدای شکستنِ شیشه‌ایِ عجیبی در کلِ قصر پیچید. مهر و مومِ ابدی، شکسته شد. در با صدایی سنگین و ترسناک باز شد.

اِلا ایستاده بود، پشماش از شدت تعجب و وحشت می‌ریخت. اما به محض اینکه دید راهِ خروجی باز شده، چشمانش از درخششِ ناگهانیِ امید روشن شد. «من می‌توانم برم! من می‌توانم از اینجا فرار کنم!»

او اولین قدم را برای دویدن به سمتِ آزادی برداشت، اما ناگهان، دستی مثل گیره‌ی فولادی، لباسش را از پشت گرفت و او را به عقب کشید. وُید، با چهره‌ای که هیچ حسی در آن دیده نمی‌شد، در گوشش زمزمه کرد:

«اون‌ها تو رو به من تقدیم کردند، تو هیچ‌جا نمی‌ری.»

[در شهر…]

در حالی که اِلا در میانِ خفقانِ قصر درگیر بود، در شهرِ پایین‌دست، آشوب به پا شده بود. یک خبررسان، با صورتی رنگ‌پریده و چشمانی از ترس، در میانِ کوچه‌ها می‌دوید. او با صدایی که از ترس می‌لرزید و فریاد می‌زد، خبر را به گوش مردم می‌رساند:

«مهر و موم شکسته شد! قصرِ نفرین‌شده باز شده! درهای زندان باز شد!»

مردم با وحشت به سمتِ قصر نگاه می‌کردند. ترسِ از باز شدنِ آن حقیقت، بیشتر از خودِ آزادی بود.

مدتی بعد، خبررسان به قصر رسید. او در مقابلِ پادشاهِ پیر، با زانوهای لرزان، مقابلِ تخت افتاد و همان فریاد را تکرار کرد: «مهر و موم شکسته شد! قصر آزاد شد!»

سکوتِ مرگباری بر تالار حاکم شد. تمامِ بزرگان و اطرافیان، با چهره‌هایی که رنگ از رخسارشان پریده بود، به یکدیگر خیره شدند. همه می‌دانستند که اگر مهر و موم شکسته شده باشد، یعنی “آن چیزی” که در قصر زندانی بود، حالا می‌تواند به دنیای بیرون برسد.

ادامه دارد…
دیدگاه ها (۰)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره های خونی 。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط