می‌خندی و بر کنج لبت چال

می‌خندی و بر کنج لبت چال
نشسته
بر کنج دگر قافیه‌ی خال
نشسته
تسخیر شده شهر به جادوی
سیاهت
در پستوی چشمان تو رمّال
نشسته
امیر_اکبرزاده
دیدگاه ها (۰)

بی تو من زنده نمانم...بی تو طوفان زده ی دشت جنونمصید افتاده ...

https://wisgoon.com/kookjkoooمن اولین و آخرین خریدار اداتمام...

رمان تاجی از سوءتفاهم

چون مادرت در خانه بی‌پشت و پناه استدر کودکی بایست مرد خانه ب...

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به همشوق یک رابطه با حاشیه ها...

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱✨______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒____...

پارت ۴۴

عکسم باهوش مصنوعی.ملکه خوب ها

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط